قربان علی که ساقی کوثراوست
قربان علی که ساقی کوثراوست
قربان علی که منجی محشراوست
قربان علی که هرچه گوییم از او
ازخوبی وفضل وبندگی ، برتراوست
قربان علی که ساقی کوثراوست
قربان علی که منجی محشراوست
قربان علی که هرچه گوییم از او
ازخوبی وفضل وبندگی ، برتراوست
قربان علی که یاداو: آب حیات
قربان علی که نام او:قندونبات
قربان علی که یادونامش چوبرند
گویندتمام خلق براوصلوات
قربان علی که هیچکس نیست چون او
درمردی و رادمردی اش کیست چو ن او؟
گر که همه دم تمام عالم گردی...
یک تن کو که یک دمش زیست چون او؟
قربان علی که مرد عالم باشد
مدحش همه عمرگرکنم کم باشد
قربان علی که صحبتش در دم مرگ
توصیه به حال ابن ملجم باشد
ماهی به آب گفت:عزیزم بدون تو
می میرم وبه عشق نهم باز یادبود
می خواست امتحان کُنَدَش آب ، رفت وزود
برگشت لیک ماهی بی چاره مُرده بود
وقتی هوای عشق نداری اینگونه می شودهمه عالم
هرگوشه می شود سپه شام ،هرجا سیه چوماه محرم
وقتی هوای عشق نداری گرددحسین ،کشته ی عریان
جاداردآنگه آنکه بپوشی تاحشرجامه ای همه ماتم
مادیده گشوده ایم وخوابی ما را
دراوج جمالیم و نقابی ما را
دریاب همین دمان که این دم چوگذ شت
بسیاربیابی و نیابی ما را
غنچه شدم، صدا شدم
خواندم وباز وا شدم
بغض به سینه خفته را
گفتم وباز پا شدم
بودم اسیربودنم
نیست شدم رها شدم
"واو" خودی چوخط زدم
"الف" شدم خدا شدم
داد...دوباره پس زدم
باز همان گداشدم
رسته زجبراین وآن
نسل گریزپاشدم
فاتحه ای نمی وزید
مردم وباز پاشدم
برلب مادرم زپی
اشک شدم دعا شدم
رفتم وباز پشت سر
کاسه ی پشت پاشدم
پله ی آخرین ،"شمین"
شکستم...ابتدا شدم
ای دل شکسته درغم زهرا چه می کنی؟
امشب دراین مصیبت عظمی چه می کنی؟
یک شانه ، یک جنازه وصدکوه غم به دوش
ای مرد دلشکسته ی تنها چه می کنی؟....
امشب برای دفن جگرگوشه ی رسول
تنهامیان این همه اعدا چه می کنی؟
چل قبرمی کنی که نجویندیاس تو
باتربتی که کنده به دلها چه می کنی؟
گیرم زهجریاس توشب هم خبرنشد...
فردا جواب پرسش دنیا چه می کنی؟
خورشیدچون ز روشنی اش می کندسئوال
درپاسخش سپیده فرداچه می کنی؟
گاهی کنارقبرپیمبر، گهی بقیع...
دانی بحال شیعه ی زهرا چه می کنی؟
فرداکه فاطمه زدل خاک سرزند
ای گل زشرم رویش بیجا چه می کنی ؟
تومی روی ولی چه کند زین سپس علی...
ای جان به جان حضرت مولا چه می کنی؟
امشب "شمین" به ضجه نشسته است باعلی...
