داستان ازدواج من ساختگي‌ بود

 




اين روزها سخت مي‌شود پيدايش كرد. بالاخره او را در پارك آب و آتش پيدا كرديم،؛ زماني‌كه داشت يكي از سكانس‌هاي سريال «پنج كيلومتر تا بهشت» را بازي مي‌كرد و در اين نقش مي‌گفت كه چند سال عشقش را در دل نگه داشته و بازگو نمي‌كند تا شايد روز موعود فرا برسد؛ ناگهان دست تقدير آن را به دنياي ديگري هول مي‌دهد...  اين گوشه‌اي از داستان زندگي اين روزهاي مهدي سلوكي در سريال اين شب‌هاي ماه رمضان است؛ سريالي كه شما هر شب به تماشاي آن مي‌نشينيد.



همه را درگير مي‌كند

تا قبل از اين سريال با بعضي از مسائل كه در اين سريال به آن‌ها اشاره مي‌شود در زندگي مواجه نشده بودم و اصلا در موردشان كنجكاوي نكرده بودم و يكسري چيزها را هم واقعا قبول نداشتم اما بعد از اين سريال نه تنها من بلكه مطمئنا خيلي از مردم كه اين داستان را دنبال مي‌كنند با ديد جديدي به اين مسائل نگاه خواهند كرد، در سريال «پنج كيلومتر تا بهشت» بعضي چيزهايي كه شايد تا امروز‌ اصلا در موردش حرف نزده‌ايم (به‌خصوص در فيلم‌ها و سريال‌ها).  خيلي ساده و روان شكافته شده و كامل و جامع جواب سوال‌ها داده شده است، مثلا در مورد اينكه زندگي پس از مرگ چه شكلي است يا آدم‌‌هايي كه به كما مي‌روند چه حال و روزي دارند و روح‌شان كجاست، اين‌ها ريزه‌كاري‌هايي است كه آدم‌ها را با خودش درگير مي‌كند.



ارواح كجا مي‌روند؟

خود من به بعضي از مسائل مربوط به ماورالطبيعه اعتقاد دارم، ‌حالا شايد اعتقادم به اين شكلي كه در اين سريال ديده مي‌شود نباشد اما در مورد‌شان فكر كرده‌ام و بعد از اين سريال وقتي با اين چيزها درگير شدم كاملا به يك باور خاص رسيده‌ام كه در زندگي قابل لمس است و در اين قصه هم هر چه جلوتر مي‌رويم بيشتر به واقعيت اين مسائل مي‌رسيم و متوجه مي‌شويم كه پشت اين مسائل منطق وجود دارد، شايد ما در كتاب‌هاي ديني‌مان به يك جواب كوتاه در مورد اين سوال‌ها كه گاهي ذهن‌مان را درگير مي‌كند دست پيدا كنيم اما چون به اين نكته‌ها زياد پرداخته‌ نشده اين سوال‌ها هميشه در ذهن مي‌ماند ولي در اين سريال با اين درگيري‌هاي ذهني مواجه مي‌شويم، انسان‌هايي كه در كما هستند براي‌شان چه اتفاقي مي‌افتد؟! روح‌شان كجاست؟ آدم‌هايي كه نماز مي‌خوانند با آدم‌‌هايي كه خدا را قبول دارند اما نماز نمي‌خوانند چه فرقي دارند؟ خيلي واقعي و قابل لمس با اين موضوع‌ها برخورد مي‌شود يعني كاملا دور از كليشه به صورتي‌ كه آدم‌ها را درگير اين واقعيت‌ها مي‌كند، واقعياتي كه شايد خيلي از ما تا به امروز با آن‌ها مواجه نشده بوديم.





قرار بود جمشيد باشم و نه اميرحسين

تا به حال متاسفانه فرصت اين را نداشتم كه در مورد مسائل ماورالطبيعه تحقيق كنم، در اين سريال‌ هم اول قرار بود نقش جمشيد را بازي كنم، ‌جمشيدي كه نقشي كاملا منفي دارد به خاطر همين فكر و ذهنم در ابتدا متمركز به شخصيت جمشيد بود نه اميرحسين، بعد هم كه كلا پشيمان شدم كه اين نقش را بازي كنم و انصراف دادم اما وقتي نقش اميرحسين را پيشنهاد كردند قبول كردم و در نتيجه فرصتي پيش نيامد كه تحقيق كنم ولي خب شايد اگر وقت هم داشتم تحقيق نمي‌كردم چون به‌جوابي كه مي‌خواستم نمي‌رسيدم. خوشبختانه در اين سريال خيلي ساده و با منطق به اين مسائل پرداخته شده، روي منطق تاكيد مي‌كنيم به‌خاطر اينكه خيلي وقت‌ها جواب‌هايي كه به اين سوالات داده مي‌شود خيلي غيرمنطقي است و فقط مجبور مي‌شويد كه قبول كنيد، اما در ناخودآگاه‌تان آن جواب را قبول نداريد و ذهن درگير مي‌ماند‌ يا به اجبار فراموش مي‌كند.

خود من به‌عنوان يك بازيگر خيلي جاها درگير اين مسائل شده‌ام و كنجكاوي كرده‌ام؛ سر اين سريال هم خيلي از آقاي افخمي مي‌پرسيدم كه حالا قرار است چه شود؟ با اين‌كه ‌مي‌دانستم اين يك قصه است اما كاملا درگيرش شده‌ بودم. تا قبل از اين سريال فكر مي‌كردم خواب چيز ساده‌اي است و هيچ پيش‌زمينه ذهني يا به هر حال يك گذشته و منطقي پشتش وجود ندارد درصورتي ‌كه الان مي‌دانم كه هست يا مثلا در «پنج‌كيلومتر تا بهشت» يكسري چيزها در مورد آدم‌هايي كه خيلي خوب هستند مطرح مي‌شود و تفاوت انرژي‌هايي كه اطراف اين آدم‌هاست با ديگر آدم‌ها مطرح مي‌شود اين نخستين قصه‌اي است كه من طي اين چند سال به‌خصوص در ميان سريال‌هاي ماه رمضاني مي‌بينم كه از شعاردادن و كليشه‌اي‌بودن كاملا دور شده‌اند.





بعد از كما تغيير مي‌كنم

خود من تا قبل از اين سريال‌ هيچ حس خاصي نسبت به آدم‌هايي كه به كما مي‌رفتند نداشتم، شايد خود اين آدم‌ها وقتي كه به هوش مي‌آيند يادشان نيايد كه چه اتفاقاتي افتاده ولي واقعا اگر با ديد اين سريال نگاهش كنيم به جواب‌هايي مي‌رسيم كه جالب و منطقي است مثلا وقتي فرد به كما مي‌رود و بعد زنده مي‌شود براي روحش در آن مدت چه اتفاقي افتاده؟! يا فرق آدم‌هاي مذهبي و كساني كه مقيد به يكسري از مسائل ديني و اخلاقي هستند با آدم‌هايي كه فقط مي‌گويند خدا را قبول دارند اما هيچ‌كار مذهبي و ديني انجام نمي‌دهند چيست؟! در اين سريال ما مي‌فهميم فرق آدم‌هايي كه نماز مي‌خوانند با آدم‌هايي كه نماز نمي‌خوانند چيست يا اين نماز و قرآن خواندن وقتي كه از دنيا مي‌رويم به ما چه كمكي مي‌كند.

اين سبك سريال‌ها بيشتر در ماه رمضان پخش مي‌شوند، شايد به دليل اينكه رمضان ماه مهماني خداست و ماهي است كه گناه آدم‌ها بخشيده مي‌شود و به هر حال ماهي است كه روزمرگي آدم‌ها كمي تغيير مي‌كند و مردم بيشتر درگير فرايض ديني، عرفان و مذهب مي‌شوند شايد حتي خيلي‌ها ناخودآگاه با اين مسائل درگير شوند، مثلا ممكن است فردي روزه نباشد اما هنگام افطار با باقي كساني كه روزه بوده‌اند افطار كند و آن حال و هواي اذان و ربنا در او يك تاثير قشنگ بگذارد يا حالا اگر روزه باشي كه يك انتظار قشنگ را تحمل كرده‌اي و آن لحظات برايت بسيار شيرين است‌، به خاطر همين حال و هواست كه در اين ماه به اين مسائل بيشتر پرداخته‌ مي‌شود. كساني كه مسئوليت ساخت چنين سريال‌هايي را قبول مي‌كنند سعي دارند تا از يك راه ساده اين مسائل را بهتر بيان ‌كنند، در كنار اين موارد بحث ديگري هم در اين سريال مطرح شده است كه نشان مي‌دهد كسي كه ديني مثل اسلام را پذيرفته چه راهي را پيش‌رو دارد، همه اينها براي خود من به‌عنوان يك بازيگر خيلي جالب بود و مطمئن هستم از قسمت 5-4 براي مخاطب هم خيلي جالب مي‌شود چون در اين سريال خيلي‌ روزمره به اين مسائل نگاه شده، منظورم از روزمره اتفاق‌هايي است كه در روز تمام ما با شكلي با آن‌ها مواجه مي‌شويم.



