نوروزمبارک

نوروز-شاه عباس

نوروز برهمه ی اقوام ایران مبارک باد

چهارشنبه سوری

باهم بودن

باهم بودن

              دردی را دوا نمی کند

                                       وقتی قرارنیست

                                                        پا به پایم بیایی....

نوروز درگذر زمان

نوروز-عمارت چهل ستون اصفهان

دوست داری وزیر دفاع باشی وبا وزیر دفاع بولیوی عکس بگیری؟

 

دانلودکتاب

پیامک های جبران خلیل جبران

رباعیات حکیم سنایی

ماروپله دانشجویی

صندوق صدقات برروی پشت بام چکار می کند؟

عکس روز

محصولات ایران خودرو دارای کیسه هواشدند

سرویس مدارس ژاپن،ایران

غریب منم

غریب:منم

که به تمام زبانهای دنیا گریه می کنم

اما هیچ چشمی مرا نمی سراید...

غریب: هو: أنا

أبکی  بکل لغات العالم ولم تنشدنی عیناً

غریب منم

که درواژه های هرزبانی جاری شدم

اما هیچ کودکی مرانگریست...

غریب :هو:أنا

أجریتُ بکل لغة

وأنا فی کل کلمات اللغات

ولم تبکینی طفلاً

سروده فارسی وعربی:فرامرزمیرشکار

شما باورتون میشه ایران هفتادمیلیون جمعیت داره؟

چند وقتيه برام سوال مطرح شده كه مگه مملكت ما چقدر جمعيت داره؟ آخه هر جا مي ري شلوغه! مي خواي بري زيارت مي بيني كرور كرور جمعيت اومدن حرم براي زيارت؟ مي خواي بري تفريح اطراف شهر فوج فوج ماشينه كه داره مي ره براي تفريح! مي ري بازار مي بيني از  زور جمعيت جا براي راه رفتن نيست! مي ري نمايشگاه شلوغه؟ صف نون شلوغ! بانك شلوغ! شهر شلوغ! خيابون شلوغ! محله شلوغ! گلاب بروتون مي ري دستشويي عمومي مي بيني به شدت شلوغه! شما باورتون میشه ایران هفتادمیلیون جمعیت داره؟به نظرشما اسم کشورما باجایی دیگه عوض نشده؟

اجابت

 روزی مردی خواب عجیبی دید، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که همان کاغذها را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم. نویسنده:فرامرزمیرشکار

عادت

جاذبه

کودکی

تاریخ

محبت

یا صاحب العصر

پژوهش

هزاررنگ...

فاطمه

رسوامنم

عید

ویران شوداین شهر

دیدار

چراسرقت ادبی؟ اهل پژوهش باشید

دزدیدن ازیک نویسنده ،نامش می شود: سرقت ادبی

اما اگراز چندنویسنده بدزدید نامش می شود: پژوهش

پوسترهایی درواشنگتن

در این پوسترها،در واشنگتن، تصویر اوباما در کنار تصویر رهبر و رییس‌جمهور کشورمان آورده شده و در زیر آن نوشته شده است: «او می‌گوید که ایران هسته‌ای غیرقابل‌قبول است. آیا حرف وی را باور می‌کنید؟»

هدیه حاج حسنعلی نخودکی به امام

ازحضرت آیت‌الله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که: در سفری که امام خمینی(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند امام درصحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می شوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید درحدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می شمارد و به ایشان می گوید با شما سخنی دارم.حاج حسنعلی نخودکی می گوید: من درحال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما می آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می آید و می گوید چه کار دارید؟

امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (ع) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیاداری به ما هم بده؟

حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند:اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول می دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و درهر جائی به کار نبرید؟

ادامه نوشته

زمان شهادت

زمانی هست که از هرسو تورا می بینند...

وزمانی هست که ازهرسو او را می بینی...

به آن زمان،زمان شهادت می گویند...

ما درپی آن زمانیم...

گفتگو

گفت مردي به همسرش روزي

من بميرم چگونه خواهي زيست؟

 گفت: از چند و چون آن بگذر

تو بميري براي من کافيست!

ما زنده ایم ای مردگان ...

