تعاریف فرهنگ
وسعت قلمرو موضوع فرهنگ باعث شده است كه بيش از 200 تعريف مختلف از فرهنگ داشته باشيم. محمد روحالاميني مينويسد: «هرسكووتيس از حدود 250 تعريف ياد ميكند، كروبر بر 300 تعريف اشاره ميكند و گاه نيز رقم 400 را براي تعداد تعريف فرهنگ ميبينيم.»[1]
داريوش آشوري در كتاب تعريف و مفهوم فرهنگ ضمن بررسي موشكافانة سير تكويني مفهوم فرهنگ، با آوردن نزديك به 100 تعريف اين تعاريف را در گروه های ذیل طبقهبندي ميكند:
تعريف فرهنگ
گروه الف: تعريفهاي وصفگرایانه، كه در آنها بر عناصر سازهاي فرهنگ تكيه ميشود، از جمله تعاريف:
تايلور (1871): فرهنگ يا تمدن... كليتِ درهم تافتهايست شاملِ دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات، آداب و رسوم، و هرگونه توانايي و عادتي كه آدمي همچون هموَندي (member) از جامعه به دست ميآورد.
هيلر (1933): باورها، نظامهاي فكري، فنون علمي، راه و روشهاي زندگي، رسمها، سنتها و تمامي شيوههاي كردار كه جامعه بدان سازمان ميبخشد، فرهنگ ناميده ميشود. بنا به اين تعريف، فرهنگ شامل تمامي كرد و كارهاييست كه در جامعه [از روابط] ميان افراد شكل ميگيرد و يا از يك گروه اجتماعي آموخته ميشود، ولي صورتهاي خاصي از رفتار را در برنميگيرد كه زادة سرشت ارثياند.
لووي (1937): فرهنگ مجموعة چيزهاييست كه فرد از جامعة خود فرا ميگيرد، يعني باورها، رسمها، سنجههايِ هنري، عادتهايِ خورد و خوراك و پيشههايي كه نه از راه كرد و كار خودبنياد او، بلكه به صورت ميراثي از گذشته، از راه آموزش و پرورش رسمي و غيررسمي، به او ميرسد.
هرسكوويتس (1948): فرهنگ... اشارت دارد به آن بخش از دستگاه كلي [زندگاني بشري] شامل اشياء مادي ساختة دست بشر، فنون، جهتگيريهاي اجتماعي، ديدگاهها و هدفهاي تعيين شدهاي كه عوامل بيميانجي تعيينكنندة رفتاراند و در زيركار آن قرار دارند.[2]
گروه ب: تعريفهاي تاريخي، كه بر ميراث اجتماعي يا فراداد (سنت فرهنگي = tradition) تكيه دارد، از جمله:
ساپير (1921): فرهنگ، يعني... مجموعة همبستهاي از كردارها و باورها كه از راه جامعه به ارث رسيده و بافت زندگي ما را ميسازد.
مالينوسكي (1931): اين ميراث اجتماعي مفهومِ اصلي در انسانشناسيست كه بيشتر آن را «فرهنگ» مينامند... فرهنگ عبارت است از مهارتها، كارها، فرايندهاي فني، گمانها، عادتها و ارزشها.
مارگريت ميد (1927): فرهنگ به معناي كليت درهم تنيدهايست از رفتار فرادادي كه نژادِ بشر پرورانده است و نسل به نسل آموخته ميشود. هيچ فرهنگي را به دقت نميتوان حدّگذاري كرد. معناي آن ميتواند شكلهاي رفتار فرادادي خاص يك جامعه، يك گروه از جامعه، يك نژاد، يك حوزه يا دورة خاص باشد.[3]
گروه پ: تعريفهاي هنجاري، كه بر قاعده يا راه و روش تكيه دارد، از جمله:
بوگاردوس (1930): فرهنگ مجموعِ راه و رسمهاي عمل و انديشة يك گروه اجتماعي در گذشته و حال است، و عبارت است از مجموع فرادادها يا باورها و نيز رسمها و رويههاي رسيده از نسل پيشين.
