آتشی که درجهنم هم نبود

داد درویشی از سر تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عِقد گوهر ز دُرج راز آورد

گفت در دوزخ آنچه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش هیزم و زغال نبود

اخگری بهر انتقال نبود

هیچکس آتشی نمی افروخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت

صغیراصفهانی

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

دوری ودوستی

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

آهسته وپیوسته

رهروآن نیست که گه تندوگهی خسته رود

رهروآنست که آهسته وپیوسته رود

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

بادوستان مروت ،

با دشمنان مدارا...

حافظ

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

جوینده، یابنده...

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

این نیزبگذرد...

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

ای بنده ی خدای ، به خودآی...

آیت الله علامه حسن زاده آملی

 

برگزیده جملات کوتاه سعدی

- هر چه نپاید، دل بستگی را نشاید.

- ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

- هر که خیانت ورزد، پشتش در حساب بلرزد.

- خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.

- اگر شب ها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.

- صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.

- هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

- از نفس پرور، هنروری نیاید و بی هنر، سروری را نشاید.

- هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.

- همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.

- مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.

- دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.

- شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان.

- هر که در زندگی، نانش نخورند، چون بمیرد، نامش نبرند.

- هر که با بدان نشیند نیکی نبیند.

- رأی بی قوت، مکر و فسون است و قوّت بی رأی، جهل و جنون.

- قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید.

- ملوک از بهر پاس رعیّتند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

- مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گرد کردن مال.

- خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی دقت، هیبت ببرد.

- برادر که در بند خویش است، نه برادر و نه خویش است.

- عالم ناپرهیزکار، کور مشعله دار است.

- هنر، چشمه زاینده است و دولت پانیده.

کوتاه ترین وزیباترین جملات ادب فارسی

مرنج ومرنجان...

آیت الله نخودکی اصفهانی

 

انعکاس

انعکاس سخنرانی هاومصاحبه های فرامرزمیرشکاردرمطبوعات وخبرگزاریها

خبرگزاری فارس:اقدامات فرهنگی بامحوریت مردم

خبرگزاری فارس:مسجدمحوری سیاست اصلی وزارت فرهنگ وارشاداسلامی

خبرگزاری فارس:فعالیت دستگاههای غیرمتخصص درفرهنگ

ایکنا:برگزاری همایش قرائت نسخه خطی

خبرگزاری فارس:مساجدجایگاه استراتژی آخرالزمان

ام الکتاب:آشنایی بامعارف

اطلس فرهنگی استان اصفهان-همکاری

 

فرق ريب با شك چيست؟

 

پاسخ از فرامرزمیرشکار(کارشناس علوم قرآن وحدیث):

شک راهی است که  برای وصول به یقین پیموده می شودکه ممکن است به حقیقت منجربشود وممکن است نشود .اما ریب ، میل به خللی است که دریقین پدید می آید...لذاخداونددروصف قران می فرماید:لاریبَ فیه ، یعنی به قدری محکم است که درآن نمی توان خللی واردکرد.درحدیثی ازاامیرمومنان علیه السلام می خوانیم: «لا ترتابوا فتشکوا ولا تشکوا فتکفروا » یعنی: ریب نکنید تا به شک نیفتید وبه شک نیفتید تا کافر نشوید ,. یعنی درعقایدمحکم خود،که شهوداًوعقلاًبرای شماقبلاًاثبات شده وجزء یقینیات شماشده خلل واردنکنید تابه شک گرفتارنشویدچرادیگرمعلوم نیست که مجددا دیگربتوانیدمسیرشک رابه سمت یقین هدایت کنید.به همین خاطراست که خداوندمتعال از قول مومنان می فرماید: ﴿رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ چرا که مومنان به قیامت یقین دارند ولذا به هیچ عنوان درآن شک نمی کنند. یادرخصوص قران می فرماید:﴿إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَي عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ﴾ یعنی اگردراین قرانی که هیچ جای شک نداردبازهم خللی داریدیک سوره مثل آن بیاوریدکه البته نمی توانیدبیاورید لذل قران لاریب فیه است.

برای امورحق یقین شده هیچ جای "ریب " نیست اما درحالت بی علمی ، شک پدیدمی آید وراه حل رفع آن ، تلاش برای یافتن حقیقت  است.

یک رباعی از دکترمحموداحمدی نژاد

تقدیم به امام زمان علیه السلام

عمری ز غم تو مُردم و زنده شدم
در هر چه که بی تو بود بازنده شدم
زان روز که مهر تو به جانم زده شد
با عشق تو من دولت پاینده شدم

بیماری فرزند شما نتیجه بی دینی است

علامه ذوالفنون اسـتاد حسـن‌زاده آملـی :

…. به او گفتم که بیماری فرزند شما نتیجه بی دینی است! گفت آقا جان! ما نمـاز می‌خوانیم …
گفتم که آقا! دینداری تنها به نماز نیست، دین را باید در شئون زندگی پیاده کنید، راجع به ازدواج،
راجع به انعقــاد نطفــه، دیـن پیاده نشـده اسـت … حضـرت امــام صادق(علیه السلام) از جــانب
حقیقت عـالم فـرمـود: اگـر نطفه در زمانی کـه مـاه هلال است منعقد شود، فرزند حاصل از آن به
بیماری صرع مبتلا میشود …

ریشه واژه "پدر" چیست؟

 

به قلم: فرامرزمیرشکارمبارکه

"پا" و"پو" از یک ریشه هستند.وهردواز پویندگی وحرکت  حکایت می کنند.

"پدر" دراساس "پادر" وبه معنای دارای وظیفه پویش وحرکت وکار وپاییدن است که به نقش پدر درخانه اشاره می کند.

"در" پسوندی بامعنای دارای وظیفه می باشد.

دانلودومتن یا بنَ أُمّی جارَت الدُّنیا عَلَینا. (ملّا باسِم کَربَلائیّ)

دانلود

یا بنَ أُمّی جارَت الدُّنیا عَلَینا. (ملّا باسِم کَربَلائیّ)

یَبنَ أمّی جارَت الدُّنیا علینا. ای پسرمادرم (برادرم) همه دنیا بر ما ستم کرد.

یا أخی إنّا مِنَ الأسرِ أتَـینا. ای برادر ما از اسارت برگشته ایم.

لست أدری. أین خدری؟ نمی دانم.سراپرده من کجاست؟

بِالأسى وَ الحُزن نادَت زینبُ وَ الدَّمعُ جاری.

زینب با غم و اندوه درحالی که اشکش روان بود؛ برادرش را خطاب کرد.

سیِّدی أفدیكَ مَطروحاً على الرَّمضاء عاری.

فدایت آقایم که روی زمین تفتیده، برهنه رها شدید.

هَدَمَ الأعداءُ مُذ فارَقتَ یا رَجوایَ داری.