 

پیکرش رو با دو شهید دیگه تحویل بنیاد شهید دادند

شهدا رو گذاشتند توی سردخانه

نگهبان سردخانه تعریف می کرد:

یکی از شهدا آمد به خوابم و گفت: جنازه ی من رو فعلا به خانواده ام تحویل ندید

از خواب بیدار شدم

هر چه فکر کردم که کدام یک از این شهدا بود ، نفهمیدم

گفتم ولش کن ، خواب بود دیگه

... فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل خانواده ها بدیم

اما شب باز خواب اون شهید رو دیدم

باز هم تاکید کرد که جنازه اش رو فعلاً تحویل ندیم

اینبار فوراً اسمش رو پرسیدم

گفت: امیر ناصر سلیمانی

از خواب پریدم

رفتم سراغ پیکر پاک شهدا

دیدم روی پیکر یکی شان نوشته : شهید امیر ناصر سلیمانی

... بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ که می خواستیم جنازه ش رو تحویل بدیم ، خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشون بودند

شهید نخواسته با اومدنش مراسم برادرش به هم بخوره!

                                                 منبع: کتاب فرمانده ، فرمان قهقهه / صفحه ۳۶

راز تولد شهیدمحمدابراهیم همت از زبان پدرش

می خواستم برم کربلا برا زیارت امام حسین علیه السلام

همسرم سه ماهه باردار بود

التماس و اصرار کرد که من رو هم با خودت ببر ، مشکلی پیش نمیاد

هر جوری بود راضیم کرد ، با خودم بردمش

... سختی سفر به شدت مریضش کرد

وقتی رسیدیم کربلا اول بردمش دکتر

دکتر گفت: احتمالا بچه مُرده.

اگه هم هنوز زنده باشه ، امیدی نیست

چون علائم حیاتی نداره

... برگشتیم مسافرخونه

خانومم گفت : من این دارو ها رو نمی خورم

پاشو بریم حرم

هر جوری که می تونی من رو برسون به ضریح آقا

زیر بغل هاش رو گرفتم و بردمش کنار ضریح

تنهاش گذاشتم و رفتم یه گوشه ای نشستم

با حال عجیبی شروع کرد به زیارت

گریه می کرد و می گفت من بچه م رو از شما میخوام

بعدش هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم

صبح رفتم سراغش

خوابش برده بود

برا نماز صبح بیدارش کردم

با خوشحالی بلند شد و گفت: چه خواب شیرینی بود

الان دیگه مریضی ندارم

بعد تعریف کرد: توی خواب خانمی رو دیدم که نقاب به صورتش زده بود

یه بچه ی زیبا رو گذاشت توی آغوشم

گفتم این کیه؟

گفت: بچه ی توئه ! 

بعد بهم فهماند که مراقبش باشم و اسمش رو محمد ابراهیم بذارم

... بردمش پیش همون دکتر

۲۰ دقیقه ای معاینه کرد

آخرش هم با تعجب گفت: یعنی چی؟ موضوع چیه؟

دیروز این بچه مُرده بود

ولی امروز کاملاً زنده و سالمه

اون رو کجا بردید؟ کی این خانم رو معالجه کرده؟

باور کردنی نیست! امکان نداره!

خانم که جریان رو براش تعریف کرد ، ساکت شد

رفت توی فکر...

                                      راوی: پدر سردار شهید محمد ابراهیم همت

                                      منبع: کتاب ستاره ای در زمین ، صفحه ۱۱

ای وای علی اکبرمن

 

اواخر عملیات والفجر یک توی فکه کارمون خیلی سخت شده بود

کماندوهای عراقی بچه ها رو از ارتفاعات مشرف به کانال زیر آتش شدید گرفته بودند و از اینکه بر ما مسلط شده بودند ، هلهله می کردند و زنده باد صدام سر می دادند

تو این وانفسا ، یه بسیجی نوجوان رو دیدم که داخل کانال مچاله شده بود

تفنگش رو بغل کرده و به لب های قاچ قاچ شده اش زبان می کشید

رفتم سراغش و پرسیدم: چته ؟تشنه ای؟

نگاه عمیقی کرد و چیزی نگفت

بهش گفتم: اگه زرنگ باشی ، می تونی از زیر آتش بعثی ها سینه خیز بندازی تو کانال و برگردی عقب ، اونجا آب هست ، برو جیگرت رو خنک کن

