ترکیبات حافظانه

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

ترکیبات زیبای حافظ دراین غزل:

راز پنهان

صاحب دلان

کشتی شکستگان

بادشرطه

دیدارآشنا

مهرگردون

ده روزه مهرگردون

حلقه ی گل

حلقه ی گل ومل

صاحب کرامت

شکرانه سلامت

درویش بینوا

 

آسایش دوگیتی

کوی نیک نامی

کوی نیک نامان

کیمیای هستی

آئینه سکندر

احوال مُلک

احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو

رندان پارسا

خرقه ی می آلود

شیخ پاک دامن

 

سرلوحه

این روزها این بیت حافظ سرلوحه ی زندگی من است:

زیادتی مطلب کاربرخودآسان کن

صراحی می لعل وبتی چوماهت بس

 

ممنون از دوست عزیزی که این بیت را در طلیعه ی روح من نوشت

مگرچقدر؟

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود
هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند
اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گن.جايش ‏اش چه اندازه است؟

روزنه

  • چه قدر عاشق آنهایی هستم که از تقوایشان جان گرفتم واز اطاعتشان از پروردگار،ایمان
  • اگه انسان به خدا "چشم" نگه  به کی بگه؟

چه قدر دوست دارم این این دعارا...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

يامَنْ اَظْهَرَ الْجَميلَ وَ سَتَرَ الْقَبيحَ

وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ عَنّى

يا كَريمَ الْعَفْوِ

یاحَسَنَ التَّجاوُزِ   يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ    وَ يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ

يا صاحِبَ كُلِّ نَجْوىوَ يا مُنْتَهى كُلِّ شَكْوى

يا كَريمَ الصَّفْحِ يا عَظيمَ الْمَنِّ

 يا مُبْتَدِءَ كُلِّ نِعْمَةٍ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها

يا رَبّاهُ يا سَيِّداهُ يا مَوْلَاهُ يا غايَتاهُ يا غِياثاهُ

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ

وَ اَسْئَلُكَ اَنْ لاتَجْعَلنى فِى النّارِ

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

ای آنکه زیبائیها وخوبیهایمان را آشکار کردی

وبدیهایمان را پوشاندی

وپرده ی آبرویم را ندریدی

ای بزرگوار بخشایشگر

ای زیبا درگذرنده از بدیهایم

ای گسترنده ی آمرزش

وای  دست باز مهر ورزی

ای آنکه هر نجوایی بدو می رسد

وای آنکه هرشکایتی بدو رهسپارمی شود

ای بزرگوار درگذرنده

ای بخشنده نعمتهای بزرگ

ای نعمت بخش قبل از آنکه سزوارش باشیم

آه ای پروردگارمن

آه ای سرورمن
آه ای آنکه هوای مرا داری

آه ای پناه من

برمحمد وخاندانش درودفرست

واز تو می خواهم که مرا در آتش و اهل نافرمانبرداری وگناهان قرارندهی

بازآبازآ هرآنچه هستی بازآ

  • اگر آدم خوبی نیستیم می توانیم آدم بدی هم باقی نمانیم...آنقدر که شاید آدم های بد توبه کار آغوش خدا را درک کرده اند شاید آدم های خوب ،درک نکرده اند.

می خواهی مستجاب الدعوه شوی توبه کن

فرموده‌اند: «دُعاءُ التَائبِ مُستجاب» دعای شخصی که توبه کند؛ اجابت می‌‌‌گردد.

بالاتر از اینها  تائب ،محبوب خداوند است. همانگونه که اولیا وانبیا وشهدا وصلحا محبوب خداوندند.

رجب ،ماه محبوب شدن است به استغفار وتوبه...خدایا مارا از مستغفرین وتائبین ومحبوبین درگاه خودت قرار بده...

درمحضر آیت الله بهجت "رحمة الله علیه"

متاسفانه کثرت و اکثریت در روحیه‌ی انسان اثر می‌‌‌گذارد و هیچ برهانی به قوت آن نمی‌رسد. می‌‌‌گویند: ملانصرالدین به دروغ مردم را برای میهمانی به جایی دعوت می‌‌‌کرد و مردم باور می‌‌‌کردند و می‌‌‌رفتند، سپس خود او هم باورش می‌‌‌شد و به دنبال آنها می‌‌‌رفت...

روزنه

  • اخلاص در کار، آدم را بزرگ می کند هرچند آن عمل کوچک باشد.کاری که برای خدا انجام شود کوچک نیست.
  • هرروز ،خود،قدمی به طرف خدا برداریم چرا که بخواهیم ونخواهیم به سمت خداییم.
  • پرداختن به حقیرها مارا حقیرمی کند.
  • رجب را "اصب" نامیده اند چراکه رحمت خدا درآن زیادبه بنده اصابت می کند خدایا به عز وجاه محمد وآل محمد-صلوات الله علیهم اجمعین- ما را ازمحفوفین رحمت خود در رجب قرار بده...

شهادت از دیدگاه امام خمینی "ره"

 ما اگر کشته هم بشویم در راه حق کشته شدیم و پیروزی است و اگر بکشیم هم در راه حق است و پیروزی است.

- آنهایی که به خدا اعتقاد ندارند و به روز جزا، آنها باید بترسند از موت، آنها از شهادت باید بترسند. ما و شاگردان مکتب توحید از شهادت نمی‌هراسیم، نمی‌ترسیم.

- ما اگر شهید بشویم قید و بند دنیا را از روح برداشتیم و به ملکوت اعلی و به جوار حق تعالی رسیدیم.

- دوستانمان که شهید شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا برای اینها دلتنگ باشیم؟ دلتنگ باشیم که از دیار قید و بندی خارج شدند و به یک فضای وسیع و در تحت رحمت حق تعالی واقع شدند؟

- ما از خدا هستیم همه، همه عالم از خداست، جلوه خداست و همه عالم به سوی او برخواهد گشت، پس چه بهتر که برگشتن اختیاری باشد و انتخابی و انسان انتخاب کند، شهادت را در راه خدا و انسان اختیار کند موت را برای خدا و شهادت را برای اسلام.