دشمنان زمانی که از من جدا شدی سرایم را ویران کردند ای امید من.

أضرَموا وَسط فؤادی بِلَهیب الحُزن ناری. و آتش را در دلم با زبانه اندوه شعله ور کردند

جمر قلبی فی إتّقاد. قلبم را در آتش سوزاندند.

حَق لی لبس السَّوادِ. پوشیدن سیاه حق من است.

سوف أبكیك مَدَى العُمر و أنعى. تا پایان عمر برایت خواهم گریست و ناله خواهم کرد.

و سَأجری مِن جُفون العَین دَمعا. و از پلکهای چشمم اشک روان خواهم کرد.

ضاق صدری. أین خدری؟ سینه ام تنگ شده است. آن سراپرده من کجاست؟

فوق قبر السبط بالدمع هوت تشكو المصابا.

اشکریزان خود را روی قبر نوه پیامبر انداخت و از مصیبتها شکایت می کرد.

و تنادیه بأحزان و منها القلب ذابا. و امام را با اندوهی می خواند که از آن قلب آب می شد.

أیها المظلوم، یا مَن بَدرُهُ بِالطَّفِّ غابا. ای ستمدیده، ای که ماه شب چهارده اش در کربلا نهان شد.

كم مآسی یا أبا الأحرار منها الرأس شابا. ای پدر آزادگان، چه مصیبتهایی که موی سر از آن سفید شد.

و عُیونٌ باكیاتٌ و قلوبٌ شاكیات. و چشمانی گریان ودلهایی شاکی اند.

كَم مُصاباً مَرَّ بی یَبنَ الكِرام. چه مصیبتهایی که بر من گذشت ای فرزند بخشندگان.

فلتقل لی كیف. صبری یا إمامی. به من گفته ای صبرکن. امّا چگونه صبرکنم ای امام من

جارَ دَهری. أین خِدری؟ دنیایم به من ستم کرد. سراپرده ام کجاست؟

مترجم:عادل اشکبوس

گناهی از جنگ جهانی دوم

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت و گفت: «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم.»
کشیش: «مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم.»
مرد: «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد.»
کشیش: «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی.»
مرد: «اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
کشیش: «چی می خوای بپرسی پسرم؟»
مرد: «به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

آنتون ماکارنکو و مجتمع گورکی

آنچه كه می‌خوانید عمدتاً خلاصه‌ای از فعالیت‌های آنتون ماکارنکو است كه در فصل دوم از بخش دوم كتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینكا» آمده است.

تقریباً در همان روزهایی كه پدر فلاناگان در آمریكا «شهر پسران» را راه‌اندازی کرد، فعالیت مشابهی نیز در شوروی توسط «آنتون ماكارنكو» (۱۹۳۹-۱۸۸۸) در حال شکل‌گیری بود. وی در پاییز ۱۹۲۰ در سرزمینی كه بر اثر جنگ و انقلاب به كلی ویران شده بود و در معرض فقر شدید و قحطی بود قدم پیش گذاشت تا یك مؤسسه‌ی تربیتی برای جوانان بزهكار بنا نهد. در آن زمان ماكارنكو هیچ نوع سرمشقی در اختیار نداشت. او فقط می‌دانست كه وضعیت ندامت‌گاههای اصلاحی زمان تزار كه در آنها افسران دون‌پایه‌ی بازنشسته به عنوان مربی گماشته می‌شدند و روش‌های تربیتی آنها تنها در استفاده از چوب و فلك خلاصه می‌شد، باید تغییر کند. ماكارنكو نه تنها بایست از لحاظ امكانات در پنج ساختمان غارت‌زده‌ی بدون امکانات ابتدایی مستقر می‌شد، بلكه از لحاظ روش‌های تربیتی نیز ناچار بود از صفر شروع كند. در واقع، بررسی روش‌های تربیتی سنتی او را به این نتیجه رساند كه او به هیچ وجه نمی‌تواند روی تجارب پیشین حساب باز كند، بلكه باید از مجموع رویدادهای واقعی كه در برابر چشمانش به وقوع می‌پیوندند روش جدیدی را به تدریج به وجود آورد.

از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۹ ماكارنكو به عنوان یك معلم فعالیت می‌كرد. در سال ۱۹۲۰ او اولین مجتمع خود را با هدف اصلاح جوانان بزهكار در پولتاوا تأسیس كرد كه در حدود ۸۰ نوجوان پانزده تا هجده ساله در آن ساكن شدند. ماكارنكو این مجتمع را به دلیل علاقه‌ی وافرش به ماكسیم گوركی نویسنده‌ی معروف روسی، مجتمع گوركی نامید. در سال ۱۹۲۶ با یاری جوانان تربیت‌یافته‌ی مجتمع گوركی، مجتمع از هم پاشیده‌ی كوریاش را كه در نزدیكی خاركوف قرار داشت و در آن دویست و هشتاد جوان بی‌بندوبار و لجام گسیخته بدون هیچ نوع سرپرستی و راهنمایی زندگی می‌كردند تحویل گرفت و اداره‌ی آنجا را متقبل شد. این اقدام متهورانه با برنامه‌ریزی دقیق صورت گرفت و با موفقیت چشمگیری همراه شد. با وجود این موفقیت، ماكارنكو با مخالفت‌هایی از جانب نظریه‌پردازان رسمی حزب كمونیست در برابر روش‌های تربیتی خود روبرو شد و در سال ۱۹۲۸ مجبور شد مجتمع كوریاش را ترك كند. پس از آن وی به مجتمع دزرشینسكی در خاركوف رفت و هشت سال از عمر خود را وقف ۱۶۰ پسر و دختر جوان در این مجتمع كرد. ماكارنكو از سال ۱۹۳۵ فقط به عنوان نویسنده و سخنران فعالیت می‌كرد. او بیشتر وقت سال‌های آخر زندگی خود را به راهنمایی خانواده‌ها در امور تربیتی اختصاص داده بود.

ماكارنكو نیز مانند فلاناگان به این امر اعتقاد راسخ داشت كه بزهكاری جوانان ریشه در تربیت دارد. در نظر ماكارنكو تربیت یك فرآیند اجتماعی وسیع است و عناصر زیادی همچون انسان‌ها، اشیاء و رویدادها در امر تربیت سهیم و مؤثرند؛ هرچند كه او در این میان نقش انسان‌ها را از بقیه عناصر مهم‌تر می‌دانست. این طرز تلقی از مسأله‌ی تربیت ماكارنكو را به این نتیجه رساند كه تكیه‌ی بیش از حد بر رابطه‌ی مستقیم مربی با شاگرد (مثلاً از طریق گفت و شنود)، شیوه‌ی صحیحی نیست. او بر این امر تأکید داشت که باید از زندگی اجتماعی به عنوان مهم‌ترین نیروی تربیتی به طرزی اصولی و حساب‌شده استفاده می‌كرد. در روش تربیتی ماکارنکو رفتار جوانان عمدتاً در گروه‌هایی كه به آن تعلق دارند شكل می‌گیرد و او به هیچ‌وجه روش تربیتی‌ای را كه متكی به تنها یك مربی باشد تأیید نمی‌كرد. بدین ترتیب، تشكیل گروه در اندیشه‌ی تربیتی ماكارنكو جایگاهی ویژه دارد.