تا این رو گفتم ، چشماش گرد شد

با بغض گفت: مشدی! اگه می بینی اینجا نشستم واسه اینه که رمقی به جونم نمونده. آره تشنمه ، خیلی! ولی به جون امام ، اگه به اندازه ی یه در قمقمه آب بود که توی حلقم بریزم ، اون وقت پا می شدم و به اون بعثی های نامردی که اون بالا دارن هلهله می کنن نشون می دادم که به کی میگن مرد!

اون شیر بچه ی بسیجی کنار اجساد شهدا و زخمی ها ماند و نه فقط به کماندوهای عراقی ، بلکه به خود من و امثال من هم نشان داد که چه کسی مَرده!

 

                                                        راوی : مرتضی شادکام

                                                         منبع: حکایت فرزندان روح الله ۲ ، صفحه ۸۰

هفت روش درمانی در طب اسلامی

هفت روش درمانی در طب اسلامی

۱) تغذیه درمانی
تغذیه درمانی و نگاه به نوع تغذیه، اساس و اصل تمام مکاتب پزشکی جهان، از جمله مکتب پزشکی جامع اسلامی است.
این بحث در طب جامع اسلامی از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است که به بحث اطعمه و اشربه معروف است.
بحث اطعمه و اشربه، توجه خاصی به نوع، کیفیت و زمان مصرف غذا دارد.
طب جامع اسلامی تغذیه سالم و صحیح را ضامن سلامتی انسان می داند و به همین علت اولین شیوه از هفت شیوه درمان جسمانی را به این امر مهم اختصاص داده است.
درنظر گرفتن حلال و حرام بودن غذاها و نوشیدنی ها، و چگونگی حلال شدن و حرام بودن آنها را فقط در تحقیق قواعد تغذیه ای اسلامی می توان به این سادگی و جامعی یافت و این بحث در سایر مکاتب تغذیه ای و درمانی یا مفقود یا به صورت ناقص و طبق اعتقادات خرافی موجود است.
۲) گیاه درمانی
در طب جامع اسلامی در مورد گیاه درمانی و کیفیت استفاده ازگیاهان در شفابخشی تمام بیماری ها بحث مفصلی شده است.
آیات و روایات و تحقیقات دانشمندان طب جامع اسلامی در این زمینه بسیار گسترده و کامل است. به طوری که اگر کسی فقط در این روش از درمان موفق به کسب تبحر و تجربه شود، می تواند بسیاری از بیماری ها را درمان کند و در حرفه خود کامل شود.
۳) حجامت درمانی
طب جامع اسلامی، حجامت را سومین ستون طب جسمانی قرار داده است و در مورد حجامت که قدمت ۵۰۰۰ ساله یا بیشتر دارد، نظریه های نوینی را ارائه می دهد. از جمله این که:
- طب جامع اسلامی اصول سری این شیوه از طب را توضیح داده است.
- روابط مختلف بین بدن و جهان هستی در طی استفاده ازاین شیوه
- روابط بین مایعات درون اعضاء و اجزاء رئیسه بدن نسبت به ظاهر بدن و محیط اطراف
- توجه به دفع شر موجودات غیر ارگانیک (امواج منفی) در طی انجام حجامت که با قرائت آیات و دعاهای خاصی انجام می شود.
- شناسایی بی سابقه قسمت های حجامت بر روی بدن انسان
- مشخص نمودن رابطه بین حجامت در قسمت های مختلف بدن و درمان های خاص
- معرفی زمان های مختلف (مفید یا مضر) از نظر انتخاب روز و ساعت و ماه و سال و حالت های مختلف فلکی و نجومی.
۴) قصد درمانی
قصد درمانی (رگ زدن) همانند حجامت درمانی است که با تمام فصد درمانی های قبل از اسلام، هفت خصیصه متفاوت دارد.
همچنین بیش از صدها خصیصه متفاوت با گرفتن خون وریدی که توسط سازمان انتقال خون در طب جامع اسلامی معرفی شده است، دارد.
۵) سنگ درمانی