جمشيد كليشه‌اي و تكراري است

نقش جمشيد را قبول نكردم چون منفي بود، چون تا به امروز من نقش مشابه جمشيد را زياد بازي كرده بودم و معمولا نقش‌هايي را بازي مي‌كردم كه شيطنت‌هاي خاص خودش را داشت و يك‌جورهايي اين نقش‌ها شبيه هم بود و خيلي دوست داشتم از آن كليشه بيرون بيايم، زماني‌كه آقاي افخمي به من پيشنهاد داد گفت كه خوب فكر كن چون در‌آوردن اين نقش خيلي سخت است، من هم هر چه فكر كردم ديدم ديگر دوست ندارم نقش جمشيد و مشابه آن را تجربه كنم، حالا بعدا كه كار پخش شود مي‌بينيد كه نقش جمشيد كاملا شبيه به نقش‌هايي است كه تا به امروز بازي مي‌كردم؛ اين نقش‌ها ديگر هيچ‌ حس خلق كردني را به من نمي‌دهد، كاملا تكراري شده و برايم جالب نيست اما نقش اميرحسين نه تنها براي من بلكه فكر مي‌كنم براي هر كسي به غير از من هم اگر قرار مي‌شد در آن بازي كند برايش خيلي جالب مي‌شد چون دين و مذهب و آن ريزه‌كاري‌هاي معنويت را آنقدر قشنگ بيان مي‌كند كه همه را جذب مي‌كند، قشنگ در اين تعريف يعني امروزي چون باب ميل جوان‌هاي همسن و سال خودم است و اين نسل مي‌تواند به اين شكل اين مسائل را بپذيرد و هضم كند و خود من هم خيلي خوشم آمد و گفتم كه نقش اميرحسين را دوست دارم كه بازي ‌كنم.



داستان ازدواج من!

بحث ازدواج من شايد مهم‌ترين حاشيه‌اي باشد كه در مطبوعات شنيده‌ام، من نزديك به 7-6 سال شايد هم بيشتر است كه با هيچ مجله يا روزنامه‌اي مصاحبه نكرده‌ام ولي نمي‌دانم براي چه روي اين موضوع بعضي از مطبوعات آنقدر زوم كرده‌اند، من ازدواج نكرده‌ام ولي عاشق شدم و اين عشقم را گفته‌ام و پشيمان هم شده‌ام كه گفته‌ام. نسل ما خيلي كمتر تن به ازدواج مي‌دهند، شايد به خاطر اين باشد كه مسئوليت‌پذيري در اين برهه از زمان خيلي سخت شده و كسب در‌آمد از آن هم سخت‌تر، الان جوان‌هاي ما دغدغه‌شان آينده‌اي  مدت زمان زيادي است  كه هنوز نيامده و رسيدن به آرزوها با اين شرايط سخت براي‌شان غيرقابل تصور شده طوري‌كه ترجيح مي‌دهند گليم خودشان را از آب بيرون بكشند تا اينكه مسئوليت‌ يك آدم ديگر را نيز قبول كنند. دروغ خيلي زياد شده در نتيجه اعتماد كم شده و همه اينها به هم ارتباط پيدا كرده است؛ از ديگر مشكلات ازدواج نسل ما سختگيري خانواده‌ است اما گاهي اين سختگيري منطقي است. يك نكته كه خيلي دوست دارم به جوان‌ها بگويم اين است كه سراغ هيچ‌كاري نروند ولي اگر رفتند آن را تا آخر ادامه دهند چون هميشه وقتي آدم از دور به آرزويش نگاه كند يك مقدار آن آرزو دست نيافتني مي‌شود اما اگر خود ما، همين الان به‌خودمان، جايي كه هستيم و چيزهايي كه داريم نگاه كنيم، مي‌بينيم اينجا و چيزهايي كه داريم همان‌هايي است كه آرزويش را داشتيم ولي چون به مرور زمان طمع و توقع‌مان زياد شده به اين فكر نمي‌كنيم كه اينها آرزوي چند سال قبل ماست.»





چيزي در دلم نگه نمي‌دارم

من عموما به دليل شخصيتم منتظر آرزوهايم يا منتظر چيزي كه مي‌خواهم نمي‌شوم، من دوست دارم با مسائل مواجه شوم مثلا همين قبول‌كردن نقش اين سريال؛ من هيچ وقت آرزو نداشتم كه بازيگر شوم ولي وقتي‌ وارد بازيگري شدم ديدم دوست دارم؛ به‌شدت اين راه را ادامه دادم و بعد اين علاقه راه درست را پيش گرفت، در كل آدمي نيستم كه چيزي را در دل خودم نگه دارم، هميشه حرفم را مي‌زنم حالا چه در رابطه با مشكلات زندگي باشد، چه در مورد مشورت با ديگران. كم سن‌تر هم كه بودم آنقدر كنجكاو بودم كه هميشه پدر ومادرم مجبور بودند به سوال‌هاي مختلف من جواب بدهند و مي‌دانستند كه نمي‌توانند بعضي از سوال‌هاي من را جواب ندهند و اينجوري بزرگ‌ شدم كه هيچ وقت هيچ‌چيز را در خودم نگه نداشتم اگر عاشق شدم رفتم وگفتم يا اگر نسبت به چيزي عشق نداشتم باز هم گفتم.



مثل اين‌كه چيزي به پايان راه نمانده،‌فقط پنج كيلومتر

عــاشقي و رستگـاري

مي‌گويند تنها پنج كيلومترتا بهشت مانده است!

«پنج كيلومتر تا بهشت» نام سريالي است كه شما در اين روزهاي ماه مبارك رمضان هرشب از شبكه 3 بعد از افطار شاهد آن هستيد.  داستان اين سريال درباره جواني است به نام اميرحسين كه كارمند شركت وارداتي فردي به نام همايون است. همايون مرد پولداري است و دختري به نام آيدا دارد. مدت كوتاهي از كار كردن اميرحسين در اين شركت نمي‌گذرد كه او به آيدا علاقه‌مند مي‌شود. در جريان اين علاقه‌مندي اتفاق‌هايي مي‌افتد و جريان‌هايي پيش مي‌آيد كه داستان را جلو مي‌برد. يكي از اين اتفاقات، سرقت اموال شركت همايون است كه منجر به سوءتفاهم‌هايي مي‌شود كه در طول اين سريال شاهد آن هستيم...

باقي داستان را ما نمي‌دانيم و بهتر است شما سريال را دنبال كنيد تا ببينيد چه مي‌‌شود. اين سريال در 30 قسمت 35 دقيقه‌اي تهيه شده و تا آخرين روز ماه مبارك رمضان مهمان خانه‌هاي شماست. كارگردان اين سريال عليرضا افخمي است كه تا به حال در كارنامه‌اش چند سريال مناسبتي موفق را به ثبت رسانده است. براي نمونه مي‌توان به سريال «پنجمين خورشيد»اشاره كرد كه داستاني سورئال داشت و در زمان پخش از مخاطبان زيادي برخوردار بود.  پيش‌بيني‌ها حاكي از اين است كه اين سريال مي‌تواند در جذب مخاطبان موفق باشد.

DEPRESSION

 

افسردگى (DEPRESSION) حالتى احساسى است که مشخصه‏اش اندوه، بى‏احساسى (APATHY) ، بدبینى (PESSIMISM) و احساس تنهایى است. این بیمارى که امروزه از شیوع بالایى در میان مراجعه کنندگان به کلینیک‏هاى روانپزشکى برخوردار است، داراى تظاهرات متنوع و زیادى بوده که از مهمترین آنها مى‏توان به اختلالات خواب اشاره نمود. تحقیقات نشان مى‏دهد 75 درصد از بیماران افسرده مشکلى در خواب (چه به صورت بى خوابى و چه پرخوابى) دارند و همچنین علایم این بیماران در هنگام صبح تشدید مى‏شود. نکته جالب و قابل توجه و مورد بحث ما این است که در این بیماران چگالى (REM حرکت‏ سریع چشم) در نیمه اول خواب و همچنین کل زمان REM افزایش یافته و فاصله میان به خواب رفتن تا شروع اولین دوره REM یعنى ( LATENCY - REM) کم شده و مرحله 4 خواب نیز کاهش مى‏یابد. (1)

پس به عبارت ساده‏تر مى‏توان گفت، افراد افسرده زمان بیشترى را در مرحله خواب REM به سر مى‏برند. یعنى به میزان بیشترى نسبت ‏به سایرین خواب مى‏بینند.

حال ببینیم، این موضوع چه ارتباطى با نماز صبح دارد، یعنى نماز صبح چه اثر درمانى مى‏تواند در این بیماران داشته باشد؟

به طور متوسط 20 - 15 دقیقه طول مى‏کشد تا یک فرد معمولى به خواب رود. پس در عرض 45 دقیقه وارد مراحل 3 و 4 خواب شده که این مراحل عمیقترین مراحل خواب‏اند. یعنى بیشترین تحریک براى بیدار کردن فرد در این مراحل لازم است. حدود 45 دقیقه پس از مرحله ‏4 است که نخستین دوره حرکات سریع چشم (REM) فرا مى‏رسد. هر چه از شب مى‏گذرد، دوره‏هاى REM طولانى‏تر و مراحل 3 و 4 کوتاه‏تر مى‏شود. بنابراین در اواخر شب، خواب شخص سبک‏تر شده و رؤیاى بیشترى مى‏بیند (یعنى خواب REM اش بیشتر مى‏شود). پس قسمت اعظم خواب REM در ساعات نزدیک صبح به وقوع مى‏پیوندد. و از طرفى دیدیم که یکى از مشکلات مهم بیماران افسرده، افزایش یافتن طول خواب REM و خواب دیدن زیاد است. از این جهت ‏یک مبناى مهم در تولید داروهاى ضد افسردگى ایجاد داروهایى است که کاهش دهنده مرحله REM خواب باشند (از جمله داروهاى ضد افسردگى سه حلقه‏اى) .