- شهادت یک هدیه‌ای است از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن کسانی که لایق هستند و دنبال هر شهادتی باید تصمیم‌ها قویتر بشود.

- از شهادت باکی نیست، اولیای ما هم شهید شدند یا مسموم شدند یا مقتول، اولیای ما هم بعضی از آنها در حبس و بعضی از آنها در تبعید به سر بردند، برای اسلام هر چه بدهیم کم دادیم و جانهای ما لایق نیست.

- شهادت ارثی است که از اولیای ما به ما می‌رسد، آنها باید از مردن بترسند که بعد از مرگ، موت را فنا می‌دانند، ما که بعد از موت را حیات بالاتر از این حیات می‌دانیم چه باکی داریم.

-منطق ما، منطق ملت ما، منطق مؤمنین، منطق قرآن است (انا لله و انا الیه راجعون) با این منطق هیچ قدرتی نمی‌تواند مقابله کند. جمعیتی که، ملتی که خود را از خدا می‌دانند و همه چیز خود را از خدا می‌دانند و رفتن از اینجا را به سوی محبوب خود، مطلوب خود می‌دانند، با این ملت نمی‌توانند مقابله کنند. آنکه شهادت را در آغوش همچون عزیزی می‌پذیرند آن کوردلان نمی‌توانند مقابله کنند.

- شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانه‌شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه‌ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.

- همین شهادتها پیروزی را بیمه می‌کند. همین شهادتهاست که دشمن را رسوا می‌کند در دنیا.

- رحمت خداوند بر همه شهیدان و رضوان و مغفرت حق بر ارواح مطهرشان که جوار قرب او را برگزیدند و سرافراز و مشتاق به سوی جایگاه مخصوصشان در پیشگاه رب خویش شتافتند.

- سعادت را آنها بردند که آن چیزی را که خدا به آنها داده بود تقدیم کردند و ما عقب مانده آنها هستیم.

- عزیزان من مصمم باشید و از شهادت نترسید، شهادت عزت ابدی است، حیات ابدی است.

- از هر قطره خون شهید ما که به زمین می‌ریزد، انسانهای مصمم‌تر و مبارزی بوجود می‌آیند.

- برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادت توأم با شهامت بوده است.

- برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادت توأم با شهامت بوده است. قتال در راه خدا و در راه مستضعفین در رأس برنامه‌های اسلام است.

- یک موی سر این کوخ‌نشینان و شهیددادگان به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.

- شهادت در راه خدا چیزی نیست که بتوان آن را با سنجش‌های بشری و انگیزه‌های مادی ارزیابی کرد.

- خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند.

- شهادت در راه خدا مسئله‌ای نیست که بشود با پیروزی در صحنه‌های نبرد مقایسه شود، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است.

- ما تابع امر خداییم، به همین دلیل طالب شهادتیم و تنها به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمی‌رویم.

- خداوندا! تو می‌دانی که فرزندان این سرزمین در کنار پدران و مادران خود برای عزت دین تو به شهادت می‌رسند و با لبی خندان و دلی پر از شوق و امید به جوار رحمت بی‌انتهای تو بال و پر می‌کشند.

- خدا می‌داند که راه و رسم شهادت کورشدنی نیست و این ملت‌ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.

ـ همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

- من از خداوند تعالی رحمت برای شهدای عزیز در این جنگ تحمیلی خواستارم. اینان برای اسلام فدا شدند و در نزد خدای تعالی و در جوار رحمت واسعه او به سعادت ابدی و افتخار دائمی رسیدند.

- شهید نظر می‌کند به وجه الله.

- این شهدا زنده هستند و در پیش خدای تبارک و تعالی "عند ربهم یرزقون" اند.

- ما تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون، برای اعتلای کلمه الله ایستاده‌ایم.

متوسلیان خندید و گفت « تو از هر کسی عکس می گیری می میره»

اختصاصی فارس / پای درد دلهای سعید صادقی-2

خبرگزاری فارس: به احمد متوسلیان گفتم تو بیا بمیر تا من ازت عکس بگیرم. سر این حرف من کلی خندید و گفت پس تو از هر کسی عکس می گیری می میره.

خبرگزاری فارس: متوسلیان خندید و گفت « تو از هر کسی عکس می گیری می میره»

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» در جنگ تحمیلی هر کس  بنا بر مسئولیتی که داشت با زوایای محدودی از جنگ بر خورد می کرد. مثلا یک فرمانده تمام تلاشش خط شکنی و یا به خط کردن منظم نیروهایش بود. یک تدارکات چی حواسش به آوردن آذوقه و وسایلی بود که در جبهه ممکن بود به آن نیاز پیدا شود. رزمندگان هم که خوب، گوش به فرمان فرمانده بودند و آماده حمله. اما افرادی بودند که همه صحنه های جنگ را با جزئیات رصد می کردند و سعی می کردند با همه گروه ها ارتباط برقرار کنند تا صحنه ای را برای ثبت در تاریخ از دست ندهند. این افراد که تعدادشان هم معدود بود عکاسان جنگ بودند.

در این گفتگو پای صحبت سعید صادقی یکی از بزرگان عکاسی جنگ نشستیم تا خاطرات ایشان را بشنویم و برای مخاطبان ارائه کنیم. که البته سخن گفتن به شیوه سعید صادقی در مصاحبه کار ما را برای تنظیم کمی سخت کرد اما حداکثرتلاشمان را به خرج دادیم تا در عین امانت این کار را انجام دهیم.