ماكارنكو در ابتدا گروه‌های شاگردان خود را با توجه به سن آنها مشخص می‌كرد. ولی چیزی نگذشت كه او به این نتیجه رسید كه جدا كردن كوچك‌ترها از بزرگ‌ترها زیان‌آور است؛ او در این مورد می‌گوید: «من اعتقاد پیدا كردم كه مفیدترین شكل تربیتی را در گروه‌هایی می‌توان پیاده كرد كه به خانواده شبیه باشند. در چنین گروه‌هایی از كوچك‌ترها مراقبت می‌شود و بزرگ‌ترها مورد احترام هستند. اینجا لطیف‌ترین طیف‌های روابط دوستی و همكاری بین بچه‌ها حكم‌فرماست.»

اما پیش از آنكه گروه‌های تربیتی بتوانند تأثیر لازم را بر اعضای خود بگذارند می‌بایست هسته‌ی مركزی گروه‌ها به شكلی مستحكم پرورش می‌یافتند. جای بسی اعجاب و تحسین است كه ماكارنكو با چه استقامت، قدرت ابتكار و اراده‌ی استواری موفق شد مرحله‌ی مشكل آغازین را طی كند و از جوانانی كه وضع چندان بسامانی نداشتند افرادی قابل اعتماد و مسئولیت‌پذیر بار بیاورد. این موفقیت از آن رو امكان‌پذیر شد كه ماكارنكو برای جوانان تحت تربیتش وظایف و مسئولیت‌هایی را تعیین می‌كرد كه در طی انجام آنها زندگی زیباتر و غنی‌تری جلوه‌گر می‌شد. او خلاصه‌ی تجربیات پرورشی خود برای داشتن یك تربیت موفق را در این جمله‌ی كوتاه بیان كرده است: «تعیین وظایف هرچه بیشتر برای انسان و احترام هرچه بیشتر به شخصیت او». این نکته حایز اهمیت است که از نظر ماکارنکو مسئولیت داشتن و مفید واقع شدن، لذت‌بخش است و جوانان باید فرصت یابند تا این لذت را درک کنند. در واقع، تصور ماکارنکو این بود که لذت‌هایی که یک فرد می‌تواند درک کند درجات مختلفی دارد: «از احساس رضایت ساده‌‌ای که با خوردن یک قطعه نان دارچینی ایجاد می‌شود تا احساس عالی و برتر درک مسئولیت»، و این وظیفه‌ی مربی است که به نوجوان کمک کند تا مراتب والاتری از لذت را درک کند.

در مجتمع گورکی یافتن وظایف و تکالیف برای نوجوانان کار مشکلی نبود. وقتی یک دهکده و مزرعه‌ی متروکه و غارت‌زده نیاز به رسیدگی و بازسازی داشته باشد طبیعتاً بر محور همین هدف می‌توان وظایف لازم را تعیین کرد. در مجتمع گورکی تمام فعالیت‌های لازم برای اصلاح و گرداندن امور مجتمع به عهده‌ی نوجوانان ساکن در مجتمع گذاشته شده بود. آنها ساختمان‌های ویران‌شده را بازسازی کردند، کشت و زرع در مزارع را شروع کردند و آسیاب را نیز به کار انداختند. در ضمن یک مرکز پرورش دام بنا کردند و کارگاه‌هایی برای نجاری، آهنگری و پینه‌دوزی راه‌اندازی کردند. پس از طی مراحل اولیه، دیگر عدم رعایت انضباط به ندرت به عنوان یک مسأله‌ی جدی خودنمایی می‌کرد. نوجوانان به شکلی طبیعی می‌آموختند که رعایت انضباط برای رسیدن به اهداف مشترک آنها لازم است و گروه‌ها خودبخود انضباط لازم را ایجاد می‌کردند، هر چند گاهی هدایت گروه در این مورد لازم بود.

ویژگی منحصر به فرد ماکارنکو در روزگار خود این بود که به روش‌هایی عملی برای اصلاح و ایجاد تغییر در وضعیت نوجوانان بزهکار می‌اندیشید، به خلاف به اصطلاح روان‌شناسانی که به انجام آزمایش‌های علمی در مورد نوجوانان بزهکار و قضاوت در مورد آنها کفایت می‌کردند. هر چند ماکارنکو در تشریح منش‌های مختلف و در ابداع روش‌های خاص خود به عنوان یک روان‌شناس چیره‌دست و برجسته شناخته شده است، ولی برای او غیر قابل تصور بود که انسان بتواند خود را فقط با مشاهده وضعیت و استناد به مشتی عبارات بی‌ارتباط با مشکل واقعی راضی کند. به علاوه، او هرگز سعی نکرد نوجوانان را با القای افکار پیچیده‌ی خود تغییر دهد، بلکه قصد او ایجاد زمینه‌ی تغییر برای آنان از طریق فراهم آوردن امکان کار و تجربه‌های جدید بود.

ماکارنکو برای داشتن یک تفکر آگاهانه‌ی اخلاقی و روند صحیحی از زندگی ارزش بسیار قایل بود. وی به خوبی می‌دانست که اعمال صحیح تنها از طریق اِعمال تدابیر و روش‌های ظاهری خود به خود به وجود نمی‌آیند، بلکه باید سعی کرد هر فرد نظامی از ارزش‌های اخلاقی و مسئولیت‌های اجتماعی را درک کند و بپذیرد. لذا تربیت وجدان در نظر ماکارنکو جایگاهی اساسی داشت. از نظر وی سخن گفتن سنجیده و بجا با نوجوانان عامل مؤثر مهمی در این تربیت است که باید با تمارین عملی و زندگی اجتماعی آنان همراه شود.