علاوه بر این یک روش درمانى جدید براى بیماران افسرده، بیدار نگه داشتن آن‏ها براى کاهش میزان REM است، که بهترین شکل آن نماز صبح است. (2) زمان نماز صبح که مورد تاکید قرآن و همچنین بسیارى از روایات بوده، سبب کاهش قابل توجه میزان خواب REM در اشخاص مى‏شود. زیرا شخص نمازگزار که خود را ملزم به اقامه نماز صبح مى‏داند و باید صبحگاه بیدار شود، پس در حقیقت جلوى ورود به مرحله قابل توجهى از REM را مى‏گیرد. از این جهت ‏بیدارى صبحگاهى براى نماز خود به تنهایى مى‏تواند یک عامل مهم بدون عارضه در پیشگیرى از افسردگى مطرح باشد که بر تمام روش‌هاى درمانى دارویى و غیر دارویى ارجح است، چرا که پیشگیرى بر درمان مقدم است .

لازم به ذکر است آثار روحى و روانى ایمان به خدا و اقامه نماز بسیار زیاد است و نکات علمى بسیار شگرفى در اسرار سحر که مورد تاکید فراوان اسلام نیز بوده، نهفته است که انسان با دانستن آنها از تمام وجود زمزمه مى‏کند؛

"اقم الصلوة لدلوک الشمس الى غسق الیل و قرءان الفجر ان قرءان الفجر کان مشهودا (3) ؛ نماز را از زوال آفتاب تا نهایت تاریکى شب برپا دار و (نیز) نماز صبح را، زیرا نماز صبح همواره (مقرون با) حضور (فرشتگان) است .


پى‏نوشت:

1 . روانپزشکى بالینى کاپلان، ترجمه دکتر مرسده سمیعى و دکتر حسن رفیعى، ص‏152 .

2 . 40 نکته پزشکى پیرامون نماز، دکتر مجید ملک محمدى، ص‏3 .

3 . الاسراء (17): 78 .

منبع: مجله پرسمان، شماره 15

پژوهشى پيرامون شب قدر

«إِنَّآ أَنزَلناهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ»؛
ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم.
سخن درباره شب قدر است؛ شب شكوهمند به سبب نزول قرآن؛ شبى كه والاترين و پر بركت‏ترينِ شب‏هاى سال به شمار مى‏رود؛ شبى بزرگ كه پيامبر خدا آن را چنين ستوده است:

شَهرُ رَمَضانَ سَيِّدُ الشُّهورِ، و لَيلَةُ القَدرِ سَيِّدَةُ اللَّيالى؛1
ماه رمضان، سَرور ماه‏ها و شب قدر، سَرور شب‏هاست.

جايگاه والاى اين شب و نقش رساى آن در ميهمان‏سراى الهى و بهره‏ورى از بركات و دست‏آوردهاى اين ضيافت الهى، تا آن جاست كه امام صادق عليه‏السلام آن را «قلبِ» اين ماه ناميده است:

قَلبُ شَهرِ رَمَضانَ لَيلَةُ القَدرِ؛2
قلب ماه رمضان، شب قدر است.

كسى كه بخواهد ماه رمضان براى او ماهى زنده، با نشاط، حيات‏آفرين و سرشار و پربار باشد، بايد از اين قلب، مواظبت كند. مراقبت از اين قلب، ممكن است سرنوشت‏ساز و بيمه‏كننده همه عمر انسان باشد، كه« لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ؛ شب قدر، بهتر از هزار ماه است».
براى شناخت قلب ماه رمضان و به خاطر دست يافتن به دست‏آوردهاى خوب اين شب عظيم و پرثمر، نكاتى را كه برگرفته از ره‏نموده‏هاى روشنگر و زندگى‏ساز اهل بيت عليهم‏السلام است، تقديم مى‏داريم:

يكم. معناى شب قدر

آيه شريف«وَ مَآ أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ؛ و تو چه دانى كه شب قدر چيست؟»، به روشنى بر اين نكته دلالت دارد كه دست يافتن به معناى حقيقى شب قدر، بسيار دشوار و فراتر از سطح ادراك توده‏هاى مردم است. روشن است كه وقتى مخاطب اين آيه، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باشد، پرسش موجود در آيه، نشان‏دهنده عظمت و ارج شب قدر است؛ چرا كه مفهوم شب قدر، هرگز بر شخصيّتى عظيم كه قرآن بر دل پاك او فرود آمده و جان او جايگاه شب قدر است، و فرشتگان الهى در آن شب براى سامان‏بخشى به امور جهان و تقدير هستى نزد او مى‏آيند، ناشناخته نيست.
افزون بر اين، فراهم آمدن زمينه شناخت و شهود حقيقت شب قدر (هر چند اندك) براى شمارى از اهل سير و سلوك ـ كه با بهره‏گيرى از تعاليم اهل بيت عليهم‏السلام3 در اين زمينه، به آن رسيده‏اند ـ گوياى اين حقيقت است.
عالم ربّانى آية اللّه‏ ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمه‏الله در پاسخ اين سؤال كه: «معناى ديدار شب قدر و لذّت آن چيست؟»، مى‏گويد:
ديدار شب قدر، عبارت است از: كشف فرود آمدن امر آسمانى به زمين در اين شب، آن گونه كه براى امام زمان عليه‏السلام آشكار مى‏شود.4

ديدن آن حقيقت و توفيق يافتن به اين ديدار و شهود، كارى بس عظيم و والاست، همان گونه كه امام صادق عليه‏السلام آن را چنين توصيف فرموده است:

إنَّ القَلبَ الَّذى يُعايِنُ ما يُنزَلُ فى لَيلَةِ القَدرِ لَعَظيمُ الشَّأنِ؛5
دلى كه آنچه را در شب قدر فرود آورده مى‏شود، مى‏بيند، بسى والاست.

امّا اسلام، مردم را در همين سطح به خود وا نگذارده است و براى آن كه توده مردم نيز شناختى اجمالى از معناى شب قدر دريابند، روايات دينى، تصويرى از آن حقيقت را در ضمن بيان ويژگى‏ها و فضايل آن شب ارائه داده‏اند كه به نمونه‏هايى از آنها در ادامه اشاره مى‏شود.

دوم. ويژگى‏هاى شب قدر

الف ـ تقدير سالانه امور
در بسيارى از روايات، به عنوان نخستين ويژگى شب قدر، بر اين تأكيد شده است كه تقدير امور مردم و سامان‏بخشى اوضاع و احوال آنان در طول سال، در اين شب رقم زده مى‏شود؛ شبى كه سرنوشت و فيصله‏يافتن همه كارهايى كه تا سال آينده پيش خواهد آمد، در اين شب فرود مى‏آيد.
به نمونهاي از اين روايات دقت كنيد:

1. حُمران: از امام باقر عليه‏السلام درباره سخن خداوند: «إِنَّـآ أَنزَلْنَـهُ فِى لَيْلَةٍ مُّبَـرَكَةٍ» پرسيدم، فرمود:

نَعَم، هِيَ لَيلَةُ القَدرِ.... يُقَدَّرُ في لَيلَةِ القَدرِ كُلُّ شَيءٍ يَكونُ في تِلكَ السَّنَةِ إلى مِثلِها مِن قابِلٍ مِن خَيرٍ أو شَرٍّ، أو طاعَةٍ أو مَعصِيَةٍ، أو مَولودٍ أو أجَلٍ أو رِزقٍ، فَما قُدِّرَ في تِلكَ اللَّيلَةِ وقُضِيَ فَهُوَ مِنَ المَحتومِ وللّه‏ِِ فيهِ المَشِيَّةُ؛6
آرى. آن، شب قدر است.... در آن شب، هر چيز نيك و بدى كه در آن سال تا سال آينده خواهد شد و هر طاعت يا معصيتى، يا هر نوزاد يا اَجَل يا روزى‏اى، مقدّر مى‏شود. پس، آنچه در آن شب، مقدّر و حتمى شود، قطعى است و مشيّت خدا در همان است.