ای دل شکسته درغم زهرا چه می کنی؟
شعشعه ی خدانبود اگرنبودفاطمه
جلوه ی كبريا نبوداگرنبودفاطمه
درره خلقت جهان هيچ بهانه اي دگر
درنظرخدانبود اگرنبودفاطمه
خلقت احمدارچه بودعلت خلق ما ولي
خلقت مصطفي نبوداگرنبودفاطمه
بردرباب علم حق نوشته اند اين سبق
علي مرتضي نبوداگرنبودفاطمه
بادل كوثرخدا دربرهوت انزوا
هيچ كس آشنانبود اگرنبودفاطمه
عشق كه نازغمزه اش؛ برده دل از كف جهان
اين همه دلربا نبود اگر نبودفاطمه
اوست كه ذكر ياربش ولوله درجهان فكند
ورنه زكس صدانبوداگرنبودفاطمه
به هرچه دين ومذهبي صلاي مي زنددلت
معرفت خدانبوداگرنبودفاطمه
هاي ملائكه چرامعترضيد بي سبب؟
كه نامي ازشمانبود اگرنبودفاطمه
اوست دليل لطف او ورنه به ملك هستي اش
با كسش اعتنانبوداگرنبودفاطمه
برلب طفل اين جهان هرچه كه گشته روح من
واژه ي ابتدانبود اگرنبودفاطمه
باغ محبتي كه دل درپي اوست روز وشب
اينهمه دلگشانبوداگرنبودفاطمه
خون خدا به صدنوا مي زنداين چنين صلا
شورش كربلا نبوداگرنبودفاطمه
وه كه چه مي كند به جان تشنگي قيامتم
آب درآن سرانبوداگرنبودفاطمه
روزقيامتي كه خلق هركه به جانبي دود
جاده ي التجانبود اگرنبودفاطمه
ناله ما براوكم است معني اسم اعظم است
ربي وربنانبود اگرنبود فاطمه.....
آنچه می پرد که عشق نیست ...
عاشقی همیشه عاشقیست...
" فرامرزمیرشکار "
مادیده گشوده ایم وخوا بی ما را
دراوج جمالیم و نقا بی ما را
دریاب همین دمان که این دم چوگذ شت
بسیار بیابی و نیا بی ما را
غریب:منم
که به تمام زبانهای دنیا گریه می کنم
اما هیچ چشمی مرا نمی سراید...
غریب: هو: أنا
أبکی بکل لغات العالم ولم تنشدنی عیناً
غریب منم
که درواژه های هرزبانی جاری شدم
اما هیچ کودکی مرانگریست...
أجریتُ بکل لغة
وأنا فی کل کلمات اللغات
ولم تبکینی طفلاً
سروده فارسی وعربی:فرامرزمیرشکار
راز کلیدگمشده،گم شده ،خودندانمش
صفحه ی آتش زده رامن به چه سان بخوانمش؟
آینه خیز شد دلم ،لحظه به لحظه حیرتم
نورتو بیش از آینه است دیدتوچون توانمش؟
آه که پا نهدکسی چون به میان باغ من؟
میوه ی حیرتش مراکشته که باغبانمش
مرغک روح خودبه دم ،پر دهمش ز دل، ولی
حیف اجل نشسته برسرکه زتن مرانمش
پادشهی چومن چرا جا به خرابه ی جهان؟
می کنمش خراب اگر من یله ساربانمش
عالم پیرکینه جوست پیروجوان نمی کند
دشنه ی خویش کرده درمن که چومیهمانمش
روز زسوز جان من شعله زندبه آفتاب
شب همه شب زسوز دل ،نفت چراغ دانمش
گریه نمی کنم ولی چاره ز دست رفته است
بغض مگرکه تاکجا تاب بیاورد منش؟
خانه ی ابر ی ام مگرتابه کجا نبارمش؟
من که چو رعد ، دم به دم در دل خانمانمش
گاه وفا کندبه من ،گاه جفا کند به من
گفته به هرچه می کنم درپی امتحانمش
فهمیده ام ... آه.... آخر ...:عاشق نبودن گناه است
التوبه ای صاحب عشق ،عشقی که آغاز راه است
یک عمر،بی عشقی ای عشق،آیا توان توبه کردن؟
من که از امشب وجودم از هم نشینان آه است...
تاج مني چه شكوه كه برسرنبينمت
باشي ويانباشي ازاين دل نمي روي
نزدمني چه باك كه دربرنبينمت
ازلطف گروفاي توديدم وگرجفا
القصه خواستي كه مكرّر نبينمت
آئينه ام غبارزداي اي هميشه حسن
تا يك نفس به عمرمُكدّر نبينمت
بيدارمانده چشم به يادت تمام شب
ترسم كه چشم بندم وآخرنبينمت
هرچندروي تونرود يك دم ازنظر
راضي نباش اين دم آخر نبينمت

میزبان ازمیهمان
هرگز نخواهدهیچ چیز...