سنگ های موجود در طبیعت همانند گیاهان و حیوانات دارای خواص مهم طبی و غیرطبی هستند. دانشمندان امروزه به خوبی متقاعد شده اند که سنگ بر ماده اثرگذار است.
سنگ هم امواج را دگرگون می کند و هم امواجی را از خود ساطع می کند؛ در طب جامع اسلامی هر سنگی، هم به تنهایی معرفی شده و هم در زیر مجموعه سنگ های هم خانواده خود تعریف شده است.
حکمای اسلامی با استفاده از هزاران حدیث و روایت درباره خواص سنگ ها که از چهارده معصوم (ع) روایت شده است، راجع به سنگ شناسی و کیفیت استفاده از سنگ ها براساس شناخت طبیعت آنها، تالیفات و تحقیقات گرانقدری دارند. نقش نگین معصومین در این زمینه قابل اشاره است.
۶) عطر درمانی
در هیچ مکتب درمانی قبل یا بعد از اسلام، و حتی در هیچ مذهبی به اندازه تعالیم مذهب اسلام، در مورد عطرهای مختلف نظری ارائه نشده است.
البته با مراجعه به کتب تدوین شده در مورد عطر درمانی در طب جامع اسلامی، می توان با روحیات و علایم ظاهری و باطنی بیماری ها و کیفیت تاثیر مواد لطیف بر بدن آشنا و متوجه طبیعت مختلف عطرها و رایحه های گوناگون و آثار آنها شد.
عطرها معمولا به طور بسیار ظریف بر محرک های درونی بدن تاثیر می گذارند و موجب درمان می شوند.
طب جامع اسلامی علاوه بر شناسایی طبیعت عطرها، این محرک های درونی را نیز معرفی می کند.
۷) رنگ درمانی
در رنگ درمانی اسلامی اعتقاد بر این است که بسیاری از بیماری ها را می توان فقط با استفاده از رنگ، درمان کرد. البته این درمان باید با مراعات تمام قواعد و اصول رنگ درمانی اسلامی انجام شود.
شیوه استنشاق رنگ که با استفاده از فن تجسم خلاق اعمال می شود، یا به کار بردن مایعات رنگین یا استفاده از لباس ها، وسایل و سنگ ها با رنگی خاص که حالت تعادل را ایجاد می کنند، در درمان بیماری ها موثر است.
البته امروزه تاثیرات انرژیک نامحسوس رنگ بر روی روح و جسم به اثبات رسیده است.
در رنگ درمانی اسلامی اعتقاد بر این است که هر یک از رنگ ها دارای طیفی خاص است که با ردیفی از طول موج ها ارتباط دارد، یعنی صدها اختلاف رنگ جزیی و نامحسوس وجود دارد که حضرت علی (ع) در نهج البلاغه به آنها اشاره نموده است و در آیات و روایات در به کارگیری صحیح آنها توصیه شده است.
از آنجا که میزان ارتعاش رنگ ها یکسان و بسیار شبیه به هم است همه آنها برای چشم انسان قابل رویت نیستند.
کلمه (نور) که در برگیرنده انواع رنگ هاست، در آیات و روایات بسیار آمده است و در ابعاد مختلف رنگ درمانی با استفاده از منابع دینی و دستورات پایه ای طب جامع اسلامی این درمان صورت می گیرد.
طول موج رنگ بنفش کوتاه ترین طول موج است و از ۳۸۰ تا ۴۵۰ نانومتر برد دارد. رنگ قرمز دارای بلندترین طول موج و برد آن از ۶۳۰ تا ۷۳۰ نانومتر است.
رنگ ها به شیوه های مختلفی بر ذهن و روح و جسم انسان تاثیر می گذارند که تمام این تاثیرات و کیفیت حصول آنها در رنگ درمانی طب جامع اسلامی بحث شده است

هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم نمی توانست کاری کند. هیکلش درشت بود و بزن بهادر. هیچ کس جلودارش نبود. هر شب کاباره ، دعوا ، چاقو کشی...

سند خانه همیشه روی طاقچه بود. مادرش تقریباً ماهی یکبار برای سند گذاشتن به کلانتری محل می رفت! رئیس کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود.