2. امام باقر عليه‏السلام درباره اين آيه: «وَ لَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَآءَ أَجَلُهَا»7 ميفرمايند:

إنَّ عِندَاللّه‏ِ كُتُبا مَرقومَةً8 يُقَدِّمُ مِنها ما يَشاءُ، ويُؤَخِّرُ ما يَشاءُ، فَإِذا كانَ لَيلَةُ القَدرِ أنزَلَ اللّه‏ُ فيها كُلَّ شَيءٍ يَكونُ إلى لَيلَةٍ مِثلِها، فَذلِكَ قَولُهُ: «وَ لَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَآءَ أَجَلُهَا» إذا أنزَلَهُ وكَتَبَهُ كُتّابُ السَّماواتِ، وهُوَ الَّذي لا يُؤَخِّرُهُ؛9
نزد خداوند، نامه‏هاى نوشته شده‏اى است كه از آنها آنچه را بخواهد، جلو يا عقب مى‏اندازد. چون شب قدر فرا برسد، خداوندْ هر چه را تا شب قدر آينده خواهد شد، نازل (مقدّر) مى‏كند. اين، همان سخن خداست كه: « وقتى اَجَل كسى فرا رسد، خداوند، آن را تأخير نمى‏اندازد». وقتى كه اَجَل كسى را نازل كرد و نگارندگان آسمان‏ها آن را نگاشتند، ديگر آن را عقب نمى‏اندازد.

3. امام باقر عليه‏السلام:

يُقَدَّرُ في لَيلَةِ القَدرِ كُلُّ شَيءٍ يَكونُ في تِلكَ السَّنَةِ إلى مِثلِها مِن قابِلٍ مِن خَيرٍ أو شَرٍّ، أو طاعَةٍ أو مَعصِيَةٍ، أو مَولودٍ أو أجَلٍ أو رِزقٍ، فَما قُدِّرَ في تِلكَ اللَّيلَةِ وقُضِيَ فَهُوَ مِنَ المَحتومِ وللّه‏ِِ فيهِ المَشِيَّةُ؛10
در شب قدر، هر چه در آن سال تا شب قدر آينده (از: خير و شرّ يا اطاعت و معصيت، يا مولود و مرگ و يا روزى) خواهد شد، مقدّر مى‏گردد. پس، آنچه در آن شب، مقدّر و حتمى گردد، از امور قطعى خواهد بود و خواست خداوند، همان است.

شايد نزول قرآن در شب قدر نيز به لحاظ همين جهت باشد؛ كتابى كه برنامه زندگى انسان را ارائه مى‏كند.
از همين جاست كه انسان مى‏تواند با بهره‏گيرى از برنامه‏اى كه قرآن آن را ترسيم نموده، سرنوشت خود و زندگى‏اش را در شب قدر عوض كند و براى سال آينده خويش، بهترين سرنوشت و براى خويش سودمندترين كسب و كار را تحقّق بخشد.

در اين‏جا دو مطلب مهم است كه شايان توجّه‏اند:

مطلب اوّل. رقم خوردن سرنوشت انسان در شب قدر، در چارچوب مقدّرات او در علم ازلى خداوند است. به ديگر سخن، به گفته روايات اهل بيت عليهم‏السلام، آنچه در علم حضرت حق، در طول سال براى مردمْ مقدّر است، به صورت برنامه‏اى نوشته شده آشكار مى‏شود كه فرشتگان، آن را مى‏نويسند و به امام عصر عليه‏السلام تحويل مى‏دهند. و اين، به تناسب كارى است كه انسان در شب قدر انجام مى‏دهد.

مطلب دوم. بر اساس شمارى از روايات، تعيين سرنوشت انسان در شب قدر و رقم خوردن آنچه در يك سال كامل بر او خواهد گذشت، به معناى آن نيست كه او به طور كامل در برابر اين سرنوشت، بى‏اختيار باشد، بدان سان كه براى تغيير آن، هيچ كارى از او بر نيايد؛ بلكه مى‏تواند در سايه دعا و توسّل و با كارهاى شايسته، مقدّرات حتمى خود در شب قدر را نيز تغيير دهد. از اين رو، امام باقر عليه‏السلام فرموده است:

فَما قُدِّرَ فى تِلك اللَّيلَةِ وقُضِىَ فَهُوَ مِنَ المَحتُومِ وللّه‏ِِ عز و جل فيهِ المَشِيَّةُ؛11
آنچه در آن شب، مقدّر و معيّن شده، حتمى است و خدا مى‏تواند در آنها، آن گونه كه بخواهد، عمل كند.

با توجّه به ساختار و مضمون اين گونه روايات12 و افزودن آن به ادلّه قطعى، كه بر «اجابت دعا در طول سال بخصوص در عرفات و حرم‏هاى مطهّر» دلالت دارند، نمى‏توان ظاهر برخى روايات را پذيرفت كه: مقدّرات شب قدر، هرگز تغييريافتنى نيست.13

ب ـ آغاز سال
پر واضح است كه آغاز سال، به اعتبارهاى مختلف، متفاوت است. برخي از روايات «شب قدر» را آغاز سال مى‏دانند، مانند:

امام صادق عليه‏السلام: لَيلَةُ القَدرِ هِيَ أوَّلُ السَّنَةِ، وهِيَ آخِرُها؛14
شب قدر، آغاز سال و پايان آن است.

امام صادق عليه‏السلام: رَأسُ السَّنَةِ لَيلَةُ القَدرِ، يُكتَبُ فيها ما يَكونُ مِنَ السَّنَةِ إلَى السَّنَةِ؛15
سرِ سال، شب قدر است. در آن شب، آنچه از اين سال تا سال آينده خواهد شد، نوشته مى‏شود.

اين روايات به اعتبار سال برنامه‏ريزى امور مردم و سامان‏بخشى وضع آنان و آنچه پيش خواهد آمد، صادر شده‏اند. با همين اعتبار، شب قدر، پايان سال نيز به شمار مى‏رود؛ يعنى پايان سالِ برنامه‏ريزى شده‏اى كه سپرى شده و اوّل سال برنامه‏ريزى‏شده نو است.

ج ـ اختصاص داشتن به امام زمان
سومين ويژگى شب قدر، اين است كه خداى سبحان، كامل‏ترين و شايسته‏ترين و برترين انسان را از برنامه‏ريزى و حكم خود، آگاه مى‏سازد.
تفسير القمّى، در ذيل آيه «تَنَزَّلُ الْمَلَـائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا»، چنين آورده‏است:
تَنَزَّلُ المَلائِكةُ و روحُ القُدُسِ عَلى إمامِ الزَّمانِ، و يَدفَعونَ إلَيهِ ما قَد كَتَبوهُ مِن هذِهِ الاُمورِ؛16
فرشتگان و روح القُدُس بر امام زمان فرود مى‏آيند و از اين امور، آنچه را نوشته‏اند، به او تقديم مى‏كنند.

اين نكته، هر چند كه با صراحت به امام معصوم نسبت داده نشده؛ ليكن جمع‏بندى مضمون همه رواياتى است كه در اين زمينه آورده شده است.
به اين روايات دقت كنيد:

امام جواد عليه‏السلام: إنَّ أميرَ المُؤمِنينَ عليه‏السلام قالَ لاِبنِ عَبّاسٍ: إنَّ لَيلَةَ القَدرِ في كُلِّ سَنَةٍ، وإنَّهُ يَنزِلُ في تِلكَ اللَّيلَةِ أمرُ السَّنَةِ، ولِذلِكَ الأَمرِ وُلاةٌ بَعدَ رَسولِ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله. فَقالَ ابنُ عَبَّاسٍ: مَن هُم؟ قالَ عليه‏السلام: أنَا وأحَدَ عَشَرَ مِن صُلبي أئِمَّةٌ مُحَدَّثونَ؛17
امير مؤمنان عليه‏السلام به ابن عبّاس فرمود: شب قدر، در هر سال هست. در آن شب، برنامه سال، فرود مى‏آيد و پس از پيامبر خدا، آن برنامه را عهده‏دارانى است. ابن عبّاس گفت: آنان كيان‏اند؟ امير مؤمنان عليه‏السلام فرمود: من و يازده نفر از نسل من، پيشوايانى مُحدَّث [كه از عالم غيب با آنان سخن گفته مى‏شود].

امام باقر عليه‏السلام: لاتَخفى عَلَينا لَيلَةُ القَدرِ، إنَّ المَلائِكَةَ يَطوفونَ بِنا فيها؛18
شب قدر بر ما پوشيده نمى‏مانَد. فرشتگان در آن شب، گِرد ما مى‏چرخند.

پس مى‏توان گفت: از ويژگى‏هاى شب قدر، اختصاص داشتن آن به امام مهدى ـ عجّل اللّه‏ فرجه ـ است.
از اين رو، توسّل به آن امام در اين شب خاص، نقش مؤثّرى در گشايش كارهاى انسان و گشودن آفاق در پيش او دارد و مى‏تواند سرنوشت او را در جهتى كه دست‏آوردهاى بيشترى را در سال آينده نصيب او سازد، تنظيم كند.

د ـ بهتر از هزار ماه!

به تصريح قرآن كريم، «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ؛ شب قدر، بهتر از هزار ماه است»، و اين نشانگر استثنايى بودن اين برهه خاصّ زمانى و بركاتى است كه در بر دارد، به نحوى كه كار شايسته در آن، با كار شايسته در عمرى طولانى (بيش از هشتاد سال) برابر است. از اين رو، در تفسير اين آيه آمده است:
العَمَلُ الصّالِحُ فيها مِنَ الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وأنواعِ الخَيرِ، خَيرٌ مِنَ العَمَلِ فى ألفِ شَهرٍ لَيسَ فيها لَيلَةُ القَدرِ؛19
كار شايسته در آن شب (از قبيل: نماز، زكات و انواع نيكى‏ها) بهتر از عمل در هزار ماهى است كه شب قدر نداشته باشد.