آنچه پیش روی شماست قسمت دوم این گفتگو است که این عکاس جنگ می‌گوید:

 

*یادی از شهید حسین افراسیابی

شهید حسین افراسیابی که 4 برادر دیگرش هم به شهادت رسیدند خیلی آدم عجیبی بود. یادم هست ایشان در کنار فرد دیگری کار می کرد. آن طرفی که کنارش کار می کرد الان از ثروتمندان امارات عربی است. شهید افراسیابی همسرش ترک زبان بود برای همین می آمد از من می پرسید می خواهم بهش بگویم دوستت دارم چی باید بگم؟ من یادش می دادم. خیلی دوستش داشتم. هنوز هم من شهادتش را باور نکردم.

*جایزه شهید آبشناسان برای کسانی که سیگارشان را ترک کنند

 

ما با افراسیابی در کردستان بودیم و آن موقع صیاد شیرازی و آبشناسان هم بودند. شهید آبشناسان که از مردان بزرگ جنگ بود به ما می گفت اگر سیگار را ترک کنید بهتان جایزه می دم. نفس پاک دفاع مقدس از جنس این ها بود. حالا امثال جواد افراسیابی رفتند اما آدم هایی مثل همکار او ماندند که الان میلیاردر است. واقعا بعضی از رفتار مسئولین باعث می شود آثار این روحیه عاشقانه در امثال ما کشته شود.

 

*رویارویی با دشمن در خانه

دشمن وقتی دید نمی تواند با این جوانان جان بر کف بجنگد در نتیجه سنگر را کشاند داخل خانه ها. آ نها خوب بلدند چه کار کنند. وقتی من و شما به خاطر شهوت قدرت به جای ان که واقعیت را ببینیم، سرمان گرم جای دیگری است نتیجه می شود همین اوضاع فعلی.

*بسیجی یعنی علی فریدونی

اعتقاد دارم الان ما به کسانی احتیاج داریم که فارغ از تندروی ها، بتوانند با اقشار مختلف مردم بنشینند و صحبت کنند. افرادی مثل علی فریدونی را ببینید. هر کسی او را ببیند جذبش می شود. بسیجی یعنی امثال ایشان. واقعا انسان شریفی است. هر کس، حتی کافر هم باشد برای رزمندگان کشورش احترام قائل است. ما باید افرادی چون کاظم اخوان را بیاوریم وسط و جوانانمان را با این افراد آشتی دهیم.

 

*شهید محمود کاوه آدم خاصی بود

من محمود کاوه را خیلی نمی شناختم. ایشان از ادم های خاصی بود که وقتی دینمش در شمال عراق فعالیت می کرد. در منطقه چارتر بود که روابطم با ایشان نزدیکتر شد. یادم هست یک روزصبح اول وقت که من پیگیر عکاسی خودم بودم ، این بچه ها یکی از رفقای نزدیکشان را هم از دست داده بودند و حال نداشتند حتی جواب سلام کسی را هم بدهند. با این حال کاوه وقتی فهمید من مثل خودش به مقدس بودن جنگ اعتقاد دارم خیلی مرا تحویل گرفت. مسیری را با هم همراه شدیم. کومله و دمکرات ان زمان در منطقه بود و شهید کاوه بیشتر از این که مواظب خودش باشد مواظب من بود. همین رفتارش بود که باور من را از درون بیشتر کرد. ایشان ادم زرنگی هم بود. یادم هست جاده بدی بود و بیشتر از قاطر برای رفت و امد استفاده می کردند.

 

*عید سال 1360 در کنار حسن باقری

معتقدم ما خیلی از سرمایه های ملی مان را خیلی راحت دور می ریزیم. حسن باقری که در مدیریت جنگ نقش ویژه ای داشته کسی حرفی ازش نمی زند یا کمتر می زند. من خاطره ای از ایشان دارم. یک شب ما در تپه نئبه چادر زده و خوابیدیم. عید سال 1360 بود. بچه های اطلاعات عملیات در منطقه بودند. ما به آن ها گفتیم بروید صبح بیایید. فردا هر چه منتظر شدیم تا ساعت 2 خبری از آن ها نشد. وقتی بالاخره آمدند، گفتند ما راه را گم کرده بودیم و تا پیدا کنیم طول کشید. کسانی راه را گم کرده بودند که علاوه بر این که عضو اطلاعات عملیات بودند، بچه ی سوسنگرد و بومی آن جا بودند و با منطقه آشنایی کامل داشتند. این نشان می دهد کار کردن اطلاعات- و عملیات در آن منطقه چقدر سخت و پیچیده بوده. حالا حسن باقری هم مسئول اطلاعات و عملیات بود و هم مدیریت می کرد و هم روی شناخت دشمن کار می کرد و در همه ابعاد جنگ حضور داشت. این است حسن باقری من. واقعا دردم می گیرد که چرا امثال رضا چراغی و دستواره و زین الدین چرا نباید شناخته شده باشند.

 

*التماس می‌کردیم تا عکس بگیریم

عکس هایی که ما گرفتیم به راحتی نبود. واقعا با التماس عکس می گرفتیم. باید با این بچه ها رفیق می شدیم تا اجازه عکاسی پیدا کنیم. در خرمشهر، جهان ارا بود که امکان عکاسی را برایم فراهم کرد. این آدم به قدری بزرگ بود که حتی برای کسانی که از ترس فرار کرده بودند خرجی می فرستاد. به قدری درکش نسبت به کار من بالا بود که از من به خاطر عکاسی ام تشکر می کرد. همین بود که من انرژی پیدا می کردم و تا لحظات آخر سقوط خرمشهر ماندم و عکاسی کردم.

یادم هست نزدیک پل 40 متری بودیم. شهر فقط آتش و خون بود. علی موحد هم در کنار ما بود. اوضاع وحشتناکی بود.