ماکارنکو پیوسته این نکته را یادآوری می‌کند که در امر تربیت هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد. او در یک سخنرانی که برای والدین ایراد کرده می‌گوید: «نفس واقعی کار تربیتی تنها در گفتگوهای خصوصی شما با کودکان خلاصه نمی‌شود، بلکه آن را باید در ساختار خانواده‌ی شما و زندگی خصوصی و اجتماعیتان و در ساختار زندگی کودکتان نیز جستجو کرد. مفهوم کار تربیتی بیش از هر چیز با کار سازماندهی مترادف است. در این کار هیچ چیز غیر ضروری وجود ندارد. اشتباه بزرگی است اگر خیال کنید که می‌توانید از زندگی خودتان و یا حیات کودکتان بخش مهمی را جدا کنید و ضمن عطف تمام دقت و توجهتان به این بخش مهم، تمام آن بخش‌هایی را که باقی مانده است نادیده بگیرید.» ماکارنکو خود چند عامل محیطی مؤثر در رفتار کودکان را تحلیل می‌کند. مثلاً، او معتقد است که شکلی از سنت، یعنی آدابی که حاصل شناخت و احترام به تجربیات پیشینیان است، ارزش زیادی در شکل‌دهی به رفتار افراد دارد. او همچنین رعایت رفتار ظاهری و آداب اجتماعی را در این راستا مهم می‌داند. زمینه‌ی مهم دیگر از نظر وی توجه به زیبایی است. ماکارنکو می‌گوید: «از نظر من قابل تصور نیست که کودکی بخواهد در جامعه‌ای که لحاظ ظاهری هیچ جذابیتی ندارد زندگی کند. جنبه‌های زیبای زندگی را نباید حقیر شمرد.»

ماکارنکو برای اینکه تجربه‌ی اجتماعی لازم را برای شاگردان خود فراهم کند نظام پیچیده‌ای از رهبری، وابستگی و اطاعت از مافوق به وجود آورده بود. در نتیجه‌ی این نظام هر یک از افراد در بافت اجتماعی محیط خود به گونه‌های مختلفی قرار می‌گرفتند. مثلاً پسر جوانی که یک روز به عنوان فرمانده تمام گروه را هدایت می‌کرد روز دیگر خود از مافوق دیگری اطاعت می‌کرد. در مجتمع گورکی هیچ هنگام نبود که «در آن برای هر موقعیت خاصی که پیش می‌آمد یک مسئول متعهد پیدا نشود. به این ترتیب مسئولیتی که با جدیت انجام می‌گرفت در حل خیلی از مسایل یک وسیله‌ی تربیتی به شمار می‌آمد.»

از نظر ماکارنکو این موضوع اهمیت داشت که چرخ زندگی نباید هیچ‌گاه از حرکت باز بماند و آینده‌ی نزدیک نبایست بیش از حد راحت و پرآسایش به نظر برسد. بر اساس همین نظر بود که وی در سال ۱۹۲۶، یعنی درست هنگامی که پس از سالها تلاش و کار توانفرسا زندگی راحت و زیبایی به ساکنان مجتمع گورکی رخ نموده بود، همراه با تعدادی از جوانان دهکده و مزارع بارور و شکوفا را ترک کرد. او سعی می‌کرد اعضای مجتمع همیشه در پی دورنماهای تازه‌تر و باارزش‌تری باشند. کمک به سیصد «برادر» که در مجتمع کوریاش با دشواری فراوان زندگی می‌کردند یکی از این دورنماهای جالب و دلپذیر بود. به این ترتیب بود که او به مبارزه با کسالت و کم‌حوصلگی‌ای که همیشه در زمان خوشی و آسایش انسان را تهدید می‌کند برخاست. ماکارنکو با این عمل طرز تفکر ویژه‌ی خود را که در آغاز کمی عجیب به نظر می‌رسد دوباره یادآوری می‌کند؛ او می‌گوید: «کودکان در جامعه‌ی گروهی باید خوشبخت باشند و به همین دلیل نیز باید وظایف بیشتری فراروی آنها قرار داد» و به عنوان انتقاد از مربیان می‌گوید: «[مشکل ما این است که] نمی‌توانیم آن طور که لازم است تکالیف جوانان را تعیین کنیم.»

این موضوع اهمیت دارد كه نباید موفقیت ماكارنكو را تنها مدیون وادار كردن نوجوانان به كار و مسئولیت دادن به آنها دانست. كار نوجوانان در همان زمان در اردوگاه‌های دیگر نیز رایج بود. اما مهم این است كه كار بدون داشتن یك طرح فرهنگی و تربیت اجتماعی و سیاسی همزمان نمی‌تواند نقش تربیتی چندان مفیدی را ایفا كند. ذكر این نكته نیز لازم است كه همین طرح فرهنگی و اجتماعی ماكارنكو منشأ بسیاری از انتقادهای (به حق و نا حق) بعدی به او شده است. او هدف خود را پرورش انسان جدید در جامعه‌ی كمونیستی معرفی می‌كرد و بسیاری از ارزش‌هایی را كه سعی در محقق كردن آنها داشت ارزش‌های شكل گرفته در انقلاب اكتبر روسیه بودند.

اما مشكلاتی كه در كار ماكارنكو یافت می‌شوند نباید باعث نادیده گرفته شدن ارزش‌هایی كه در كار وی موجود است شود. او از ایمانی خدشه ناپذیر به انسان‌ها بهره می‌برد و سعی می‌كرد «خوبی» را در هر انسانی كشف كند. ماكارنكو در یك مجلس سخنرانی خطاب به مربیان این طرز فكر خود را اینگونه بیان می‌كند: «زمانی كه شما شاگرد جوانی را پیش روی خود می‌بینید، باید سعی كنید بیش از آنچه چشم قادر است ببیند آنها را ببینید؛ این كاری است كه در هر وضعیتی درست است. همان طوری كه شكارچی خوب وقتی می‌خواهد یك هدف متحرك را نشانه‌گیری كند دورتر را نگاه می‌كند، یك مربی خوب نیز باید در كار تربیتی خویش خیلی دورتر را در نظر داشته باشد. باید از انسان بیشتر انتظار داشته باشد و به وی احترام بسیار بگذارد، حتی اگر ظاهراً این انسان در خور هیچ‌گونه احترامی نباشد.» این كلمات یادآور این سخن گوته است كه: «وقتی كه ما انسان‌ها را فقط آن طوری كه هستند می‌پذیریم با این كار آنها را بدتر می‌كنیم، ولی وقتی كه با آنها به گونه‌ای رفتار می‌كنیم كه گویی همان‌طوری هستند كه باید باشند، در این صورت آنها را تا جایی می‌رسانیم كه باید برسند.» در واقع، همین طرز تفكر او درباره‌ی سرشت انسان و پایبندی به این تفكر است كه ما را بر آن می‌دارد تا ماكارنكو را در زمره‌ی متفكران بزرگ تربیتی به شمار آوریم.

دهكده‌ی كودكان ایمست

آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از مطالبی است كه در فصل دوم از بخش دوم كتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینكا» آمده و به بررسی دهكده‌ی كودكان ایمست (Imst) می‌پردازد. هنگام مطالعه‌ی این بخش توجه داشته باشید كه توصیف‌ها و آمارهای ارائه شده مربوط به زمان بازدید نویسنده از دهكده‌ی كودكان است كه به بیش از بیست سال پیش بر می‌گردد. برای كسب اطلاع از وضعیت فعلی دهكده‌ی كودكان به پی‌نوشت رجوع كنید.