اين بركات گسترده و سرشار شب قدر، تفسيركننده تأكيد و تشويق پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امامان است كه مسلمانان را بر بهره بردن از لحظه لحظه شب قدر فرا خوانده‏اند.
سيره معصومين عليهم‏السلام در چنين شبهايي خود گوياي اهميت موضوع است. به گوشههايي از سيره اين بزرگان توجه كنيد:

الف. نهي پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از خوابيدن در شب بيست و سوم

امام باقر عليه‏السلام: إنَّ رَسولَ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نَهى أن يُغفَلَ عَن لَيلَةِ إحدى وعِشرينَ، وعَن لَيلَةِ ثَلاثٍ وعِشرينَ، ونَهى أن يَنامَ أحَدٌ تِلكَ اللَّيلَةَ؛20
پيامبر خدا نهى كرد كه از شب بيست و يكم و شب بيست و سوم، غفلت شود و نهى كرد كه كسى در آن شب بخوابد.

ابو نعيم در كتاب الصيام و القيام، با سند خويش نقل كرده است كه: أنَّ النَّبِيَّ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كانَ يَرُشَّ عَلى أهلِهِ الماءَ لَيلَةَ ثَلاثٍ وعِشرينَ، يَعني مِن شَهرِ رَمَضانَ؛21
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شب بيست و سوم ماه رمضان، بر [ صورت] خانواده‏اش، آب مى‏پاشيد.

ب. اهتمام حضرت زهرا عليهاالسلام بر بيدار نگهداشتن اهل خانه در شب قدر

دعائم الإسلام: كانَت فاطِمَةُ عليهاالسلام لا تَدَعُ أحَداً مِن أهلِها يَنامُ تِلكَ اللَّيلَةَ [اللَّيلَةَ الثّالِثَةَ وَالعِشرينَ] وتُداويهِم بِقِلَّةِ الطَّعامِ، وتَتَأَهَّبُ لَها مِنَ النَّهارِ، وتَقولُ: مَحرومٌ مَن حُرِمَ خَيرَها؛22
فاطمه عليهاالسلام نمى‏گذاشت كه كسى از خانواده‏اش در آن شب (شب بيست و سوم) بخوابد و [ خواب] آنان را با كم خوردن درمان مى‏كرد و از روز براى آن شب، آماده مى‏شد و مى‏فرمود: محروم، كسى است كه از خير آن بى‏بهره بماند.

ج. شبزندهداري امام صادق عليه‏السلام با حالت مريضي سخت

الأمالى به نقل از يحيى بن علاء: كانَ أبو عَبدِاللّه‏ِ عليه‏السلام مَريضا دَنِفا فَأَمَرَ، فَاُخرِجَ إلى مَسجِدِ رَسولِ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، فَكانَ فيهِ حَتّى أصبَحَ لَيلَةَ ثَلاثٍ وعِشرينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ؛23
امام صادق عليه‏السلام سخت بيمار بود. دستور داد او را به مسجد پيامبر خدا بردند. آن جا بود، تا صبح شبِ بيست و سوم ماه رمضان.

آرى! كسى كه از نعمت ايمان به قرآن برخوردار است و مى‏داند كه عمل در يك شب، از نظر بركات، برابر با حيات جاويد او و بهره‏مندى در طول حيات ابدى است، نمى‏تواند اين فرصت گران‏بها و موهبت بى‏نظير را رايگان از دست بدهد.

سوم. تداوم شب قدر

بررسى آيات سوره قدر و تأمّل در روايات دينى، نشان مى‏دهند كه شب قدر، ويژه زمان نزول قرآن و دوران پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيست؛ بلكه هميشگى است و از آغاز آفرينش انسان بوده و تا پايان جهان و وجود انسان در آن نيز تداوم خواهد داشت؛ به چند دليل:

يكم. شب قدر، ظرف نزول قرآن است و ظرف بايد پيش از مظروف وجود داشته باشد.

دوم. در سوره قدر، فعل مضارع «تَنَزَّلُ (فرود مى‏آيند)» به كار رفته و بر استمرار، دلالت مى‏كند. نيز جمله اسميه:« سَلَـمٌ هِىَ حَتَّى مَطْـلَعِ الْفَجْرِ؛ آن شب تا دميدن سپيده، ايمن است»، مفهوم تداوم دارد.

سوم. قرآن كريم بارها تأكيد كرده كه سنّت الهى در تدبير جهان، تغييرناپذير است.24 از اين رو، اين سنّت الهى كه مربوط به تدبير امور انسان‏ها و سرنوشت آنان است، همه امّت‏ها و اقوام گذشته و حال و آينده را در بر مى‏گيرد.

چهارم. روايات فراوان (شايد در حدّ تواتر)، تداوم شب قدر را پس از پيامبر خدا مى‏رسانند. شمارى از اين روايات، استمرار اين شب را از آغاز خلقت و همراه انسان تا پايان عمر جهان، تأييد مى‏كنند.

امام باقر عليه‏السلام: لَقَد خَلَقَ اللّه‏ُ جَلَّ ذِكرُهُ لَيلَةَ القَدرِ أَوَّلَ ما خَلَقَ الدُّنيا، وَلَقَد خَلَقَ فيها أَوَّلَ نَبِيٍّ يَكونُ، وَأَوَّلَ وَصِيٍّ يَكونُ، وَلَقَد قَضى أَن يَكونَ في كُلِّ سَنَةٍ لَيلَةً يَهبِطُ فيها بِتَفسيرِ الاُمورِ إلى مِثلِها مِنَ السَّنَةِ المُقبِلَةِ؛25
خداوند ـ كه يادش بزرگ باد ـ نخستين دورانى كه دنيا را آفريد، شب قدر را هم آفريد. نيز در آن شب، اوّلين پيامبر و اوّلين جانشين پيامبر را آفريد و مقدّر كرد كه در هر سال، شبى باشد كه در آن شب، تفسير كارها را تا سال آينده فرود آورد.

المستدرك به نقل از ابوذر: قُلتُ: يا رَسولَ اللّه‏ِ، تَكُونُ [لَيلَةُ القَدرِ] مَعَ الأنبِياءِ ما كانوا فَإذا قُبِضَ الأنبِياءُ رُفِعَت أم هِيَ إلى يَومِ القيامَةِ؟ قالَ: بَل هِيَ إلى يَومِ القيامَةِ؛26
گفتم: اى پيامبر خدا! تا پيامبران هستند، شب قدر با آنان است. وقتى پيامبران مى‏ميرند، آيا شب قدر برداشته مى‏شود، يا تا روز قيامت هست؟ حضرت فرمودند: آن شب، تا روز قيامت هست.

پس، آنچه در تفسير الدرّ المنثور، از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه: «خداوند، شب قدر را به امّت من بخشيد و آن را به پيشينيان عطا نكرده بود»، علاوه بر ضعف سند، در برابر قرائن و دلايل گذشته، قابل اعتماد نيست.

چهارم. تعيين شب قدر

قرآن كريم، از يك سو، نزول قرآن را در ماه رمضان مى‏داند:
«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ؛ ماه رمضان، ماهى كه قرآن در آن نازل شده است»

و از سويى با صراحت، نزول آن را در شب قدر مى‏داند:
«إِنَّـآ أَنزَلْنَـهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ؛ آن را در شب قدر نازل كرديم».

مقتضاى جمع ميان اين دو آيه، آن است كه شب قدر، حتما در ماه رمضان باشد.

اين، در حالى است كه در روايات اهل سنّت، در بيان اين كه شب قدر، كدام شب از شب‏هاى ماه رمضان است، اختلافات فراوانى است، به گونه‏اى كه جمع ميان آنها ممكن نيست.27

رواياتى كه از اهل بيت عليهم‏السلام در تعيين شب قدر نقل شده، به پنج دسته قابل تقسيم‏اند:

دسته اوّل. رواياتى كه شب قدر را در دهه آخر ماه رمضان تعيين مى‏كنند.

امام على عليه‏السلام: سُئِلَ رَسولُ اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عَن لَيلَةِ القَدرِ، فَقالَ: اِلتَمِسوها في العَشرِ الأواخِرِ مِن شَهرِ رَمَضانَ؛28
از پيامبر خدا درباره شب قدر پرسيدند. فرمود: آن را در دهه آخر ماه رمضان بجوييد.

دسته دوم. رواياتى كه مى‏گويند: شب قدر را در يكى از سه شبِ: نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم بجوييد.

حَسّان بن ابى على: از امام صادق عليه‏السلام درباره شب قدر پرسيدم، فرمود: اُطلُبها في تِسعَ عَشرَةَ، وإحدى وعِشرينَ، وثَلاثٍ وعِشرينَ؛29
آن را در [ شب: ] نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم بجوى.

دسته سوم. رواياتى كه مى‏گويند: شب قدر، در يكى از دو شبِ بيست و يكم و بيست و سوم است.