لااقل ای کاش
من مهمان خوبی باشمش...
روزی نشدکه غصه ی روزی خورم "شمین"
هرگز کریم ،سفره ی خود، تا نمی کند
میزبان
هرگز نمی خواهد زمهمان
،آب ونان
گرکه مهمان توأم...
ازآب ونان من مپرس...
وسعت آسمان به هم خورده است
خواب نصف جهان به هم خورده است
یک نفرخط کشید یک جایی
نقش های زمان به هم خورده است
چینی نازکی شکست آخر
خلوت اصفهان به هم خورده است
پای خواجو نمی رود درآب
ردپای زنان به هم خورده است
باز از برج وباروی شیطان
نقش کل جهان بهم خورده است
باز پل غرق درخیالات است
ذهن الله خان به هم خورده است
می شدآهسته تر از او رد شد
مترو...آه ...اصفهان به هم خورده است
اي دعبل:
دوست دارم شعري برايم بخواني كه اين ايام ،ايام حزن وغم و ماتم بر ما اهل بيت است.
اي نمــــاز آخــرِ مــــن گـريـه كــن
بر دوچشمـان تــرِمـــن گـــريه كــن
گــريه كـن اينجــا زميــن كــربلاست
سرزميــن اشك و افغـــان و عـزاست
5 : عشق ومهرواول وآغازاست
77 : معنی پرواز است
100 : معنی 2 زوج خدامحور
بی یک، دوصفر، فاقد آغاز است
80 : ازغروب اگر گفته است
70 : هم طلیعه ی پرواز است
2 : معنی اش دعاست چو 22
22 هرچه هست پر اعجاز است
9 : عارفیست سربه گریبان در
8: ازسجود عشق پر آواز است
مُهر نماز پیش 90 جستیم
مِهر نمازتابه که همساز است
50 : دل به غیرنخواهد داد
50 استعاره وایجاز است
از 40 جنون دوباره به دل افتاد
40 :اربعین مردم مرتاض است
1 : یا احد ،صمدبه دلش دارد
اما یکی که سخت بی انباز است
4 : از رکوع سبحه به لب دارد
4:از تواضعش چه قَدَر ناز است
60 : آن علیست که سربرچاه
60 : آن علیست که پر راز است
5 : از محمد وعلی وزهرا
5: از حسین و نام حسن تازه است
از 5 من چگونه نگویم باز
کز 5 تن زبان دلم بازاست
از 5 عاشقانه تر ایدل نیست
5 : عشق ومهروآخر وآغاز است...
فرامرزمیرشکار-اصفهان 16 آبان89
پــر زمـزمـه از خـداست قـرآن
مـوسیـقـی روح مـاست قـرآن
بـا آن بـه خـدا تــوان رسـیـدن
زیـرا سـخـن خـداسـت قـرآن
هــر آیـه آن چـو پــلّــه نــور
تـا مـنـزل کـبـریـاسـت قـرآن
هر کس به لب،این کـلام دارد
دانـد بـه دلـش چهاست قـرآن
نـور دل و نـور لـحـظـه مرگ
نـور شـب قـبـر مـاست قـرآن
روحـم چــو هـوای بعد بـاران
سرشـار کُـنِ صـفـاست قـرآن
بـهـتـر ز تـمـامـی جـهانست
دنـیـاسـت فنا،بقـاست قـرآن
ای زنـدگیات تـمــام پُـر درد
غـافـل منشین شفـاست قـرآن
لـب را بـگشا که حرف،حرفش
پــرواز دل رهــاســـت قــرآن
پـر زمـزمه از فـرشتـگان نیست
هـر خانه کز او جداسـت قـرآن
بـی مـشـکـلــم از تـلاوت آن
از بـسـکـه گره گشاست قـرآن
در نــزد هـمــه پـیـمـبــرانـی
هـمــراهـی انـبـیـاسـت قـرآن
آیــنــده در او چـو روز روشــن
راوی گــذشــتـههـاسـت قــرآن
بــا آن ز خـدا طـلـب نـمـائـیــد
هـر خـواسـتـه را رواســت قــرآن
تـا لب به سخـن،خدا گشودست
سـرشـار از آن صــداسـت قــرآن
ای دوست،صدات میزند دوست
هــر آیــه بـیـا بـیـاســت قــرآن
هـر حـرف، فرشتـهای کند خلق
حرفی کـه فـرشـتـه زاسـت قــرآن
در از پـی در گـشـایـد ایـن بــاغ
پـر هـمـهــمــه دَرآســت قــرآن
گنجی پـس از آن نمیتوان یافت
تــاج ســر اغـنـیـاســت قــرآن
از صـحـبـت خلق،زنـگ زد دل
بر زنــگ دلــم جـلاسـت قــرآن
دل تـیــره در آن نــمـیبـــرد راه
نــور دل آشـــنــاســـت قــرآن
با ده حـسـنـه،ثـواب هـر حرف
گـنـجـی همه پُربهـاسـت قــرآن
یــک روز بــدون او مـــبـــادم
در شـام جـفـا،وفــاسـت قــرآن
بـی او نـزنـم قـدم در ایـن دشت
مــوسـیـقـی روح مـاسـت قــرآن
وعده
این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی
یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی
امروز نه فردانه وپس فردانه
از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی
صدام
آن خاک که خصم در دلش گام گرفت
آخر نفرات خصم درکام گرفت
صدام که دام می نهادی همه عمر...
دیدی که چگونه دام صدام گرفت؟
فراموش
چون گل به کف باد،فناپوش شویم
وآخر چو دوچشم بسته خاموش شویم
در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟
ما آمده ایم تا فراموش شویم...
کجا؟
دریارفتم گفت:نمی بایدرفت...
صحرا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟
هرجا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
علی
می خواست که شیعه باشد وساکن خُم
یاچون علی از غیرخداهردم گم
گفتم :به خداعلی شدن آسان است...
یک لحظه بیا و باش فکرمردم...
مهریه
تاباورمان کنی که لایق هستیم
مهریه اگرجهان...موافق هستیم
نه داده کسی ونه گرفته است کسی...
بگذاربدانند که عاشق هستیم
شاخ دوگوزن
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
بیچاره
بیچاره کسی که خویشتن نشناسد
فرق تن وفرق پیرهن نشناسد
بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر
من من کندورموزمن نشناسد
زینب
پرهمهمه ی ارض وسما زینب بود
هم خاک زمین وهم هوا زینب بود
شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...
بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود
...
دریا
دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست...
قطره
آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
تکرار
چون کوه ؛طنین یاریارش بامن
چون آینه ی شکسته کارش بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن
مجنون
شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي ليلي کجايي؟ اي ليلي آه
لاحول ولا قوه الابالله
دلتنگ
آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است
حالانه
حالا نه و حالا نه و حالاها نه
امروزنه ؛فردا نه وفرداها نه
قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه
دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟
تنها
است دست دل ساده ی مرا او خوانده
در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است
کج کرد دوباره راه خود را و رفت
فهمید دلم دوباره تنها مانده است
یاد
پرمنت بخشش نهادش هستم
هرلحظه رهین هستم اعتمادش
هرکس که مرایادنمایدیکبار
تاآخرعمرمن به یادش هستم
بیچاره
بیچاره کسی که خویشتن نشناسد
فرق تن وفرق پیرهن نشناسد
بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر
من من کندورموزمن نشناسد
پرهمهمه ی ارض وسما زینب بود
هم خاک زمین وهم هوا زینب بود
شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...
بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود
...
دریا
دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست...
آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
چون کوه ؛طنین یاریارش بامن
چون آینه ی شکسته کارش بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن
شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي ليلي کجايي؟ اي ليلي آه
لاحول ولا قوه الابالله
آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است
چادربه سر ؛ از عشق فراترباشی
نادیده ودیده را همه سرباشی
من علت حرمت تورانشناسم
ای کعبه گمان کنم که مادرباشی
نی نامه ی نای نینوا ...زینب بود
بعدازتوتمام کربلا...زینب بود
افتادی ...اما...کسی که برداشت زخاک
صدپاره ی پیکرتورا.......زینب بود...