یك نمونه‌ی بسیار جالب از قدرت و نفوذ تربیتی كه از گروه‌های كوچك و مشابه خانواده ساطع می‌شود، دهكده‌‌ی كودكان ایمست است كه هرمان گمینر (Hermann Gmeiner) در سال ۱۹۵۱ در تیرول اتریش تأسیس كرده است. این دهكده امروز ۱۵۰ كودك با سنین یك تا چهارده سال در خود جای داده است. اینها دخترها و پسرهای كوچكی هستند كه پدر و مادر ندارند، یا مادرانشان آنها را رها كرده‌اند و یا والدینشان چنان در حقشان سهل‌انگاری كرده‌اند كه از طرف مقامات دولتی حق نگهداری كودكان از آنها سلب شده است. تقریباً تمام این كودكان هنگام پذیرش در دهكده وضعیت نامساعدی داشته‌اند و ناهنجاری‌های مختلفی از علایم ساده‌ی بی‌خانمانی گرفته تا بیماری‌های روانی جدیدتر در آنان مشاهده می‌شده است. بیشتر آنان سال‌های متمادی از یك مؤسسه‌ی پرورشی به مؤسسه‌ی دیگر پاس داده می‌شدند. انسان می‌بایست داستان غم‌انگیز گذشته‌ی این كودكان و ناهنجاری‌های رفتاری گذشته‌ی آنان را پیش چشم مجسم می‌كرد تا می‌توانست پی ببرد كه آنان تا چه حدی در موطن جدیدشان تغییر كرده‌اند. با هر قدمی كه انسان در دهكده برمی‌دارد برخورد شاد و مؤدبانه‌ی كودكان، رفتار طبیعی و آزاد آنها، روح كمك و همكاری با یكدیگر و لحن مؤدبانه‌ای كه در مقابل هم دارند شخص را دچار حیرت می‌كند. به راستی چه روش‌های تربیتی‌ای در اینجا به كار می‌رود كه تا این حد كودكان آسیب‌دیده را متحول می‌كند؟

بیهوده است كه انسان در ایمست دنبال روش‌های فوق‌العاده یا فعالیت‌های چند تن از شخصیت‌های تربیتی برجسته باشد. اینجا تعلیم و تربیت با ساده‌ترین روش‌ها صورت می‌گیرد و انسان‌هایی عهده‌دار آنند كه متخصص تعلیم و تربیت محسوب نمی‌شوند. در واقع، مهم‌ترین رمز موفقیت دهكده‌ی كودكان این است كه شرایط طبیعی زندگی یك كودك را تا حدی كه خارج از محیط خانواده امكان‌پذیر باشد در یك محیط سالم فراهم می‌آورد.

در دهكده‌ی ایمست هر كودك تازه‌وارد در یك گروه كوچك و محدود پذیرفته می‌شود. نُه كودك از جنسیت‌ها و سنین مختلف یك خانواده را تشكیل می‌دهند كه تحت سرپرستی یكی از كاركنان زن دهكده كه نقش مادر را دارد قرار می‌گیرند. هر خانواده زندگی مستقلی برای خود دارد و هر كدام از خانواده‌ها در یكی از هفده خانه‌ی دهكده سكونت دارد. به این ترتیب هر خانواده استقلال داخلی خود را دارد و در عین حال جزئی از اجتماع بزرگ‌تر دهكده نیز محسوب می‌شود.

استقلال خانواده‌ها فقط از طریق جدا بودن خانه‌های محل سكونت آنها به دست نمی‌آید، بلكه وابستگی اقتصادی حداقلی هر یك از خانواده‌ها نیز به این استقلال كمك می‌كند. مادران خانواده‌ها هر ماه مبلغ معینی برای هر یك از كودكان خود دریافت می‌كنند كه با این مبلغ باید تمام هزینه‌های لازم را تأمین كنند. كودكان موظفند در اداره‌ی امور منزل به مادر خود كمك كنند. خرید، نظافت منزل، تعمیرات كوچك، رسیدگی به باغچه، دوخت و دوز و وصله و رفوی لباس از وظایف افراد خانواده هستند. به علاوه، در دهكده آشپزی مركزی وجود ندارد، بلكه در هر خانه‌ای طبق ذائقه‌ی افراد خانواده پخت و پز صورت می‌گیرد.

مادران از مركزیت قابل توجهی در كانون خانواده برخوردارند. وظیفه‌ی آنها صرفاً مراقبت یا سرگرم كردن یك گروه از كودكان نیست، بلكه تمامی مسئولیت‌های حفظ سلامت جسمی و روحی كودكان بر آنان محول شده است. آنان خود را با تمام وجود وقف خانواده‌ی خود می‌كنند و از صبح تا شام به خاطر آنها زندگی و برای آنها كار می‌كنند. آنان زنانی سالم، شاد و پرعاطفه هستند كه خود را در قبال هر كودكی مسئول احساس می‌كنند. هیچ نوع جابجایی و تغییر در امر مراقبت از كودكان صورت نمی‌گیرد و تمام كودكان می‌دانند كه به چه كسی تعلق دارند. به این ترتیب یك خانواده‌ی صمیمی به وجود می‌آید و به هر یك از اعضای خود آن احساس امنیتی را كه مدت‌ها از آن محروم بوده‌اند می‌بخشد. این فضای خوب خانوادگی است كه حتی گوشه‌گیرترین، بدبین‌ترین و گستاخ‌ترین كودكان را به زودی متحول می‌كند، بدون اینكه ظاهراً تلاش ویژه‌ای صورت گرفته باشد.

محیط امن زندگی موجب می‌شود كه بسیاری از رفتارهای غلط و خطاهایی كه قبلاً در نتیجه‌ی احتیاجات ارضا نشده یا تدابیر دفاعی ایجاد شده‌اند به كلی ریشه‌كن شوند. ولی مؤثرترین كمك‌ها در این راستا به علت پیوند شخصی و عمیقی كه بین مادر خانه و كودكان تحت سرپرستی وی به وجود می‌آید صورت می‌گیرد. آن علاقه‌ی صمیمانه‌ی متقابل در اكثر موارد كلیه‌ی صدمات گذشته را شفا می‌بخشد. البته روابط حاكم بین كودكان و مادر به رابطه‌ای مهرآمیز كه با حرف و اشاره توأم باشد منحصر نمی‌شود، بلكه در زندگی روزمره مسائل مختلفی پیش می‌آید كه لازم است مادر در مورد آن به فرزندانش تذكراتی بدهد و آنها را راهنمایی كند. در این میان بین آنها كنش متقابلی صورت می‌گیرد كه برای رشد دادن هر دو طرف بسیار مفید است. كار مادر، تلاش و دقت او در كارها و تكالیف بی‌شماری كه بر عهده دارد دایماً در دیدرس كودكان است. آنها از نزدیك شاهد كارهایی هستند كه به خاطرشان صورت می‌گیرد. آنها آن صمیمیت و گرمی مطبوعی را كه از كانون خانه‌ی خودشان برمی‌خیزد به خوبی احساس می‌كنند.