حسّان بن مهران: از امام صادق عليه‏السلام درباره شب قدر پرسيدم، فرمود: اِلتَمِسها في لَيلَةِ إحدى وعِشرينَ، أو لَيلَةِ ثَلاثٍ وعِشرينَ؛30
آن را در شب بيست و يكم يا شب بيست و سوم بجوى.

دسته چهارم. رواياتى كه شب بيست و سوم را به طور معيّن، شب قدر مى‏دانند.

پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله: لَيلَةُ القَدرِ لَيلَةُ ثَلاثٍ وعِشرينَ؛31
شب قدر، شب بيست و سوم است.

دسته پنجم. رواياتى كه دلالت مى‏كنند بر اين كه شب‏هاى: نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم، هر كدام به گونه‏اى در تعيين سرنوشت انسان‏ها و امور آنان نقش دارد؛ ولى نقش اساسى و نهايى، مربوط به شب بيست و سوم است.

امام صادق عليه‏السلام: التَّقديرُ في لَيلَةِ تِسعَ عَشرَةَ، والإبرامُ في لَيلَةِ إحدى وعِشرينَ، وَالإِمضاءُ في لَيلَةِ ثَلاثٍ وعِشرينَ؛32
سرنوشت (مُقَدَّر شدن)، در شب نوزدهم است و محكم ساختن، در شب بيست و يكم و امضا (حتمى‏سازى)، در شب بيست و سوم.

جمعبندي
تأمّل در اين پنج دسته از روايات، نشان مى‏دهد كه نه تنها ميان آنها تعارضى نيست، بلكه مؤيّد يكديگرند.
توضيح، اين كه: از ديد روايات اهل بيت عليهم‏السلام و شمار قابل توجّهى از روايات اهل سنّت، شب قدر، شب بيست وسوم است. از اين رو، ابن بابويِه صدوق (م 381 ق) مى‏فرمايد:
اتّفق مشايخنا رضي الله عنهم [في ليلة القدر] على أنّها الليلة الثالثة والعشرون من شهر رمضان؛33
بزرگان ما درباره شب قدر، همه يك‏سخن‏اند كه: شب بيست و سوم ماه رمضان است.

روايات دسته اوّل، دوم و سوم كه براى درك فضيلت شب قدر، به احيا و كارهاى خوب در دهه آخر ماه رمضان توصيه دارند، همچنين رواياتى كه به اِحياى شب‏هاى: نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم سفارش دارند، همگى به دو نكته بر مى‏گردند:

نخست. مسلمانان از شب‏زنده‏دارى شب‏هاى ماه رمضان، بيشترين بهره را از عطايا و دستاوردهاى آن داشته باشند. از اين رو، در روايتى كه رازِ پوشيده بودن شب قدر را ميان شب‏ها بيان مى‏كند، آمده است:

إنَّ اللّه‏َ إنَّما يَستُرُها عَنكم نَظَرا لَكم؛34
خداوند، آن را از شما پنهان داشته تا عنايت بيشترى به شما كند.

دوم. گرچه شب قدر شب بيست و سوم است، امّا به آن معنا نيست كه آن دو شب، ديگر هيچ نقشى نداشته و در تقدير امور و سرنوشت انسان، بى‏اثر باشند.

پنجم. شب قدر در مناطق مختلف

يكى از مسائل مهم درباره شب قدر، اين است كه: آيا شب قدر در مناطق مختلف، يكى است يا متفاوت است؟ بررسى اين موضوع، به چند نظريّه مى‏انجامد كه به آنها اشاره مى‏شود:

1. نظريّه منسوب به مشهور فقهاى شيعه كه معتقدند آغاز ماه‏هاى قمرى در همه شهرها، يكسان نيست؛ بلكه اتّحاد اُفق35 شرط ثبوت هلال است.
بنا بر اين نظريّه، شب قدر، در همه مناطق و شهرها يكى نخواهد بود.

2. شمارى از محقّقان36 بر اين عقيده‏اند كه آغاز ماه‏هاى قمرى، در همه مناطق، يكى است و اگر در يك منطقه، هلال ماه رمضان ديده شود، در مناطق ديگر هم ماه رمضان آغاز مى‏شود.37
بر اساس اين نظريّه، شب قدر در همه مناطق، يك شب معيّن خواهد بود.

3. شب قدر، عبارت است از: يك دوره كامل شب در همه كره زمين. پس فرقى نيست كه آغاز ماه‏هاى قمرى در همه مناطق و سرزمين‏ها، يكى باشد يا مختلف.
توضيح، آن كه: «شب، همان سايه نيم‏كره زمين است كه بر نيم‏كره ديگر مى‏افتد و مى‏دانيم اين سايه، همراه با گردش زمين در حركت است و يك دوره كامل آن، در بيست و چهار ساعت انجام مى‏شود.
بنا بر اين، ممكن است شب قدر، يك دوره كامل شب به دور زمين باشد؛ به اين معنا كه مدّت بيست و چهار ساعت تاريكى (كه تمام نقاط زمين را زير پوشش خود قرار مى‏دهد) شب قدر است كه آغاز آن از يك نقطه شروع مى‏شود و در نقطه‏اى ديگر پايان مى‏گيرد».38
بر اين اساس، جدا كردن حكم شب قدر از حكم روز اوّل ماه، درست نيست، كه اگر استدلال نظريّه سوم را بپذيريم و شب قدر را يك «بيست و چهار ساعت» بدانيم، با همين محاسبه مى‏توان نسبت به روز اوّل ماه نيز برخورد كرد و آن را در همه مناطق و سرزمين‏ها يكى شمرد، بخصوص كه اطلاق روايات هم مؤيّد اين مى‏شود. در نتيجه، اين نظريّه با نظريّه دوم يكى مى‏شود.

بارى! به نظر ما، نظريّه دوم، به ظواهر قرآن و احاديث و به مقتضاى عقل و اعتبار، نزديك‏تر است. و افزون بر همه استدلال‏هايى كه براى تعيّن و وحدت ليلة القدر شده، مى‏توان گفت كه اهمّيت فوق العاده اين شب بزرگ، اقتضا مى‏كرد كه اهل بيت عليهم‏السلام ـ بخصوص هنگامى كه در اثر فتوحات بزرگ، اسلام تا اقصى ممالك جهان پيشرفت كرده بود ـ متعدّد بودن شب قدر را تذكّر دهند.
ليكن با اين حال، با عنايت به نظريه مشهور، رعايت احتياط، بى‏ترديد، موجب بهره‏گيرى بيشتر از بركات ماه رمضان خواهد شد.
و خوشا آنان كه از اين نعمت برخوردارند كه براى شناخت و تعيين شب قدر، نيازى به اين گونه حرف‏ها ندارند و با چشم دل، حقايق شب قدر و فرود فرشتگان و «روح» را مى‏بينند و از بركات آن به بهترين شكل، بهره‏هاى سرشار مى‏برند. نعمتى كه اينان از آن برخوردارند، تنها شناخت شب قدر نيست؛ بلكه در تعيين اوّل ماه نيز چنين‏اند و نيازى به استهلال و گواهىِ شاهدان و بهره‏گيرى از ابزار علمى و نجومى ندارند.
عارف بزرگوار و فقيه وارسته، سيّد ابن طاووس رحمه‏الله، اين حالت را چنين توصيف مى‏كند:
بدان كه وقتى خداوند بخواهد مراد خود را به بندگانش بفهماند، راه، آن منحصر به ادراك عقلى يا نگاه شرعى نيست؛ چرا كه خداوند، قدرت ذاتى دارد و مى‏تواند هر چه را هر وقت اراده كند، به بندگانش بشناساند.
من، كسى را به يقين مى‏شناسم كه اوّل ماه‏ها را مى‏داند، بى‏آن كه به هلال بنگرد، ياشاهدانْ پيش او گواهى دهند، يا به رواياتى كه گذشت عمل كند، يا به سخن منجّم يا به استخاره يا به گفته اهل عدد و يا به خواب تكيه كند؛ بلكه او بر اساس فضل پروردگار جهان ـ كه به او فروغ خرد بخشيده است، بى آن كه خواسته باشد؛ و علم به بديهيّات را به او عطا كرده، بى آن كه آن را طلبيده باشد ـ مى‏داند؛ ليكن تنها خودِ او مكلّف به آن يقينى است كه به نحو معيّن به آن رسيده است.39

به نظر مى‏رسد كه در متن ياد شده، اشاره سيّد ابن طاووس به خودش باشد و براى پرهيز از خودستايى، به آن تصريح نكرده است.

ششم. بهترين اعمال در شب قدر

محدّث بزرگوار، ابن بابويه رحمه‏الله در مجلس 93 از كتاب الأمالى، پس از بيان نوافل شب‏هاى ماه رمضان و صد ركعت نماز براى هر يك از شب‏هاى بيست و يكم و بيست و سوم، مى‏گويد:
ومن أحيا هاتين الليلتين بمذاكرة العلم فهو أفضل؛40
هر كس اين دو شب را با گفتگوى علمى احيا بدارد، بهتر است.