با تمام اینها مادرش هر وقت می خواست دعا کنه ، می گفت: خدایا شاهرخ مرا از سربازان امام زمان عج قرار بده. خدایا عاقبت بخیرش کن.

دیگران به او می خندیدند و می گفتند : شاهرخ و سربازی امام زمان عج ؟!

تا اینکه دعای مادر اثر کرد و شاهرخ شد عاشق امام. پای سخنرانی امام گریه می کرد. رفت جبهه. شده بود سرباز واقعی امام زمان عج. شهید که شد حتی پیکرش هم پیدا نشد.

                     آبروی اهل دل از خاک پای مادر است

                                              هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

خیلی دلم می‌خواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سیدمرتضی را ببینیم، خلاصه نشد. بالاخره آقا سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمون‌ها پر کشید.
تا اينكه يه شب در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم می‌خواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. سید به من گفت "ناراحت نباش فردا ساعت ۸ صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم". صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز به زنده بودن شهدا شک داشتم، گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا بروم ببینم چه می‌شه.
رفتم اما با نیم ساعت تأخیر رسیدم. دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن می‌شدم که خواب دیشب خیال بوده. سربازی که آن نزدیکی‌ها در حال نگهبانی بود ، نزدیک آمد و گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: بله، با یکی از رفقا قرار داشتم. گفت: چه شکلی بود؟ خصوصیات سید مرتضی رو براش بازگو کردم. گفت: رفیقت آمد اینجا! تا ساعت ۸ هم منتظرت شد اما نیامدی، بعد که خواست بره به من گفت: کسی با این اسم و قیافه می‌آید اینجا، به او بگو آقا سید مرتضی آمد و خیلی منتظرت شد ولی نیامدی ، کار داشت و رفت ، اما زير پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدم نبودی، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی

منبع:http://www.khakrize-khaterat.blogfa.com/9010.aspx

شهدا و ولایت فقیه

شهيد مظلوم دکتر بهشتی:
آنهايی که ولايت فقيه را قبول ندارند در هر مقامی که باشند سرنگون خواهند شد

ادامه نوشته

حرم ابوالفضل علیه السلام

عید اون سال با شب ولادت امام رضا علیه السلام یکی شده بود

بچه های تفحص توی سنگر لشکر ۳۱ عاشورا جشن گرفته بودند.

آخر مراسم نوبت من شد که بخونم

دست به دامن قمر بنی هاشم علیه السلام شدم و عرض کردم:

« آقا ! نذارین ما شرمنده ی خانواده ی شهدا بشیم»

... فردا صبح از بچه ها پرسیدم : رمز حرکت ( تفحص ) امروز چیه؟

گفتند: یا ابالفضل علیه السلام

گفتم: امروز که ولادت امام رضا علیه السلام هستش!

گفتند: چون دیروز به آقا ابوالفضل علیه السلام متوسل شدیم ، می خواهیم به نام ایشون بریم تفحص تا ازشون عیدی بگیریم

دست به کار شدیم

اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم

اسم شهید هم روی کارت شناسایی اش بود ، هم روی وصیت نامه اش

اسمش رو خوندیم:دیدیم شهید همنام حضرت ابالفضل علیه السلام بود ، از بچه های گروهان حبیب کاشان

بچه ها گفتند: توسل دیشب ، رمز حرکت امروز و اسم شهید یکی شده

بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل باشه ، اینجا گوشه ای از حرم آقاست

شروع کردیم به گشتن و کندن زمین

یه شهید دیگه پیدا شد

خیلی عجیب بود !

یک دست شهید از مچ قطع شده بود

پلاکش رو استعلام کردیم تا ببینیم اسمش چیه

گفتند: شهید ابوالفضل ابوالفضلی ، گروهان حبیب کاشان...