همین كه كودكان قادر شدند خودشان نیز كاری انجام دهند در این زندگی پر از تحرك سهیم می‌شوند. با وجود نُه نفر كودك در یك خانه همیشه آن قدر كار وجود دارد كه هر كسی احساس می‌كند در خانواده به كمك او احتیاج است. نگهداری از خواهران و برادران، به ویژه كوچك‌ترها، جای مهمی را در این وظایف به خود اختصاص می‌دهد.

از طریق همزیستی نزدیك با مادر و برادران و خواهران آنچنان پیوندهای عاطفی متقابل و اعتماد و همدردی استحكام پیدا می‌كند كه تربیت اكثراً بدون آنكه محسوس باشد خودبخود صورت می‌گیرد. در اینجا یك بافت مناسبات اجتماعی به وجود می‌آید كه باعث می‌شود رفتارهای عالی و ارزشمند بدون صرف كلام زیاد حفظ شود و به صورت عادت در آید. هر عضوی از خانواده وابسته به اعضای دیگر است و در عین حال مسئول همه‌ی آنهاست. او كمك می‌كند و یاری می‌بیند، وظیفه‌ی خود را انجام می‌دهد و در برابر آن قدردانی می‌شود.

اساس معنوی هر خانواده وحدت در اعتقادات مذهبی آنهاست. روح خانه، ایمان مادرها، انجام مراسم مشترك مذهبی و ساعات جشن و تعطیل در عرض سال از چنان اعتقاد آگاهانه‌ی مذهبی رنگ گرفته كه خانواده را از آن امنیت نهانی و نهایی بهره‌مند ساخته است.

از طریق روش دهكده‌ی ایمست آن استحكام و تداوم روابط انسان‌ها كه كودكان را قادر می‌كند ریشه‌های خود را محكم كنند و به آینده اطمینان داشته باشند تأمین می‌شود. كمبود وجود پدر در بین كودكان از طریق مدیر داخلی و همچنین سرپرست دهكده و نماینده‌های اتحادیه‌های كارگری كه برای آموزش ورزش، صنایع دستی، موسیقی و سایر فعالیت‌ها از خارج به دهكده می‌آیند و نیز از طریق معلمان مدارس عمومی كه كودكان در آنجا تحصیل می‌كنند تاحدی تأمین می‌شود.

موفقیت‌های بزرگی كه در دهكده‌ی كودكان ایمست به دست آمده است بار دیگر ثابت می‌كند كه شخصیت انسان در سنین كودكی تا چه حد انعطاف‌پذیر است. به وجود آوردن شرایطی كه كمك می‌كند روابط مثبت جدیدی در زندگی كودكان شكل گیرند و رشد كنند، به آنها این اجازه را می‌دهد تا آثار ناشی از گذشته‌ی نابسامان را از زندگی آینده‌ی خود دور كنند و آینده‌ی سالمی را برای خود بسازند.

پی‌نوشت

دهكده‌ی كودكان ایمست اولین تجربه از تربیت كودكان بی‌سرپرست با این روش است. پس از موفقیتی كه در این دهكده حاصل شده مسئولان دهكده موفق شدند این شیوه را در كشورهای دیگری نیز به كار گیرند. مؤسسه‌ی مادری كه دهكده‌های كودكان را در سطح جهان سرپرستی می‌كند SOS-Kinderdorf نام دارد. این مؤسسه كه یك مؤسسه‌ی خیریه است هم‌اكنون در بیش از ۱۳۰ كشور جهان دهكده‌هایی مشابه دهكده‌ی كودكان ایمست را اداره می‌كند. برای كسب اطلاع از فعالیت این مؤسسه به آدرس اینترنتی آن رجوع كنید: www.sos-childrensvillages.org.

تجربه‌ی «پدر فلاناگان»، «شهر پسران»

آنچه كه می‌خوانید عمدتاً خلاصه‌ای از ماجرای پدر فلاناگان و شهر پسران است كه در فصل دوم از بخش دوم كتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینكا» آمده است. بعضی اطلاعات جزئی از منابع دیگری از جمله سایت Wikipedia آورده شده‌اند.

مؤسسه‌ی «شهر پسران» (Boys Town) مؤسسه‌ای است كه برای حمایت از جوانان بی‌خانمان، آسیب‌دیده و بی‌سرپرست توسط «پدر فلاناگان» در نبراسكای آمریكا تأسیس شده است. نام كامل پدر فلاناگان، «ادوارد جوزف فلاناگان» (Edward Joseph Flanagan) است. او در سال ۱۹۸۸ در ایرلند متولد شد و در سال ۱۹۰۴ به آمریكا مهاجرت كرد و با ادامه دادن تحصیلات خود توانست در سال ۱۹۱۲ یك كشیش كلیسای كاتولیك شود. اولین حوزه‌ی فعالیت وی به عنوان نماینده‌ی كلیسا شهری در ایالت نبراسكا بود.

در اوایل دوران فعالیت خود به عنوان یك كشیش، پدر فلاناگان تلاش خود را بر یاری رساندن به كارگران نیازمند متمركز كرد. او مهمان‌سرایی تأسیس كرد و كارگران فصلی خرمن‌ها و برداشت محصول را گرد هم آورد و سعی كرد تا به آنها در رفع مشكلاتشان كمك كند. همنشینی با این كارگران فلاناگان را به این نتیجه رساند كه كمك به انسان‌های بالغ و رشد یافته‌ای كه دوران كودكی خوبی را نگذرانده‌اند غالباً كار مشكلی است و سال‌های تعیین‌كننده‌ی سرنوشت یك انسان همان دوران جوانی اوست. این فكر او را مصمم كرد تا خود را وقف كودكان و نوجوانانی كند كه خانه و مسكنی ندارند.

وی ابتدا چند تن از نوجوانانی را كه از طرف دادگاه به عنوان بزهكار معرفی شده بودند تحت حمایت خود گرفت و در سال ۱۹۱۷ اولین خانه‌ی جوانان را در یك ساختمان استیجاری افتتاح كرد. آغاز كار با مشكلات زیادی همراه بود. خطر ورشكستگی مالی دایماً وجود داشت و در عین حال پدر فلاناگان مجبور بود بر پایه‌ی تجربیات روزانه‌ی خود روش‌های تربیتی مؤثر را بیابد. ولی در نهایت پایداری پدر فلاناگان بر مسیری كه در آن قدم گذاشته بود باعث شد كه دامنه‌ی فعالیت‌ها به تدریج گسترش یابد و مشكلات مالی كم‌كم رفع شود. در سال ۱۹۲۱، فلاناگان توانست تشكیلات خود را به مزرعه‌ی بزرگی در خارج از شهر منتقل كند و به این ترتیب «شهر پسران» به وجود آمد، تأسیسات تربیتی نمونه‌ای كه تا پیش از مرگ فلاناگان بیش از شش هزار پسر جوان در آنجا زندگی كردند، تربیت شدند و از آنجا رفتند.