به نظر مى‏رسد كه اين مطلب، برگرفته از سخن پيامبر خدا به ابوذر است كه در آن، برترى علم را بر عبادت به تفصيل، بيان، و در پايان آن فرموده است:

يا أبا ذَرٍّ الجُلوسُ ساعَةً عِندَ مُذاكرَةِ العِلمِ خَيرٌ لَك مِن عِبادَةِ سَنَةٍ صِيامِ نَهارِها وَقِيامِ لَيلِها؛41
اى ابو ذر! يك ساعت نشستن براى گفتگوى علمى براى تو، از عبادت يك سال كه روزش را روزه بدارى و شبش را به نماز بِايستى، بهتر است.

افزون بر اين حديث، منابع حديثى، روايات بى‏شمارى از اهل بيت عليهم‏السلام را نقل كرده‏اند كه مى‏رساند آموختن دانش، به مراتب، برتر از عبادت است؛42 ليكن براى روشن‏تر شدن اين موضوع، توجّه به چند مطلب ضرورى است:

الف ـ كدام علم و كدام عبادت؟
از ديدگاه فقهى، «آموختن علم»، احكام پنجگانه را دارد و بررسى متن احاديث فراوانى كه علم را برتر از عبادت مى‏دانند، به روشنى مى‏رساند كه مقصود، برترى آموختن واجب يا مستحب بر عبادات مستحب است.

ب ـ نقش عبادت در پيدايش نور علم
از نگاه متون اسلامى، عبادات، نقشى بنيادى در پيدايش و تداوم فروغ علم دارند. از اين رو، هدف احاديثى كه علم را برتر از عبادت مى‏دانند، تضعيف يا انكار نقش سازنده عبادت در كنار علم نيست؛ بلكه تأكيد بر همراه ساختن عبادت با علم و برحذر داشتن از عبادتِ ناآگاهانه است كه نه تنها بى‏ارزش، بلكه خطرآفرين است.

ج ـ سيره اهل بيت عليهم‏السلام
بررسى و تأمّل در سيره عملى اهل بيت عليهم‏السلام درباره شب قدر و عنايت ويژه آنان به عبادت و ذكر در شب‏هاى: نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم، و توجّه به رهنمودها و سفارش‏هايى كه به بهره‏گيرى بيشتر از اين شب‏ها داشته‏اند، همگى به روشنى نشان مى‏دهند كه اين شب‏ها، جز در موارد استثنايى، بايد صرف عبادت و ذكر و نيايش و اُنس با خداى سبحانشوند.

البتّه اين، بدان معنا نيست كه نتوان بخشى از شب قدر را به تأليف43 يا بيان معارف و علومى پرداخت كه سطح آگاهى و معرفت مردم را بالا مى‏برد؛ بلكه مقصود، هشدار دادن به اين نكته است كه به بهانه و به استناد رواياتى كه علم را بر عبادات ترجيح مى‏دهند، نبايد در شب قدر، از بركات اُنس با خداوند و بهره بردن از تضرّع در پيشگاه او، غافل شد.
 

منبع: كتاب «ماه خدا ج2»، مولف: محمد محمدي ري شهري،
همكار: رسول افقي، مترجم: جواد محدثي،
تحقيق: مركز تحقيقات دارالحديث

شاید یکی از رساترین جملات درباره شیخ فضل الله را جلال آل احمد گفته باشد:

«من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، همچون بیرقی می­دانم که به علامت استیلای غرب­ زدگی، پس از دویست سال کشمکش، بر بام سرای این مملکت افراشته شد و اکنون در لوای این پرچم، ما شبیه به قومی از خود بیگانه ­ایم در لباس و خانه و خوراک و ادب و مطبوعاتمان و خطرناک­تر از همه در فرهنگمان، فرنگی­ مآب می پروریم و فرنگی مآب راه حل هر مشکلی را می­ جوئیم.»

وقتی چترت خداست.بگذار بر سرنوشتت هر چه میخواهد ببارد

عکسهای جدیدوجالب-کلیک کنید

خلیج فارس از بالا

پدروپسری پس از سی سال ازارسال شاتل به فضا

هناتهران

هندوانه فروشی

تکنیک فیلمبرداری

تاکسی جنگلی درتهران

 

آن سوی پنجره

Two men, both seriously ill, occupied the same hospital room. One man  was allowed to sit up in his bed for an hour a day to drain the fluids from his lungs. His bed was next to the room's only window. The other man had to spend all his time flat on his back.

The men talked for hours on end. They spoke of their wives and   families, their homes, their jobs, their involvement in the military  service, where they had been on vacation. And every afternoon when the  man in the bed next to the window could sit up, he would pass the time by describing to his roommate all the things he could see outside the window.

The man in the other bed would live for those one-hour periods where  his world would be broadened and enlivened by all the activity and  color of the outside world. The window overlooked a park with a lovely lake, the man had said. Ducks and swans played on the water while  children sailed their model boats. Lovers walked arm in arm amid flowers of every color of the rainbow. Grand old trees graced the landscape, and a fine view of the city skyline could be seen in the distance. As the man by the window described all this in exquisite  detail, the man on the other side of the room would close his eyes and imagine the picturesque scene.

One warm afternoon the man by the window described a parade passing by.  Although the other man could not hear the band, he could see it in his mind's eye as the gentleman by the window portrayed it with descriptive  words. Unexpectedly, an alien thought entered his head: Why should hehave all the pleasure of seeing everything while I never get to see  anything? It didn't seem fair. As the thought fermented, the man felt  ashamed at first. But as the days passed and he missed seeing more sights, his envy eroded into resentment and soon turned him sour. He   began to brood and found himself unable to sleep. He should be by that  window - and that thought now controlled his life.

Late one night, as he lay staring at the ceiling, the man by the window  began to cough. He was choking on the fluid in his lungs. The other man   watched in the dimly lit room as the struggling man by the window groped for the button to call for help. Listening from across the room, he never moved, never pushed his own button which would have brought the nurse running. In less than five minutes, the coughing and choking  stopped, along with the sound of breathing. Now, there was only silence--deathly silence.

The following morning, the day nurse arrived to bring water for their baths. When she found the lifeless body of the man by the window, she was saddened and called the hospital attendant to take it away--no  words, no fuss. As soon as it seemed appropriate, the man asked if he  could be moved next to the window. The nurse was happy to make the switch and after making sure he was comfortable, she left him alone.

Slowly, painfully, he propped himself up on one elbow to take his   first look. Finally, he would have the joy of seeing it all himself. He strained to slowly turn to look out the window beside the bed. It faced a blank wall.

Moral of the story:

The pursuit of happiness is a matter of choice...it is a positive attitude we consciously choose to express. It is not a gift that gets delivered to our doorstep each morning, nor does it come through the window. And I am certain that our circumstances are just a small part of what makes us joyful. If we wait for them to get just right, we will never find lasting joy.

The pursuit of happiness is an inward journey. Our minds are like   programs, awaiting the code that will determine behaviors; like bank vaults awaiting our deposits. If we regularly deposit positive, encouraging, and uplifting thoughts, if we continue to bite our lips  just before we begin to grumble and complain, if we shoot down that seemingly harmless negative thought as it germinates, we will find that there is much to rejoice about.

Charles R. Swindoll

 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

سخاوت

A Sweet Lesson in Humanity

 Years ago, a 10 year old boy approached the counter of a soda shop and climbed on to a stool.

"What does an ice cream sundae cost?" he asked the waitress.

"Fifty cents," she answered

The youngster reached deep in his pockets and pulled out an assortment of change, counting it carefully as the waitress grew impatient. She had 'bigger' customers to wait on.

"Well, how much would just plain ice cream be?" the boy asked.

The waitress responded with noticeable irritation in her voice, "Thirty-five cents."

Again, the boy slowly counted his money.

"May I have some plain ice cream in a dish then, please?"  He gave the waitress the correct amount, and she brought him the ice cream.

Later, the waitress returned to clear the boy's dish and when she picked it up, she felt a lump in her throat. There on the counter the boy left two nickels and five pennies. She realized that he had enough money for the sundae, but sacrificed it so that he could leave her a tip.

The moral of this sweet story: Before passing judgment, first treat others with courtesy, dignity and respect

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ )) پيشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد : (( يك بستني ساده چند است ؟ ))

در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده

 پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.

پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت

اصل موضوع 1

The Woodcutter’s Story

A woodcutter got a job to fell eight trees per day. He purchased a sharp axe, and set off into the woods. With his axe, he started chopping the first large tree, and it fell quickly. By early afternoon, he had cut eight trees, and set off for the tavern. There he met a friend, and said, ‘I’ve got an easy job. I can fell eight trees by early afternoon, and then take it easy for the rest of the day.’ And so it went for the next few days, with afternoons spent drinking and telling tall tales. But then the friend noticed that the woodcutter started showing up a little later, looking more tired. He started to complain of the hard work, and the long days.