 

*علاقه من به ژ-3 باعث شد به جنگ بروم

من به به تیر اندازی و به خصوص به تفنگ ژ-3 علاقمند بودم و شاید یکی از دلایلی که رفتم جنگ همین بود. اما اوضاع در منطقه واقعا وحشتناک بود. من خودم به چشم می دیدم عراقی ها وقتی ایرانی ها را می گرفتند نفت ریخته و می سوزاندنشان. عراقی ها طوری تربیت شده بودند که ایرانی ها را مجوس می دانستند و راحت می کشتند. این صحنه ها این قدر زجر آور بود که هنوز با من زندگی می کند. عراقی ها به زنان ما رحم نمی کردند. این اتفاقات آنقدر اذیت کننده اس که من نمی توانم تعریف کنم.

 

*دیدار با یک عکاس عراقی

بعد از جنگ رفتم عراق و«عبد بطاط» را پیدا کردم که او هم در جنگ عکاسی کرده بود. سال 82 بود. وقتی فهمید من هم عکاس بودم نشست با من حرف زدن. عکسی را به من نشان داد که شناختم و گفتم من هم در همان لحظه این جا بودم. من هم شانسی چندتا عکس دنبالم بود و زمانی که نشانش دادم و فهمیدم که گویا ما با هم در یک زمان، در یک منطقه بودیم و وقتی که ما عقب رفتیم، آن ها آمدند جلو و در همان محوری که ما بودیم مستقر شدند. نشستیم و عکساهایمان را تطبیق دادیم. وقتی بهش گفتم من یادمه شما آنجا ایرانی ها را آتش می زدید، با شنیدن این حرف او کمی افسرده شد و گفت من خودم شیعه هستم. احمد زیدان فرمانده و دوست من بود که او هم شیعه اما بعثی بود. گفتم چرا با مردم بدبخت این کار را کردید؟ گفت این ها به قدری آنتریک شده بودند که این کار برایشان آسان بود و اگر این کار را نمی کردند، واحدهایی در ارتش بودند که خود آن ها را می کشدند.

*به آلبوغبیش گفتم مگه تو نمرده بودی؟!

 

در خرمشهر من توفیق پیدا کردم که افرادی چون عبدالرضا موسوی و بهروز مرادی و رضا دشتی را ببینم. یک برادری بود به اسم آلبوغبیش  که وقتی ایشان را دیدم 9 تیر به بدنش اصابت کرده بود و فکر کردم کشته شده. کنار آلبوغبیش یک آخوندی را هم دیدم که کاسه سرش را با چاقو برداشته بودند و به وضع فجیعی به شهادت رسیده بود. اسمش شیخ شریف قنوتی بود. آلبوغبیش از آن هیکل دارها و آدم شجاعی بود اما باورم نمی شد زنده مانده باشد. چند سال بعد، او را پیش جناب سرهنگی دیدم و گفتم مگه تو شهید نشدی؟! گفت نه. من وقتی شما از کنارم رد می شدین زیر چشمی نگاهتان می کردم.

 

*جنگی که واقعا جنگ بود

 

این وضع خراب خرمشهر برای من که چند روزی بود آمده بودم امری عادی شده بود اما برای کسانی که خانه و زندگی شان آن جا بود و کاشانه شان به اشغال رفته بود سخت و دشوار بود و گریه می کردند. آن جا بود که به خودمان آمدیم که جنگ واقعا جنگ است و شوخی نیست.

 

*مرتضی قربانی در کمین دشمن

سرداران واقعی جنگ تعدادشان زیاد نبود. اگر می خواهید یکی از آن ها را بشناسید همین مرتضی قربانی است که با جنگ عجین شده بود. ایشان خیلی کاربلد و شجاع بود. مرتضی قربانی حتی در کمین ها هم خودش حاضر می شد.

 

*نوابغی چون حسن باقری و کاظم اخوان

در پیشبرد و طراحی عملیات بیت المقدس حسن باقری معروف است. همه فرماندها بزرگ مثل حسین خرازی و همت و ... نیروهای ایشان بودند. 10 اردیبهشت 61 ده صبح ما رسیدیم لب جاده. از سمت دارخوین پیاده رفتیم و من رفتم سمت گرم دشت. کاظم اخوان با محسن وزوایی آن جا بودند. ( من محسن وزوایی را ازلانه جاسوسی می شناختم. زمانی که برای عکاسی می رفتم لانه، محسن آن جا بود)  نیروهای ما بعد از 18 ماه بر جاده مسلط شدند. کاظم به قدری شجاعت داشت که من نمی توانم وصفش را بگویم. ایشان  به تنهایی از منطقه ی خودی خارج شد و شلمچه را رد کرد و رفت مرز و بعد از شناسایی مفصل، با کلی عکس و فیلمی که از خط اول عراقی ها گرفته بود، برگشت پیش حسن باقری. همین جسارت و شناسایی کاظم اخوان بود که باعث شد بچه ها در مرحله دوم عملیات رفتند جلو و پیشروی شد. بر اثر این دو مرحله دشمن عقب نشینی کرد. خوب یادم هست که شناسایی کاظم اخوان 48 ساعت طول کشیده بود. رفته بود درست در دل دشمنی که مثل گرگ بود. شدت آتش به قدری بود که شب مثل روز شده بود. این قدر منور می زدند که من راحت عکس می گرفتم و حتی لازم نبود فلاش بزنم. کاظم در این موقعیت رفته بود شناسایی. در همچین وضعی بود که دشمن از ترس هویزه و حمیدیه را رها کرد. شب ها که در خط درگیری می خوابیدیم، من در سنگر عراقی ها استراحت می کردم که پر از موش بود. از ترس جانم می رفتم کنار موش ها می خوابیدم. خیلی هم موش بود، به قدری که لباسهایم را می خوردند. بعدش کلی امپول زدم به خودم تا مریض نشوم، اما کاظم می رفت روی سقف سنگر می خوابید و انگار روی بالکن خانه شان خوابیده. این قدر نترس بود. من می گفتم کاظم! لامصب بیا پایین می گفت من اینجا راحت ترم می خوام هوای خوب بخورم. از همان جا منطقه را زیر نظر می گرفت و شناسایی می کرد و گرای توپخانه ها را در می آورد. با این که عکاس بود اما کارهای نظامی ای را که به او هم مربوط نبود انجام می داد و باعث موفقیت هم می شد.