لينتون (1945): فرهنگ يك جامعه راه و رسمِ زندگي هموَندان آن است، [همچنين] مجموعة گمانها و عادتهاييست كه ميآموزند و در آنها با يكديگر شريكاند و و از نسلي به نسلي فرا ميدهند.
بيدني (1946): تعريف جامع و مانع فرهنگ عبارت است از رفتار، احساس، و انديشة آموخته يا پروراندة افراد در يك جامعه؛ همچنين الگوها يا شكلهاي آرمانهاي عقلي، اجتماعي، و هنرييي كه جامعههاي بشري در طول تاريخ از خود نماياندهاند.[4]
گروه ت: تعريف روانشناسانه، با تأكيد بر فرهنگ به مثابة وسيلة سازواري و حل مسائل و تأكيد بر آموختگي، از جمله:
اسمال (1905): «فرهنگ»... عبارت است از تمامي ساز و برگ فني، مكانيكي، مغزي و اخلاقييي كه مردم دورهاي خاص با به كار گرفتن آنها به هدفهايِ خود ميرسند... «فرهنگ» شامل وسايليست كه آدميان با آنها هدفهاي فردي و اجتماعي خود را پيش ميبرند.
يانگ (1942): فرهنگ تركيبيست از انگارهها، نگرهها (attitudes)، عادتهاي مشترك و كمابيش يكساني كه در جهت (برآوردن) نيازهاي بازگردنده و هميشگي آدمي پرورانده شده است.
استيووارد (1950): فرهنگ، در كل، به معناي شيوههاي آموختة رفتار است كه به صورت اجتماعي از نسلي به نسلي در درون جامعهاي خاص فراداده ميشود و ميتواند از جامعهاي به جامعة ديگر پراكنده شود.[5] (تعريف و مفهوم فرهنگ، ص 59ـ 58 و 62).
گروه ث: تعريف ساختاري، كه بر الگوسازي يا سازمان فرهنگ تأكيد دارد:
آگبرن و نيمكُف (1940): فرهنگ شاملِ نوآوريها يا ويژگيهاي فرهنگيييست كه در يك نظام يكپارچه شدهاند و اجزاي آن كم و بيش با يكديگر در ارتباطاند... فرهنگ شامل ويژگيهاييست، هم مادي و هم غيرمادي، كه برگرد برآوردن نيازهاي اساسي بشري سازمان يافتهاند و نهادهاي اجتماعي ما را، كه هستة اصلي فرهنگاند، به ما ميدهند. نهادهاي يك فرهنگ با بستگي دروني خويش الگويي را پديد ميآورند كه براي هر جامعه يكتاست.
كلاكن و كلي (1945): فرهنگ نظاميست از طرحهاي پديدار و ناپديدار براي زندگي كه از تاريخ سرچشمه ميگيرد و همه يا هموندان خاصي از يك گروه در آن مشاركت دارند.[6]
گروه ج 1: تعريف تكويني ـ فرهنگ همچون يك فراورده يا ساخته.
فالسم (1928): فرهنگ مجموعة همة چيزهاي ساخته شده است، يعني تمامي دستگاه ابزارها و عادتهاي زندگي كه به دست بشر ساخته شده و از نسلي به نسلي فرا داده ميشود.
سوروكين (1937): فرهنگ، در گستردهترين معناي كلمه، مجموع چيزهاييست كه با كرد و كار آگاهانه يا ناآگاهانة دو تن يا بيشتر كه با يكديگر سر و كار دارند و رفتارشان همبسته است، آفريده يا دگرگون ميشود.