One day, the friend waited until it was dark, but still, the woodcutter didn’t show up at the tavern. He got a lantern and set out for the woods, where he found his friend still chopping away at a tree. Looking around, he saw that only five trees had been felled that day. Turning to the wood cutter he asked, ‘What is the matter – why don’t you come to the tavern any more?’ The woodcutter didn’t stop to answer, but just kept on chopping. His friend noticed that very few chips were flying, and those that did, were small. So he said, ‘Why don’t you stop, and sharpen your axe? It has gotten dull, and isn’t doing a good job any more. Take it into town, and have the blacksmith sharpen it.’ The woodcutter snarled at him, ‘Can’t you see that I am way behind. I still need to cut three more trees today, and it’s already late. I don’t have time to get my axe sharpened!’ He turned, and started chopping again. The friend shook his head sadly, and set off for the tavern

اصل موضوع را فراموش نكن 1

مردي قوي هيكل، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند.

روز اول 8 درخت بريد. رئيسش كه مردي كاركشته بود، به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد. روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد، ولي 5 درخت بريد.

روز سوم بيشتر كار كرد، اما نتوانست حتي سه  درخت را ببرد. به نظرش آمد كه ضعيف شده است. نزد رئيسش رفت و عذر خواست و گفت: « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم، درخت كمتري مي برم. ».

رئيس با لبخندي پرسيد: « آخرين بار، كي تبرت رو تيز كردي؟ »

مرد گفت: « براي اين كار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم! »

اصل موضوع را فراموش نكن 2

Talking Parrot

A person wanted a parrot who talked. Going to the pet store, this lover of talking parrots asked if there was a bird who was already speaking.

"Yes," the pet store owner said, "this bird has a vocabulary of 1000 words plus 50 phrases guaranteed to fit most occasions." The deal was made and the parrot was brought home complete with a cage. The next day the purchaser went back & said the parrot had yet to say a word.

"That's to be expected," said the pet shop owner. "Try getting the bird a few of the toys that were here for the bird to use in the shop. It just needs to feel at home with you." Toys were purchased and a day went by. The parrot's owner returned & said there still had been no talking.

"I see," said the pet shop owner. "Perhaps if you got a bird bath, the parrot would start to talk while using it." A bird bath was purchased and yet another day went by. The next day the owner was back with the same complaint. This time the pet shop owner mentioned that sometimes the bird had been praised in its training by being allowed to ring a little bell. The parrot's owner bought the bell reluctantly. The following day the parrot's owner was there waiting as the store opened.

"Still no luck?" asked the store owner.

"No. Nothing said yet," answere the bird's owner.

"Well, I bet the bird's just lonesome for some of the birds here at the shop."

"What!!! You want me to buy another bird!" yelped the unhappy owner of the parrot.

"No, no, calm down," reassured the store owner. "All you have to do is get a mirror and the bird will think it has a companion." At last the sale of a mirror was agreed upon. The pet store owner the next day opened the store and found the troublesome customer had returned...this time with the parrot, only it was dead!

"What happened?" asked the store owner, "Didn't the bird ever talk?"

"Yes, right before it died it said: What's the matter? Don't they sell birdseed at the pet store anymore?"

 

خانمي يك طوطي سخنگو خريد. اما روز بعد آن را برگرداند و به صاحب مغازه گفت:« اين پرنده صحبت نمي كند.» صاحب مغازه گفت: « آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند.» آن خانم يك آينه خريد و رفت.

روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد. صاحب مغازه پرسيد: « نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.». آن خانم يك نردبان خريد و رفت.

اما روز بعد آن خانم باز هم برگشت. صاحب مغازه گفت: « آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد.» آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود. او گفت: « طوطي مرد.»

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: « آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟» آن خانم پاسخ داد:« چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه لعنتي غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»

 

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی

در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر

 تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید

 و سوم - که از همه تهوع آور بود-

اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

 

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

و تازه فهمیدم که :

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد

ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

 

گاه شمار زندگی و آثار قیصر امین ‏پور:


1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم اردیبهشت
44 - 1343 - تحصیل در مكتبخانه
49-1345 � تحصیلات ابتدایی در گتوند
57-1350 � تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان در دزفول
1357- پذیرفته شدن در رشته دامپزشكی دانشگاه تهران
1358- انصراف از رشته دامپزشكی و ورود به دانشگاه تهران ، همكاری در شكل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی                                
71-1360 � دبیری شعر هفته‏نامه سروش
62-1360 � تدریس در مدرسه راهنمایی
1363 � انتشار كتابهای �تنفس صبح �و� در كوچه آفتاب�
1363 � تغییر رشته به ادبیات فارسی دانشگاه تهران
1365 � انتشار �طوفان در پرانتز� ( نثر ادبی ) و منظومه �ظهر روز دهم� ( برای نوجوانان )
1366- بیرون آمدن از حوزه هنری ، آغاز دوره كارشناسی ارشد ادبیات
1367 � سردبیری ماهنامه ادبی � هنری سروش نوجوانان و آغاز تدریس در دانشگاه الزهرا
1368- انتشار �مثل چشمه مثل رود� ( برای نوجوانان ) ، جایزه نیما یوشیج ( مرغ آمین بلورین ) ، همكاری در تشكیل دفتر شعر جوان
1369 � آغاز دوره دكترای ادبیات فارسی
1370 � انتشار �بی بال پریدن� ( نثر ادبی برای نوجوانان ) ، آغاز تدریس در دانشگاه تهران ، انتشار �گفتگو‏های بی گفت و گو�
1372- انتشار �آینه‏های ناگهان�
1375- انتشار �به قول پرستو� ( برای نوجوانان)
1376- دفاع از رساله پایان‏نامه دكترا با عنوان �سنت و نوآوری در شعر معاصر �
1378- انتشار �گزینه اشعار�
1380- انتشار �گلها همه آفتابگردانند�
1382- برگزیده شدن به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی
 

1383-انتشار" سنت و نوآوری در شعر معاصر"
1385-انتشار "شعر کودکی"
1386-انتشار"دستور زبان عشق"

 

 

چند شعر برگزیده از زنده یاد

قیصر امین پور

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

 

درد واره ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

روز مبادا
 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !

* * *

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...

هر روز بی تو
روز مبادا است !

 

با این همه

اما
   با این همه
تقصیر من نبود
                  که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
               که من
                        بد شدم!


 

یک رباعی

ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی!

 

 

لحظه های کاغذی


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

(برگرفته از گزینه  اشعار قیصرامین پور/ انتشارات مروارید)
 

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ
                 - آن اتفاق زرد-

                                       می افتد

 

افتاد
آنسان که مرگ

                    - آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
                         افتاد

                                                               آذر 58

 


حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!   

 
 

نان ماشینی
 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

                                                                               

 
اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

 

 

فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

***

از این
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

 


بگذار بگویمت
این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

 

ای عشق
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم ، نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

زبان نگاه -شعری ازهوشنگ ابتهاج

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

عاقبت کسب علم از زبان عبیدزاکانی

 معرکه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادربار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

برگی از گلستان

معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوب تر که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد .
عام نادان پریشـــان روزگــــــــــار
به ز دانشــمـند نا پرهـیزگــــــــــار
کــان  به  نابینـایـی  از  راه اوفتاد
وین دوچشمش بود و در چاه اوفتاد

ابیاتی پندآمیز از شاهنامه

مگـردان ســـر از دیـن و از راســـتی       کــه خـشـــم خـــــــــدا آورد کاســــتی

کســی را کــه مغــزش بود پر شـتاب       فــــراوان ســــخن باشــــد و دیـریـاب

ز دانـش چـو جــان تـو را مایه نیسـت       بـه از خـامـشـی هیـچ پیـرایه نیسـت

مگــو آن سـخن کـاندر آن سود نیسـت       کــز آن آتشـت بهـره جز دود نیسـت

سخــن بهــــتر از گــــوهـر شــــاهـوار       چـو بر جـــایگه بـر بـرنـدش بـه کـــار

از امروز کــــاری بـه فــــردا ممـــــان       چه دانی که فـــــــردا چـه گردد زمـــان

نگـــــر تـا نـبـنـدی دل انـدر جهـــــــان       نباشـــــی بـدو ایـمـن انـدر نـهــــــــــان

ز بـد گـــــــوهــــران بــد نبــاشد عجـب       نشـــایـد ســـــتردن ســـــیاهـی ز شـب

ز بد اصـــــــل چشــــم بهـــی داشــــتن       بـود  خـــاک  در  دیـــده  انـبـاشــــــتن

رازجاودانگی

یک استاد دانشگاه تهران از رئیس دانشگاه الازهر مصر پرسید: چطور شد که کشور مصر با آن پیشینه تاریخی و تمدن کهن پس از اسلام عرب شد ولی ایران زبان فارسی را حفظ کرد. رئیس دانشگاه با تأثر گفت: زیرا ایران فردوسی داشت و مصر نداشت:

بسی رنج بردم در این سال سی       عجــــــم زنده کردم بدین پارسی

بـنــاهـای آبـــــــاد گـردد خـراب       ز بـاران و از تـابـش آفتــــــــاب

پی افکندم از نظم کــــــاخی بلند       که از بـاد و بـاران نیابد گــــزند

بر این نامه بر ســـــال‌ها بگذرد       بخواند همی هــــر که دارد خرد

نمیرم از این پس که مـن زنده‌ام       که تخــــم ســـخن را پـراکـنده‌ام