اسم طلائیه رو گذاشتیم مقر ابوالفضل علیه السلام ... حسینه اش هم مزین شد به نام قمر بنی هاشم علیه السلام

                                                راوی: محمد احمدیان 

شگفتا شگفتا

توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست

فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد

خیلی ناراحت شدم

رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم

اونا رو چک کردم ، دیدم درسته

رفتم جسدش رو ببینم

کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست

افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت:

این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده

هر چی گفتم باور نکردند

کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد

من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم

به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم

می خواستم اون رو توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم

اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه رو به خودم ندهم و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم

چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشید ، دلم را آتش زد

خونین و پر از زخم ، اما آرام و با شکوه آرمیده بود

او را در کربلا دفن کردم و رفتم

... سال ها از آن قضیه گذشت

بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است و اسیر شده

بعد از مدتی با اسرا آزاد شد

به محض بازگشتش ، ازش پرسیدم:

چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟

وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد

پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی خوش سیما اسیر کرد

با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم

وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم

بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای

اون بسیجی گقت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم

قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم

می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید

              راوی: ابو ریاض " از افسران زمان جنگ و از سیاسیون حال حاضر کشور عراق

              منبع: حکایت فرزندان روح الله ۱ ، صفحه ۵۴ و ۵۵

راز آب

شهیدی رو پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا

ده سال از شهادتش می گذشت،اما قمقمه اش همچنان آبی شفاف داشت و خوش طعم

یکی از بچه ها رفته سراغ چند تا کارشناس آب و مسائل کشاورزی

ازشون پرسید: اگر آبی دوازده سال زیر خاک بمونه ، چی میشه؟

خیلی عادی گفتند: خب معلومه! خواه ناخواه تبدیل به لجن میشه

مقداری از آب قمقمه ی شهید رو ریخت و داد به کارشناسان

وقتی خوردند ، ازشون پرسید: این آبی که خوردید چه جوری بود

گفتند: هیچی ! آبی تازه و زلال ، بدون ماندگی ...

خنده اش گرفت

کارشناسان با تعجب پرسیدند: چیه؟

قمقمه رو نشانشان داد و گفت: این آبی که شما خوردید متعلق به این قمقمه است که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده

مات و مبهوت به هم نگاه می کردند. از صلواتی که فرستادند میشد فهمید حالتشون عوض شده

... سربازی که در تفحص کار می کرد اومد پیشم و گفت: مادرم مریضه

گفتم : خب برو مرخصی ... برو که ببریش دکتر

گفت: نه! به این حرفا نیست. می دونم چطور درمانش کنم

جرعه ای از آب قمقمه ی شهید رو با خودش برد تهران

بعد از چند روز با شادمانی برگشت

می گفت: مادرم آب قمقمه رو خورد

به امید خدا خیلی زود خوب شد...

                                           روای: حمید داوود آبادی

                                           منبع: کتاب تفحص ، صفحه ۷۰

مردان خدا پرده ی پندار دریدند

 

از فرماندهی لشکر ، حکم فرماندهی تیپ رو براش آورده بودند

سریع با فرمانده ی لشکر تماس گرفت و گفت:

« من باید فکر کنم ، همینطوری که نمیشه »

 

... فردا دوباره حکم رو آوردند

اینبار حاجی پذیرفت

بهش گفتم: چرا همون دیروز این مسئولیت رو نپذیرفتین؟

حاجی : دیروز توی اون حالت نمی تونستم فکر کنم و تصمیم بگیرم ، راستش رفتم و با خودم فکر کردم امروز که من رو به فرماندهی تیپ منصوب کرده اند ، اگه چند روز دیگه بخوان این مسئولیت رو از من بگیرن و بگویند که از این پس باید به عنوان یه رزمنده ی ساده در جبهه خدمت کنی ، من چه عکس العملی نشون میدم؟

اگه ناراحت و غمگین بشم ، پس معلوم میشه من این مسئولیت رو برای رضای خدا قبول نکرده ام

اما اگه برام فرقی نداشت ، پس مشخص میشه که این مسئولیت را برای رضای خدا و دور از هوای نفس قبول کردم و فرقی نداره که در کجا خدمت کنم

لذا فکر که کردم

به این نتیجه رسیدم که اگه فرماندهی تیپ رو هم از من بگیرن باز برام فرقی نمی کنه

به همین خاطر قبول کردم

 

                                                    منبع: کتاب پا به پای باران ، صفحه ۵۸

املت

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری

آینه

دادی به دستم آینه گفتی که: خودببین

دیدم تونیستی ،زدم آئینه بر زمین

سمت خداست وادی ایمن بیابرو

شیطان نشسته ورنه به هرجا تو راکمین

مرد وغزال

"غزال "اگربه کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن" مرد" است درکمند غزال

گام اول

تصمیم بگیرید كه یك جور دیگر باشید . یك لحظه چشمهایتان را ببنید و تصور كنید همان آدمی  هستید كه همیشه دلتان  می خواسته باشید . به همین سادگی . 