 

*دو روز قبل از آزادی خرمشهر وارد این شهر شدم 

یادم هست، خرمشهر که آزاد شد، من از پشت شلمچه وارد شهر شدم این درحالی بود که نیروهای ما دو روز بعد وارد خرمشهر شدند. ما برای خودمان ول می چرخیدیم و عکس می گرفتیم. وارد شهر که شدم  داریوش گودرزی را دیدم که داشت داخل سنگرها دنبال غنیمتی می گشت. ایشان عکاس ایرنا بود. آنجا خیلی هم با هم شوخی کردیم. با داریوش ارتباطم خیلی نزدیک بود. همان موقع اخوان را دیدم که گفت اسیرهای زیادی گرفتیم.

 

*دادی که برادر احمد سرم کشید

احمد متوسلیان را هم خوب یادم هست. ایشان خیلی حساس بود نسبت به جان نیروهایی که با او کار می کردند و برای همین بسیار سختگیرانه برخورد می کرد. احمد آقا بچه یزد و زرنگ بود. با من آشنا شده بود و گاهی حتی کمکم هم می کرد. یک بار در نهر عرایض گیر کرده بودم. آتش خیلی سنگین بود. احمد نیرو کم آورده بود. جواب بی سیم ها رو هم نمی داد. عصبانی بود. از هر کسی هم که می دید استفاده می کرد. به من گفت لامصب اون دوربین رو بذار کنار، بیا این جا رو نگاه کن. به ایشان گفتم بابا جان! من کارم عکاسی و کاری به این کارها ندارم. فریاد زد بشین این جا برادر من! چند تا جنازه ی بچه ها افتاده بود اطراف ما. گفتم می خوام برم از این جنازه ها عکس بگیرم. گفت آخه جنازه به چه دردت می خوره؟ ولش کن ما اینا رو می بریم بعدا.

 

*به احمد متوسلیان گفتم تو بمیر تا من ازت عکس بگیرم

حاج احمد در عین سخت گیری مهربان بود. آن قدر رفتارش محبت آمیز بود که فریادش یادم رفت. منو ماچ کرد و رفت و سه روز بعد برگشت. من در به در دنبال جنازه ی آدمیزاد می گشتم که ازش عکس بگیرم اما این سه روز کسی را برای عکاسی پیدا نکرده بودم. به شوخی به احمد متوسلیان گفتم تو بیا بمیر تا من ازت عکس بگیرم. سر این حرف من کلی خندید و گفت پس تو از هر کسی عکس می گیری می میره.

 

*حاج احمد یک یزدی بدقلق بود

آن موقع من با ابراهیم همت صمیمی تر از حاج احمد بودم چون بالاخره متوسلیان رییس کل تر بود. همت با آدم ها بیشتر می جوشید اما احمد متوسلیان از آن یزدی های بد قلق بود که تا به کسی اعتماد نمی کرد با او صمیمی نمی شد. آخرین دفعه ای که حاج احمد را دیدم در عملیات بیت المقدس بود. مدتی بعد که رفتم لبنان شنیدم ایشان هم در لبنان است  اما گفتم ولش کن ، من با او کار ندارم. در منطقه ی مسیحی نشین زحله مشغول عکاسی بودم که شنیدم ان ها را گرفتند.

 

*غلامعلی رشید را با یک من عسل هم نمی‌شد خورد

در میان فرماندهان، با غلامعلی رشید هم بودم. او این قدر بدعنق بود که با یک من عسل هم نمی شد خوردش. اما فتح الله جعفری و حسن باقری خیلی خوانگرم ومردمی بودند. فتح الله جعفری بچه ی اصفهان است اما خیلی دستش باز است. واقعا می خواست جاش را فدا کند برای ادم. علی مردانی خیلی فتح الله را دوست داشت. فتح الله همین حالا هم خیلی دوست داشتنی است.

 

*امان از بازیگرهای سیاسی و کاسب های فرهنگی

ما بعد از جنگ دو گروه داشتیم که این گنج را خرج خودشان کردند. یکی بازیگرهای سیاسی و دیگری کاسب های فرهنگی. نابود کردند این گنج عظیم را. برای همین امروز بخشی از جوانان خیلی از بزرگان دفاع مقدس را نشناخته و برایشان مهم نیست شهداها که بودند.

 

*شهیدی که عضو ناسا بود

یک گروهی بودند در جنگ که کمتر از آن ها صحبت شده. این ها تحصیلکرده های دانشگاهای خارج از کشور بودند که زمان جنگ درس هایشان را ناقص گذاشتند و سریع برگشتند ایران. عده ای از آن ها در مقطع دکتری بودند. این ها چون با سواد بودند در طراحی بسیاری از مسائل کمک می کردند. یادم هست ردانی پور خوب توانست با آنها کار کند. مصطفی ردانی پور از آن آخوندهای شجاع بود که با هم در جنگ رفیق شدیم. یادش یخیر، خیلی با هم شوخی می کردیم. از اهواز که می روی به سمت سوسنگرد منطقه ای است به نام کوزران. دشمن تا 4 کیلومتری اهواز آمده بود. یکی از این افراد تحصیلکرده که عضو ناسا هم بود فکر کرد و به چمران گفت برای این که دشمن را شکست دهیم منطقه را آب ببندیم. کرخه کور را باز کردند و دشمن نتوانستن تکان بخورد. غیور اصلی خیلی با این افراد قاطی بود و خودش هم بسیار ادم خوبی بود. واقعا آدم حسابی بود. همان موقع بعضی از همین تحصیل کرده های خارج تصمیم گرفتند خودشان موشک بسازند که یکی شان سر همین موضوع کاملا سوخت و به شهادت رسید اما امروزهیچ کجا نامی از این آدم ها نمی بینیم.