علت موفقیت تجربه‌ی شهر پسران در امر تربیت كودكان و نوجوانان تنها این نیست كه پدر فلاناگان از افراد بزرگ و نادری بود كه همیشه همه را دوست دارند بی‌آنكه چیزی برای خود بخواهند. او به این امر واقف بود كه كسب موفقیت در فرایند تربیت تنها به نیت خوب و پیروی از ایده‌آل‌ها بستگی ندارد، بلكه در كنار آنها باید وضع روحی و موقعیت فردی هر یك از كودكان به خوبی درك شود و نیز وسایل كمكی و فنونی كه برای جهت‌دهی به آنها لازم است در دسترس باشد. در واقع، تجربه‌ی پدر فلاناگان الگوی قابل تقدیری است كه نشان می‌دهد چگونه می‌توان از تمامی امكانات تربیتی نهایت استفاده را برد و هیچ‌كدام را بدون مصرف نگذاشت.

مسأله‌ی بزهكاری نوجوانان مسأله‌ای بود كه فلاناگان از ابتدا با آن درگیر بود. این مسأله در نظر وی بیش از آنكه به گناه و مجازات مربوط باشد جنبه‌ی تشخیصی و درمانی داشت. او در پی علل خطاها و ریشه‌ی آنها می‌رفت و با روش اصولی مخصوص خود این علل را در فساد محیط، شرایط در هم ریخته‌ی خانواده، سستی و اهمال والدین و بالاخره در كمبود سرمشق‌های خوب جستجو می‌كرد. از مطالعه‌ی این عوامل این اعتقاد در وی تقویت شد كه «هیچ جوان بدی وجود ندارد» و در واقع نوجوانان ولگرد و بی‌بند و بار درست شناخته نشده‌اند. تصور فلاناگان این بود كه شناخت صحیحی كه از همنشینی با این نوجوانان به دست می‌آید می‌تواند به تربیت و اصلاح ایشان كمك قابل توجهی بكند.

نوجوانانی كه توسط فلاناگان پذیرفته شده بودند در شهر پسران مكانی را یافتند كه نیاز آنها برای احساس امنیت، صمیمیت و كسب یك شخصیت رشد یافته را كه مدت‌های مدیدی سركوب شده بود ارضا می‌كرد. آنها در محیط مهرآمیز یك خانواده‌ی خوب كه فلاناگان همواره آن را به عنوان یكی از مهم‌ترین اركان خود قرار می‌داد جای گرفتند. در واقع، فلاناگان می‌كوشید تا با داشتن یك رفتار مناسب شایستگی خود را برای اینكه پدر این پسران به شمار آید اثبات كند. او بر این باور بود كه انسان تنها در صورتی می‌تواند احترام دیگران را جلب كند كه خود به دیگران احترام بگذارد. از این رو بود كه فلاناگان به جای اینكه خطاها و اشتباهات یك پسر جوان را به رخ او بكشد بلادرنگ و با نظری كاملاً مثبت به استقبال او می‌رفت. او سعی می‌كرد این احساس را در جوان ایجاد كند كه در كنار اوست و گذشته‌ها فراموش شده و تنها چیزی كه اهمیت دارد راهی است كه به آینده منتهی می‌شود. شیوه‌ی برخورد فلاناگان با جوانان باعث می‌شد در فرایند تربیتی این وضعیت به وجود نیاید كه مربی خود را عاملی مسلط و نوجوان خود را عاملی منفعل بپندارد، بلكه هر دو مشتركاً توجه خود را به راهی عملی كه منجر به اصلاح وضعیت می‌شد معطوف می‌داشتند.

فلاناگان دریافته بود كه بایستی خصوصیات فردی یك نوجوان را به سرعت درك كند و بدون صرف وقت بیش از حد و سخن گفتن‌های نابجا او را به حوزه‌ای از كار و فعالیت كه متناسب با علاقه و توانایی‌های او باشد راهنمایی كند. خوشبختانه در شهر پسران فرصت‌های فراوانی برای كار و فعالیت وجود داشت. در سال‌های نخست به دلیل كمبود امكانات مالی، جوانان حاضر در شهر پسران مجبور بودند بسیاری از كارهای شهر را خودشان انجام دهند، مثلاً مبل‌ها و اسباب منزل را در كارگاه شهر پسران بسازند. به این ترتیب كار به اندازه‌ی كافی وجود داشت و فلاناگان سعی می‌كرد از این موقعیت‌ها نهایت استفاده را بكند. از آنجا كه فلاناگان اداره شهر توسط پسران حاضر در آن را فرصتی تربیتی می‌دید، این رویه بعد از بهبود وضعیت مالی شهر پسران نیز ادامه پیدا كرد.

به این ترتیب، در شهر پسران برای انواع استعداد و علاقه فرصت‌های زیادی فراهم بود، به طوری كه به فكر هیچ كس خطور نمی‌كرد كه بیهوده وقت‌گذرانی كند و اوقات خود را به بطالت بگذراند. افراد یا پس از دیدن آموزش‌هایی همچون آموزش‌های فنی و كشاورزی به حرفه‌ای مشغول می‌شدند یا اینكه با جدیت تحصیلات دبیرستانی خود را ادامه می‌دادند و برای دانشگاه آماده می‌شدند. هر انتخابی كه توسط فرد صورت می‌گرفت كاملاً جدی تلقی می‌شد و صرف نیرو و وقت زیادی را از جانب او طلب می‌كرد.
فلاناگان بر این امر اصرار داشت كه فعالیت‌ها عملی و قابل رؤیت باشند. بر همین اساس، مثلاً هر كارآموز كشاورزی یك دام برای نگهداری و یك تكه زمین برای زراعت در طول سال در اختیار داشت. او هزینه‌های ضروری خود را دریافت می‌كرد و موظف بود كه موارد مصرف این هزینه‌ها را با جزئیات در دفاتر مخصوص حسابداری خود درج كند. چنانچه در پایان سال از فروش دام یا محصولات كشاورزی سودی حاصل می‌شد سهم كارآموز به خود وی تعلق می‌گرفت. به همین ترتیب پسرهای جوان در كارگاه‌های تعمیر ماشین، آرایشگاه‌ها، فروشگاه‌ها، مرغداری و كارگاه‌های كمپوت‌سازی با حفظ استقلال مالی كار می‌كردند.