این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی
امروز نه فردانه وپس فردانه از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی
ظهرشد
آسمان دوباره بازشد...
آفتاب:
مستقیم
موقع نمازشد...
تاج مني چه شكوه كه برسرنبينمت
اي عشق بخوانم ...برانم ...چه تفاوت؟
من كه نفسي بي تونمانم... چه تفاوت؟
که می جوید آخرپرستونشانم
به برگ گلی گرنمانم به دلها
کم از بال افتاده درآشیانم
بهارآید ومی رود سایه ای بخش
چرا گرد غم بردل باغبانم
سَری کوکه سری ندارد ز کویش؟
به هرجا دلی می رود کاروانم
من آن کاه کش عارفم که به یک دم
اگرسربه بالا برم کهکشانم
چراکم بگیرم خودم را که هردم
اراده کنم می شود می توانم
به وقت سخن گفتنم چون ستاره
به وقت غزل سفتنم نردبانم
نیارم اگر میوه ای حق من باد
که آتش به چوبم زند باغبانم
شوم ابر وهردم به عالم ببارم
اگرگوشه چشمی به دریا کشانم
از این گل بدان گل چو پروانه رفتم
از آن دم که گفتم به پیله نمانم
الهی خودم دشمن خود نباشم
که باکی ندارم من از دشمنانم
شکست من ازمن ؛ گسست من از من
که دشمن ندارد رهی در گمانم
خداراغزل یاری ام کن که هرگز
دمی آیه ی یأس بر دل نخوانم
غرق اميد وغرق بيم ...دلم
روبه سوي تومستقيم...دلم
گاه سرمست بوي بسم الله
گاه رحمن وگه رحيم...دلم
آن خاک که خصم در دلش گام گرفت
آخر نفرات خصم درکام گرفت
صدام که دام می نهادی همه عمر...
دیدی که چگونه دام صدام گرفت؟
کاش زلفت را پریشانی نبود
بعدازاین دیدار هجرانی نبود
کاش بعداز چاه ای تنهاعزیز
یوسفت راباز زندانی نبود...
ای دریغ از ما که بی باور شدیم
آن قدر ماندیم تا کافرشدیم
غنچه ها گل داده و پرپر شدند
وای ما کز ریشگی بی برشدیم
نام باران سبزه زاران کردشان
مافقط از اشک حسرت ترشدیم
از در ودیوارحکمت می وزید
چشم دل بستیم و کور وکرشدیم
جان شدنداز شوق جانان جملگی
ما زجان بگذشتگان پیکرشدیم
سنگهای کوچه هم گوهر شدند
ماطلابودیم وخاکستر شدیم
بسکه خود رایی به جانهامان نشست
عاقبت بی راه وبی رهبرشدیم
مصلحت هامان چنان شدپرسکوت
تاکه همکارستم گستر شدیم
ااز قلمهامان صدایی برنخاست
تاکه آخرهیمه ی اخگر شدیم
بی غزل آنقدر ماندیم ای "شمین"
تاکه بی دلدار وبی دلبرشدیم
شانه ی زخمی مرا خوشتر ازاین ترانه نیست
"اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست....."
...آی زمانه تا به کی در پی رنجش منی
طفل پدر ندیده را حوصله ی بهانه نیست...
می روم ونمی رود باور رفته ام ز یاد...
وه که جوانی مرا حاصل یک جوانه نیست...
نه قایقی،نه شاخه ای،نه برگ اوفتاده ای...
جز آه سرد رفتگان در آب رودخانه نیست
هرچه که می روم چرا به روز خود نمی رسم
مگر در این مسافرت جز سفرشبانه نیست؟؟؟
اگرچه ظهرخستگیست تکیه به سایه ها مکن
که این زمانه گریه هم درانتظارشانه نیست...
باورسنگ خورده رامیوه "شمین " طلب مکن
کزتن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست...
نشسته ام به دریغا...
ولی دریغ ودرد
که درد من
به دریغا
دوانمی گیرد
میان این همه گفت وصفا
مراکامیست
که جز به گفتن نامش
صفانمی گیرد
نگه به دست خودیهامکن
که می دانی
کسی به غیرخدا
دست مانمی گیرد...