 

*هیچ وقت یادم نمی رود قاسم سلیمانی چطور آرامم کرد

یادم هست در عملیات کربلای 5 من با بچه های کرمان همراه بودم. آن روزها جوان بودم و خیلی تر و فرز و اصلا حالیم نبود منطقه خطرناک است. داشتم از سه راه مرگ می گذشتم که  یک لحظه دیدم  اطرافم همه تکه تکه شدند. آتش به قدری شدید بود که چیزی نشنیدم و فقط زمین زیر پایم لرزید و دیدم همه یا شهید شده اند یا مجروح. تکه گوشت بچه ها هنوز جان داشت و می پرید. آنقدر گلوله زدند که زمین سیاه شده بود. من دوربین دستم بود اما انقدر وحشت کرده بودم که انگشتم کار نمی کرد. قاسم سلیمانی آن جا بود و من را دید که چقدر وحشت کردم. آمد بغلم کرد و هی می گفت: چی شد؟ چی شد؟ من فقط عین روانی ها نگاهش می کردم. با این که نیروهای ایشان کشته شده بودند اما حاج قاسم بر خودش مسلط بود و من داشتم دیوانه می شدم. آدم وقتی با این نیروها بود عین برادر می شد با آن ها. من چند روز با این بچه ها بودم و حالا همه شان جلوی چشمم تکه تکه شده بودند. این صحنه هیچ وقت یادم نمی رود که قاسم سلیمانی چطور من را آرام می کرد. باور کنید در آن لحظه چشم هایم می دید اما مغزم کار نمی کرد. هر وقت یاد ان روز می افتم اعصابم به هم می ریزد. اگر عکاسی می کردم هیچ کس نمی توانست ان عکس ها را نگاه کند از بس مشمئز کننده بود. سرهای قطع شده هنوز جان داشت. حاج قاسم من را کشید برد و آبی به من داد تا حالم جا امد. من بهترین روزهای زندگی ام را کنار این بچه ها گذراندم  و واقعا شاکر و خوشحالم از این که تنه ام به تنه شان خورده.

 

*بچه های روزنامه به ما می گفتند دیوانه ها

روزهایی حضورمان در روزنامه جمهوری اسلامی، من و حسن باقری و امثال ما در اقلیت بودند. بچه های روزنامه به خاطر تفکری که داشتیم به ما می گفتند دیوانه ها. حسن باقری خودش برایم تعریف کرد من یک روز پشت در ایستاده بودم که شنیدم درباره ی ما می گویند دیوانه ها رفتند. فضا این طوری بود.

*امام فرمود: احمد بیا این منو کشت

من امام را خیلی دوست داشتم. چند بار ایشان را در مدرسه رفاه و جماران دیدم. یک بار رفتم داخل اتاقش و دیدم با عرق چین نشسته اند. کنترل خودم را از دست دادم و دوربین را انداختم و پریدم برای بوسیدن ایشان. همین طور فقط ایشان را ماچ کردم که بالاخره با خنده گفتند احمد بیا که این منو کشت. در آن فرصت من با یک دوربین تند تند عکس می گرفتم. به ایشان می گفتم بشینید، کج نگاه کنید، این طرف بایستید. ایشان هم با صبوری کامل می خندید. می گفتند من خسته شدم، من هم که همینطور که عرق می ریختم گفتم  حاج آقا بشینید سرجاتون تو رو خدا، بذارید عکسم رو بگیرم. یکی آمد گفت بسه دیگه. گفتم برو بابا! بذار کارم رو بکنم. امام فرمودند بگذار کارش را بکند. حال عجیبی داشتم. در یک لحظه هم شاتر می زدم، هم نگاتیو عوض می کردم، هم عرقم را خشک می کردم، هم ایشان را می بوسیدم. قابل وصف نیست. بعد از چند دقیقه فرمودند تمام نشد؟ گفتم چرا. رفتم دستشان را گرفتم. گفتند چه شد باز؟ گفتم اجازه بدید صورتتان را ببوسم. بوسیدم. ناهار هم آبگوشتی دادند من خوردم. وقتی آمدم بیرون هوا گرگ و میش بودم. خیلی خوشحال بودم.

*جریمه‌ای که حسن باقری برای سیگاری‌ها تعیین کرده بود

یک چیزی یادم آمد از حسن باقری. در جنگ هر وقت ما را می دید که سیگار می کشیم 10 تومن جریمه مان می کرد. گاهی هم که می دانست من پول ندارم خودش برایم سیگار می خرید اما جریمه ام هم می کرد. خودش می خرید که من زیاد نخرم.

پایان

 

گفتگو و تنظیم: زهرا بختیاری

راز انار

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد٬گل داد٬سرخ سرخ.

گلها انار شد٬داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند٬دانه ها توی انار جا نمی شد.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت...

دلم می خواهدببارم

  • دلم می خواهدببارم آنچنانکه ابرها از گریه ی من ترشوند...یا انیس من لا انیس له

تفال های صبحگاهی

  • بسیاری از صبحها درحالی بیدارمی شوم که بیتی از حافظ برزبانم می آید ،بیتی که حتی آن را حفظ نکرده بودم...
  • دراوایل جوانی درقنوت هایم این دوبیت حافظ را می خواندم...دریایی بود...

         صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

        دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

       زان پیش تر که عالم فانی شود خراب

       مارا زجام باده ی گلگون خراب کن

  • بیشتر وقتها این بیت حافظ را زمزمه می کنم:

        برسرآنم که گر از دست برآید

       دست به کاری زنم که غصه سرآید...