Only GOD

جوانی نزد عارفی رفت و از او خواست خدا را نشانش دهد . عارف هم سر جوان را زیر آب كرد . جوان هر چه سعی كرد نتوانست خود را نجات بدهد و در لحظاتی كه داشت آخرین نفس ها را می زد عارف او را رها كرد .   بعد از اینكه جوان سر حال آمد عارف از او پرسید: در لحظاتی كه داشتی نفسهای آخرت را می زدی طالب چه چیزی بودی ؟    جوان پاسخ داد:  "هوا"  ، هیچ چیز مگر هوا . عارف گفت: هروقت خدا را اینگونه طلب كردی او را خواهی یافت

انگشت من درچشم دشمن  

my Fingerprint at The enemy's eyes

12 اسفند

ما از اثر انگشت هایی که هیچگاه یکی نیستندهم یکی می شویم

از عطش حسین حیا کردم و ...

آیت الله اراکی فرمود:شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت : خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت : نه
با تعجب پرسیدم
:پس راز این مقام چیست؟
جواب داد
:هدیه مولایم حسین است !
گفتم: چطور؟

با اشک گفت
:آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛
چون خون از بدنم می رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛
ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان
!
۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی
!
پس چه کشید پسر فاطمه؟

او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود
!
از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت :
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛

آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم

نام من میلدرد است؛

من قبلاً در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در
طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن
شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. نام یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش
(مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای
رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین
پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده
که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم .رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی
بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را
که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های
موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید
یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و
خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس
هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را
از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش
او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی
تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.
خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن
توانایی تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه
خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم
من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء
شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده
بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".
توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم
پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."
او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من
هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این
تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار
او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی
پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.
برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم
برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه
بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را
خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان
تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد.
لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته
بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی
تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی
اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت
کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای
پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.
از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش
رفت.

آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!
هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.
بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین
بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را
در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!
چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید
خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان
داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب
اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم
برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را
نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز
مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده
است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر
شده است.

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

و امّا رابی

؛ او معلّم بود و من شاگرد؛

زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و
شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد
.........
بيايد تفكر كنيم و ببينيم در زندگي ما آيا رابي هايي بودند كه ما از كنارشان بسادگي گذشتيم ؟

سروده ای تازه از فرامرزمیرشکار/پاسخ به یک دوست

راز کلیدگمشده،گم شده ،خودندانمش

صفحه ی آتش زده رامن به چه سان بخوانمش؟

 آینه خیز شد دلم ،لحظه به لحظه حیرتم

نورتو بیش از آینه است دیدتوچون توانمش؟

آه که پا نهدکسی چون به میان باغ من؟

میوه ی حیرتش مراکشته که باغبانمش

مرغک روح خودبه دم ،پر دهمش ز دل، ولی

حیف اجل نشسته برسرکه زتن مرانمش

پادشهی چومن چرا جا به خرابه ی جهان؟

می کنمش خراب اگر  من یله ساربانمش

عالم پیرکینه جوست پیروجوان نمی کند

دشنه ی خویش کرده درمن که چومیهمانمش

روز زسوز جان من شعله زندبه آفتاب

شب همه شب زسوز دل ،نفت چراغ دانمش

گریه نمی کنم  ولی چاره ز دست رفته است

بغض مگرکه تاکجا تاب بیاورد منش؟

خانه ی ابر ی ام  مگرتابه کجا نبارمش؟

من که چو رعد ، دم به دم در دل خانمانمش

گاه وفا کندبه من ،گاه جفا کند به من

 گفته به هرچه می کنم درپی امتحانمش

نشانی از سهراب سپهری

خانه دوست کجاست؟
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: 
"نرسیده به درخت کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است 
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، 
سر به در می آرد 
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا،
خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