نمی توانم ببینم
که توبرآخرین پله
خورشید رامی چینی
ومن از خاک
آسمانهای افتاده را...
من که معرفت را جز برشاخه نبوسیده ام
چگونه می توانم
نذر باد را برلب بزنم؟
بگذار بگویند:
بازهم بیادکودکی اش افتاده
امابه این سبدقسم
که من به دنبال آشیانه ی هیچ کلاغی
هیچ وقت
ازآن درخت بالا نرفته ام...
•
"سخن درست بگویم...نمی توانم دید
که می خورندحریفان ومن نظاره کنم"
مثل همه به دنیا آمدم
ومثل همه از دنیا رفتم
ودر این فاصله
آن شدم
که از همه
دنیاها
فاصله داشت...
چون گل به کف باد،فناپوش شویم
وآخر چو دوچشم بسته خاموش شویم
در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟
ما آمده ایم تا فراموش شویم...
دریارفتم گفت:نمی بایدرفت...
صحرا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟
هرجا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
می خواست که شیعه باشد وساکن خُم
یاچون علی از غیرخداهردم گم
گفتم :به خداعلی شدن آسان است...
یک لحظه بیا و باش فکرمردم...
تاباورمان کنی که لایق هستیم
مهریه اگرجهان...موافق هستیم
نه داده کسی ونه گرفته است کسی...
بگذاربدانند که عاشق هستیم
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
بیچاره کسی که خویشتن نشناسد
فرق تن وفرق پیرهن نشناسد
بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر
من من کندورموزمن نشناسد
پرهمهمه ی ارض وسما زینب بود
هم خاک زمین وهم هوا زینب بود
شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...
بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...
دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست...
آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
چون کوه ؛طنین یاریارش بامن
چون آینه ی شکسته کارش بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن
شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي ليلي کجايي؟ اي ليلي آه
لاحول ولا قوه الابالله
آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است
حالا نه و حالا نه و حالاها نه
امروزنه ؛فردا نه وفرداها نه
قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه
دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟
دست دل ساده ی مرا او خوانده است
در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است
کج کرد دوباره راه خود را و رفت
فهمید دلم دوباره تنها مانده است
پرمنت بخشش نهادش هستم
هرلحظه رهین اعتمادش هستم
هرکس که مرایادنمایدیکبار
تاآخرعمرمن به یادش هستم
چادربه سر ؛ از عشق فراترباشی
نادیده ودیده را همه سرباشی
من علت حرمت تورانشناسم
ای کعبه گمان کنم که مادرباشی
این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی
یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی
امروز نه فردانه وپس فردانه
از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
شنيدم قطره اي مي گفت : يكسر
به خود اين ذكر رفتن را مكرر
دل از مرداب كندن مشكل اما
به دريا مي رسي اي قطره ، بگذر
پيش ازاين آشنائيم؛ كي ترس؟
از فراق وجدايي ام؛ كي ترس؟
ترس من از غم جدائيهاست...
ترس سوغات آشنائيهاست...
جامم لبریزکن
تاباورت شود
آبشارباسقوط آغازمی شود...
بیچاره کسی که خویشتن نشناسد
فرق تن وفرق پیرهن نشناسد
بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر
من من کندورموزمن نشناسد
پرهمهمه ی ارض وسما زینب بود
هم خاک زمین وهم هوا زینب بود
شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...
بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...
آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست...
شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي ليلي کجايي؟ اي ليلي آه
لاحول ولا قوه الابالله
چون کوه ؛طنین یاریارش بامن
چون آینه ی شکسته کارش بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن
حالا نه و حالا نه و حالاها نه
امروزنه ؛فردا نه وفرداها نه
قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه
دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟
آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است
دست دل ساده ی مرا او خوانده است
در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است
کج کرد دوباره راه خود را و رفت
فهمید دلم دوباره تنها مانده است
چادربه سر ؛ از عشق فراترباشی
نادیده ودیده را همه سرباشی
من علت حرمت تورانشناسم
ای کعبه گمان کنم که مادرباشی