  • دروازه قرآن برسرقبر عمادالدین محمود دیوان حافظ راگشودم این بیت آمد...برق از سرم پرید:

               بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد      وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

  • برسرقبرحافظ ، دیوان حافظ را گشودم  این غزل آمد ، دیدم همین غزل روی سنگ قبرحافظ است:

             مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم         طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

  • خانمی برسرقبرحافظ از من خواست تا از دیوانم برایش تفالی بزنم  .این غزل آمد:

              نماز شام غریبان چو گریه آغازم  به مویه های غریبانه قصه پردازم

            نپسندید ،گفت: با دیوان خودم برایم تفال بزنید،بازهمان غزل آمد...

  • دیوان حافظ در دستم بود یکی از آشنایان آمد .به نیت آمدنش تفالی زدم این بیت آمد:

              چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس     سرپیاله بپوشان که خرقه پوش امد

         چندی نگذشت که آن مرد بزرگترین ضربه روحی زندگیم را به من وارد کرد...

  •  

 

تبادل تجربیات اینترنتی

دیوان حافظ-متنی وصوتی - باصدای دکتر گرمارودی - حتما ببینید  مشتری می شوید

غزلیات شمس- باصدای دکتر سروش- صفحه ی زیبایی است آن را از دست ندهید

معنی ابراهیم،معنی پرهام

ابراهیم  را برگرفته از سه زبان فارسی وعبری  وعربی می دانند.

عبری:آبراهام: پدر مهربان

عربی: اَبٌ رحیم ٌ :که بعدها بصورت ابرهیم وابراهیم در آمده است:پدرمهربان مومنان

فارسی: پرهام : پیر همه ، فرشته خوبی ، بسیارشاد

وشاید همه اینها درست باشد چون ابراهیم پدر بسیاری از ادیان است و خصوصا یهودیان و مسیحیان ومسلمانان  ، سرچشمه دین خود را از وی می دانند.

 

جدول نام روزهای هر ماه در گاهشماری ایرانی

ادامه نوشته

بهره‌گیری افلاطون از حکمت و حکومت باستانی ایران

مقدمه: با گسترش مطالعات اوستا شناسان در قرون اخیر برخی از آن‌ها بر این باورند که افلاطون فیلسوف نامدار یونانی که به گفته لاوین، تمامی تاریخ فلسفه غرب تنها سلسله پانویس‌هایی به افلاطون است(1). در بیان فلسفه خود به طور کامل وامدار حضرت زرتشت پیامبر نام‌آور ایرانی است(2). برخی دیگر منکر این امر شده‌اند و در این میان دانشمندی نیز مانند «دوشمن گیمن» به بهره‌گیری فرهنگ ایران و یونان باستان از سرچشمه مشترک مصر و بابل اشاره می‌کند. (3)
با دوری از تعصب و یکجانبه نگری باید بپذیریم که در کاروان پیشروفت علم و معرفت ملل گوناگون به تناوب قافله سالار بوده و در این میان نمی‌توان از نقش سازنده هیچ ملتی، حتی ملل از بین رفته غافل شد.
اما نکته اینجاست که جهت مطالعات جهانی پیوسته به گونه‌ای بوده که از نقش سازنده فرهنگ یونانی یاد شده و تمدن‌های دیگر از جمله فرهنگ اسلام و ایران را وامدار بلامنازع آن دانسته‌اند.
پس در چنین فضایی نمی‌توان گروهی از ایران شناسان را به علتِ ذکر تأثیر حضرت زردشت و فرهنگ ایران بر فلسفه یونان متعصب پنداشت.(4)
البته این گروه از ایران شناسان در برابر انبوه کسانی که فرهنگ و تمدن یونان باستان را مادر همه فرهنگ‌ها می‌دانند، صدایشان به جایی نمی‌رسد.
با این حال امید است با پژوهش‌های دقیق و بدون جانبداری در دوران معاصر زوایای پنهان تأثیر فرهنگ ایران باستان بر یونان باستان آشکار شود.

اشو زرتشت

نشانه‌هایی از تأثیر اندیشه‌های حضرت زردشت بر یونان باستان:
در میان منابع یونانی به عنوان روشن‌ترین نشانه تأثیر پذیرفتن فلاسفه یونانی و بالأخص افلاطون از فرهنگ ایران زمین می‌توانیم به اشاره ارسطو به تشابه میان دیالکتیک افلاطون و ثنویت مغان زردشتی اشاره کنیم.(5) هنگامی این اشاره را مهم‌تر تلقی می‌کنیم که «هرمیپوس» به ترجمه اوستا به یونانی و در نتیجه اطلاع داشتن افلاطون از اوستا اشاره می‌کند: «بیست بار یکصد هزار بیت، یعنی 2 میلیون بیت از تعالیم زردشت به یونانی ترجمه شده است.»(6)
ادامه نوشته

آخرین سخنان داریوش

اینک که من از دنیا می‌روم بیست‌ و‌ پنج کشو‌‌ر جزو امپراتوری ایران است. و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشو‌‌ر‌ها دارای احترام هستند و مردم آن کشور‌ها نیز در ایران دارای احترام هستند.
جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگه‌داری این کشور ها، آن است که در امور داخلی آن‌ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد. اکنون که من از این دنیا می‌روم‌ تو دوازده کرو‌‌‌ر در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو است. زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.

البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه این‌که از آن بکاهی. من نمی‌گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن‌چه برداشتی به خزانه برگردان. مادرت آتو‌سا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبار‌های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من رو‌ش ساختن این انبار‌ها را که از سنگ ساخته می‌شو‌‌د و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می‌شود حشرات در آن به وجود نمی‌آیند و غله در این انبار‌ها چند سال می‌ماند بدون این‌که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این‌که هم‌واره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبارها موجو‌‌د باشد.