غزلي زيبا منسوب به فضل الله نعيمي  استرآبادي:

بــر قــدسيــان آسمــان مــن هــر شبـي يـاهـو زنــم

گـر صـوفي از "لا" دم زند مــن دم ز "الاهو" زنم

بـاز هــوايــي نــيــســتـــم تـــا تــيــهــوي جـانهـا برم

عـنـقـاي قـاف قـربـتـم ‚ كي بانگ بر تـيـهو زنم؟

مـن كـو كـويــي ديــوانــه‌ام صــدشهـــر ويـران كرده‌ام

بـر قـصـر قـيـصــر قي كنـم بر تـاج خاقـان قو زنم

قاضي چه‌باشد پيش من؟ مفتي چه‌داند كيش من؟

چون پـشت پاي نيستي بر حكم و بـر يرغو زنم

خـــاقــان اردو دار اگـــر از جــان نــگــردد ايــــل مــــن

صـاحـب قــران عــالـمـم بـر ايــل و بــر اردو زنــم

اي كــاروان ‚ اي كــاروان ‚ مــن دزد شـب‌رو نيستـم

مـن پـهـلـوان كــشـورم مــن تــيــغ روبــارو زنـم

اي بـاغـبـان ‚ اي بـاغـبـان ‚ در بسته‌اي بر من چـرا؟

بـگشا دري اين بـاغ را تا سيـب و شفـتالـو زنم

اي نـفـس هـندو وش برو‚ تركي مكن با من‚ كه من

سلـطــان صـاحـب قـوتـم بر تـرك و بر هنـدو زنم

گـــر آســيـــاي مــعــــرفـــت بـي‌بـــار مـانـد ساعتي

مـن بــر فــراز نـه فــلـــك از بــهــر او تــوتــو زنـم

نـفـس است كـدبـانوي من ‚ من كـدخـدا و شوي او

كـدبــانــو گــر بــد مي‌كنـد بـر روي كدبـانو زنــم

تـا دوسـت دارنـــدم خــسان‚ از بــهـــر آرايـش كنون

همچون زنان فاحشه كي شانه بر گيسو زنم؟

خيـز اي نعـيـمي پـيـش مـن بنشيـن به زانـوي ادب

مـن پـادشاه كـشورم كـي پـيـش تـو زانو زنم؟

مرغ باغ ملکوتم

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

وا… این قالب مردار، به هم در شکنم

مولانا

تاملی دربهائیت

  • از همه ی ادیان به یاری موعودخواهندشتافت به جز فرقه ی گمراه "بهائیت" که تمام قد به انکار ظهورودشمنی آن حضرت خواهدبرخاست.
  • همه ی ادیان ،ازدواج بامحارم را کاری نکوهیده وگناهی عظیم می دانند به جز "بهائیت"که به زشتی تمام به ناموس خود نیز رحم نمی کند.پناه می بریم برخدا
  • انسان از کافر زائیده شود امیدبرهدایت وایمان او می رود اما زاده ی بهائیت چون زاده قوم نوح است که گمان هدایت وایمان او به ناممکن شبیه است. «انك ان تذرهم یضلوا عبادك و لایلدوا الا فاجراً كفاراً.» (نوح-72).

ظرف ومظروف

حقیقت تاکنون هیچ ظرفی برتراز ایران وایرانی پیدا نکرده است.ایران سرزمین آئین راستین است.سرزمینی که از آن مردان و زنانی خواهندبرخاست که به یاری مژده داده شده ی بزرگ خواهندشتافت.چقدر آرزومندآن روز شکوهمندم

ریشه ی واژه ی "جی"چیست؟

"جی" از باستانی ترین نقاط شهراصفهان است وبه معنای پادگان ولشگر وآوردگاه می باشد.این واژه در زبان عربی بصورت"جیش:لشگر استفاده می شود.