رويتر (1939): اصلاح فرهنگ به معناي مجموع آفرينشهاي بشري و برايندهاي سازمانيافتة تجربة بشري تاكنون به كار ميرود. فرهنگ شامل همة چيزهاييست كه بشر بهصورت ابزارها، جنگافزارها، سرپناهها، و ديگر كالاهاي مادي و فرايندها ساخته است؛ شامل همة چيزهاييست كه بر بنياد ديدها و بارها، انديشهها و داوريها، به صورت قانونها، نهادها، هنرها و علوم، فلسفه و سازمان اجتماعي ساخته و پرداخته شده است. فرهنگ همچنين شامل همبستگيهاي دروني اين عناصر با ديگر جنبههاي زندگي بشريست، بدانسان كه آن را از زندگيِ حيواني جدا ميكند. هر چيز مادي و غيرمادي كه به دست بشر در جريان زندگي آفريده شده باشد، در مفهوم فرهنگ جاي ميگيرد.[7]
گروه ج 2: تعريف تكويني با تأكيد بر ايدهها و آرمانها، از جمله:
اُسگود (1940): فرهنگ عبارت است از همة ايدههاي آفريدة آدميان كه [از راه جمع] به ذهن يك كس رسانده ميشود و آن كس از آن آگاه است.
كلاكن و كلي: سرجمع همة ايدهها برايِ هرگونه رفتار يكسان.
وايت (1949): مقوله يا ردة فرهنگي پديدهها عبارت است از رخدادهايي كه بر توانمنديهاي خاص نوع بشر تكيه دارد، يعني توانايي كاربرد نمادها.
اين رخدادها عبارتاند از ايدهها، باورها، زبانها، ابزارها، آلتها، عاطفهها و نهادهايي كه، گذشته از زمان و مكان يا ميزان توسعه، تمدن هر ملتي را ميسازند يا، به اصطلاح انسانشناسي، فرهنگ آن را.[8]
داگلاس آليور، استاد كرسي مردمشناسي دانشگاه هاروارد، شگفتي خود را از اين همه تنوع و تفاوت «فرهنگ» چنين بيان ميكند: «فرهنگ شخصترين واژة مردمشناسي است، به اين ترتيب چه گيجكننده است كه چنين واژهاي تا اين اندازه دچار ابهام بوده و بر سر مفهوم آن اختلاف نظر باشد».[9]
منظور از آوردن تعاريف و مفاهيم فرهنگ با اين تفصيل، دست يافتن به يك نگاه جامعنگر و يك تعريف به نسبت پذيرفتهتر است. برخي از فرهنگپژوهان ايراني از جمله جلال ستاري تعاريف جامعي ارائه دادهاند:
فرهنگ مجموعة كوششهاي آدمي است، پشت اندرپشت، براي تعالي انسان؛ و از اينرو نه وسيلهايست براي گذران اوقات فراغت به نحوي خوش، و نه مفر و راه گريز از زندگي روزانه با همة ملالها و سختيهاي شكيبآزماي آن؛ بلكه فرهنگ نحوة رابطة انسان با زندگي و مرگ است، يعني مجموعة روابط انسان با جهان، محيطزيست، طبيعت، ماوراء طبيعت، اجتماع، خانواده، هنر، علم، زيبايي و سرانجام با خويشتن خويش است.[10]
از مجموع همة تعريفهاي فرهنگ، مردمشناسان تعريف ادوارد تايلور را جامعتر دانستهاند و به همين دليل امروز شناخته شدهترين تعريف فرهنگ از تايلور است. در تعريف تايلور سه نكتة مهم وجود دارد: اول آنكه منظور تايلور از مجموعة پيچيده، يك سلسله فعاليتهاي درهم ادغام شده است. همة اجزاي يك فرهنگ همانند پيچ و مهرههاي يك ماشين لازم و ملزوم يكديگرند و كار يكديگر را تأييد و تقويت ميكنند. رسوم مذهبي، اخلاقيات، هنر، آشپزي، خياطي و رفتارهاي اجتماعي، هر يك مجموعه را كامل ميكنند. ديگر آنكه فرهنگ اكتسابي است. يعني همة خصوصيات ذكر شده، از جامعه فراگرفته ميشود و نوزاد با آنها به دنيا نميآيد، و نكتة سوم در تعريف تايلور آن است كه «فرهنگ» مشترك و مورد استفادة همگان است و در درون يك گروه آموخته ميشود، پس يك پديدة گروهي است.[