و هر ساله بعد از این‌که غله جدید به دست آمد از غله موجود در انبار‌ها برای تامین کسری خو‌اروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از این‌که بو جاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک‌سالی شو‌‌د .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آن‌ها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است. چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار‌های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع کنند نخواهی توانست آن‌ها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی کنی .
کانالی که من می‌خواستم بین شط نیل و دریای سرخ به وجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبو‌‌ر کشتی‌ها از آن کانال نباید آن‌قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی‌ها ترجیح بدهند که از آن عبو‌ر نکنند. اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این‌که در این قلمرو، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش قدرت‌مند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
تو‌صیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ‌گو و متملق را به خود راه نده، چون هردوی آن‌ها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ‌گو را از خود دور نما. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن، و برای این‌که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .


افسران وسربازان ارتش را راضی نگه‌دار و با آن‌ها بدرفتاری نکن. اگر با آن‌ها بد رفتاری کنی آن‌ها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد اگرچه به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن‌ها این‌طور خواهد بود که دست روی دست می‌گذارند و تسلیم می‌شوند تا این‌که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم، ادامه بده و بگذا‌‌ر اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این‌که فهم وعقل آن‌ها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آن‌ها بیشتر شود، تو با اطمینان بیشتری می‌توانی سلطنت کنی. هم‌واره حامی کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از این‌که من زندگی را بدرود گفتم. بدن من را بشو ی و آن‌گاه کفنی را که من خود فراهم کرده‌ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که می‌توانی وارد قبر بشو‌ی و تابوت سنگی مرا در آن‌جا ببینی و بفهمی، که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست‌وپنج کشور سلطنت می‌کردم‌، مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد.

زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست وپنج کشو‌‌ر باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در آن جهان باقی نخواهد ماند. اگر تو هر زمان که فرصت به دست می‌آوری وارد قبر من بشو‌ی و تابو‌‌ت را ببینی، غرور و خود خواهی بر تو  غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این‌که بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند. زنهار زنهار، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی‌طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد. و رای صادر کند. زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار. زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشو‌ر تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشو‌ری آباد نمی‌شود به طرف ویرانی می‌رود. در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته‌ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی به کار بی‌افتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده‌ای زیرا حق دیگری را پایمال کرده‌ای. بیش از این چیزی نمی‌گویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر ا‌ز تو در این‌جا حاضر هستند، کردم. تا این‌که بدانند قبل از مرگ من این توصیه‌ها را کرده‌ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احسا‌‌س می‌کنم مرگم نزدیک شده است. پس از دقایقی داریو‌‌ش بی‌صدا و آرام بر بستر مرگ جای گرفت و بدرود حیات گفت.

.....................................

آبشخور :

ایران باستان – استاد پیرنیا

تاریخ هرودوت – اوانس – ترجمه وحید مازندرانی

ایران از آغاز تا اسلام – پرفسور گیریشمن

سرزمین جاوید – پرفسور هرتزفلد – ماریژان موله

آرمان‌های شهریاران ایران باستان – دلفگانگ گنادت – ترجمه سیف‌الدین دولتشاه

کتاب سرزمین جاوید- ترجمه زنده یاد ذبیح اله منصوری

داستان ساختن آرامگاه فردوسی

ایران. سال 1308 خورشیدی.
پسین یکی از روزهای بسیار سرد زمستان، مانند هر روز، در پیشگاه رضاشاه پهلوی داستانهای شاهنامه از سوی «مراد اورنگ» بازگو میشود:
ــ شبی که قرار بود «روشنک» دختر «داریوش سوم» از سپاهان به سرزمین پارس نزد اسکندر برود، اسکندر اصرار داشت که مردم، پیش از حرکت او چراغانی کنند؛ در هالی که مردم اسفهان مانند همه شهرها لباس م...اتم بر تن داشتند و عزای ملی اعلام کرده بودند. مردم ایران، کشور و شاه و اینک شاهدخت را نیز از دست میدادند و فردوسی طی یک شعر، این چشم انداز را نمودار کرده...
ــ ــ آن شعر کدامست؟
ــ ببستند آذین به شهر اندرون؛ لبان پر ز خنده، دلان پر ز خون!
رضاشاه بی اختیار شروع به گریستن کرد و ده دقیقه اشک میریخت. تا آن زمان کسی گریه او را ندیده بود.پس از این اتفاق رضا شاه فورا دستور ساختن آرامگاه فردوسی به شیوه معماری هخامنشی را صادر کرد.

دکتر باستانی پاریزی: کتاب «شاهنامه آخرش خوش است

من دردمشترک ام

قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی ...

                               من دردِ مشترک‌ ام

                                        مرا فريــــــــــــــــــــاد کن.

21 پند مديريتي ماتسوشيتا

كونوسوكه ماتسوشيتا Konosuke Matsushita، متولد نوامبر 1894 در جنوب اوزاكا، كار حرفه اي خود را به عنوان كار آموز در فروشگاه هيباچي Hibachi شروع كرد . او در 15 ژوئن 1917 شركت خود را با نام Matsushita Electric Devices Manufacturing(كارخانه توليد ابزار برقي ماتسوشيتا)، براي توليد لوازم برقي جانبي تاسيس كرد. طي اولين سال ها ، اين شركت به عرضه لامپ دو چرخه ، اتوي برقي و سپس به توليد راديو و باتري پرداخت. در سال 1929 كونوسوكه، نام شركت را به Matsushita Electric Manufacturing Works(كارخانه توليدات برقي ماتسوشيتا)، تغيير داد. در 27 آوريل 1989، كونوسوكه ماتسوشيتا، بنيانگذار ماتسوشيتا الكتريك، پس از ايفاي نقشي شگرف در دگرگوني هاي جهان و ارائه انديشه هاي نوين مديريتي، در سن 94 سالگي، ديده از جهان فرو بست .
امروزه، گروه شركت هاي ماتسوشيتا، از بزرگترين توليد كنندگان محصولات الكترونيك در ...

ادامه نوشته