فلاناگان علاوه بر اینكه سعی می‌كرد از فعالیت‌های عملی برای رسیدن به اهداف خود استفاده كند، به راه‌های دیگری در جهت شكوفا كردن دیگر استعدادهای نوجوانان آنها نیز می‌اندیشید. او تبحر خاصی در قصه‌گویی داشت و از داستان برای ایجاد زمینه فهم بهتر وضعیت استفاده می‌كرد. فلاناگان همچنین به نیروی شفابخش موسیقی اعتقاد راسخی داشت. او مخصوصاً توانست از طریق آموختن سرودها و نواختن آلات موسیقی به كودكانی كه ضایعات روحی شدیدی دیده بودند كمك‌های مؤثری بكند. یك دسته‌ی كُر، یك اركستر و همچنین گروه‌های مخصوص برای كوزه‌گری، طراحی، چوب‌بری و فلزكاری و باشگاه‌هایی برای سرگرمی‌های مفید، پاسخ‌های مناسبی برای علاقه‌های مختلف در اوقات فراغت نوجوانان فراهم می‌كردند.

ورزش در شهر پسران از اهمیت خاصی برخوردار بود. فلاناگان خود ورزشكاری با ذوق و علاقمند بود و تمرین‌های بدنی را به عنوان وسیله‌ای اجتناب‌ناپذیر در تربیت و شفای روحی تلقی می‌كرد. در كنار ورزش‌های انفرادی مسابقات تیمی اهمیت خاصی داشتند. پسران در فعالیت‌های ورزشی تیمی می‌آموختند كه چگونه باید با هم‌گروهی‌های خود ارتباطی مؤثر برقرار كنند و ایفای نقش‌هایی مانند رهبری و داوری مسابقات فرصتی برای كسب شكل‌های دیگری از تجربه اجتماعی برای آنها فراهم می‌كرد.
فلاناگان معتقد بود كه كار، ورزش، تحصیل و زمینه‌های دیگر زندگی بایستی در یك نظام كلی در كنار یكدیگر قرار گیرند كه بر پایه ایمان بنا شده است. تفكر او این بود كه تنها اعتقاد مذهبی است كه به نوجوان هدف روشن و مشخصی می‌دهد و در عین حال آن دسته از صفات معنوی را كه برای رسیدن به این هدف ضرورت دارد در نهاد وی تقویت می‌كند. فلاناگان اصراری نداشت كه جوانان اعتقاد مذهبی خاصی را دارا باشند، اما از آنها می‌خواست كه مراسم مذهبی را طبق اصولی كه پذیرفته‌اند انجام دهند. فلاناگان بر این اعتقاد بود كه صرفاً یك جهان‌بینی مذهبی كه به پیوند هر یك از انسان‌ها با ابدیت ایمان دارد می‌تواند جوانان بی‌خانمان و آسیب‌دیده را از احساس بی‌ثمر بودن حفظ كند.

فلاناگان به این امر باور داشت كه اعمال و اعتقادات ارزشمند تنها در صورتی می‌توانند ایمن و استوار باشند كه بر پایه‌ی انگیزه‌های نیرومندی بنا شوند. از این رو او می‌كوشید مسایل مذهبی و اخلاقی را به گونه‌ای تبیین كند كه به صورت یك مشت مقررات خشك و روزمره جلوه نكنند. او سعی می‌كرد شناخت روشنی از ارزشهای مختلف برای جوانان به وجود آورد و آنها را دعوت می‌كرد تا مسایل شخصی خود و دیگران را با دقت و به شكلی صحیح ارزیابی كنند. او فكر می‌كرد كه تربیت جوانان این نیست كه به آنان بگوییم چه باید بكنند یا اینكه هر كاری را چگونه انجام دهند، بلكه باید آنها را به جایی برسانیم كه خود تصمیمات لازم را اتخاذ كنند.

پس از موفقیتی كه در شهر پسران حاصل شد، پدر فلاناگان كوشید تا تلاش برای سروسامان دادن به وضعیت نوجوانان بی‌سرپرست را در جاهای دیگر پی بگیرد. او سفرهایی به مناطق مختلف دنیا داشت و مطالعاتی در مورد مسایل جوانان انجام داد. او همچنین در كمیته‌های مختلفی كه با هدف بررسی مسایل جوانان شكل گرفته بودند فعالیت می‌كرد.

پدر فلاناگان در سال ۱۹۴۸ هنگامی كه برای یكی از سفرهای مطالعاتی‌اش در آلمان به سر می‌برد بر اثر سكته قلبی دیده از جهان فرو بست. پیكر او را در شهر پسران دفن كردند. مؤسسه‌ی شهر پسران چنان‌كه فلاناگان امیدوار بود بعد از مرگ وی به كار خود ادامه داد. امروزه این مؤسسه یك مؤسسه‌ی ملی محسوب می‌شود كه پسران و دختران بی‌سرپرست بسیاری را در سراسر آمریكا تحت پوشش گرفته است.


پی‌نوشت

۱- برای كسب اطلاعات بیشتر در مورد فعالیت‌های فعلی و همچنین تاریخچه مؤسسه‌ی شهر پسران به سایت اینترنتی این مؤسسه در این آدرس رجوع كنید: http://www.boystown.org
۲- در سال ۱۹۳۸ فیلمی با محوریت كار پدر فلاناگان با نام «شهر پسران» (Boys Town) ساخته شد. این فیلم كه مورد استقبال عمومی قرار گرفت نقش مؤثری در شناساندن شهر پسران به مردم دنیا ایفا كرد. اطلاعات در مورد این فیلم را در این آدرس ببینید: http://en.wikipedia.org/wiki/Boys_Town_(film) .

قربان علی که ساقی کوثراوست

قربان علی که ساقی کوثراوست

قربان علی که منجی محشراوست

قربان علی که هرچه گوییم از او

ازخوبی وفضل وبندگی ، برتراوست

قربان علی که یاداو: آب حیات

قربان علی که یاداو: آب حیات

قربان علی که نام او:قندونبات

قربان  علی که یادونامش چوبرند

گویندتمام خلق براوصلوات

آقامعلم خوش به حالتون ...شنیدم حقوقتون اضافه شده...

 

قربان علی که هیچکس نیست چو او

قربان علی که هیچکس نیست چون او

درمردی و رادمردی اش کیست چو ن او؟

گر که همه دم تمام عالم گردی...

یک تن کو که یک دمش زیست چون  او؟

 

قربان علی که مرد عالم باشد

قربان علی که مرد عالم باشد

مدحش همه عمرگرکنم کم باشد

قربان علی که صحبتش در دم مرگ

توصیه به حال ابن ملجم باشد

ماهی و آب /سروده:فرامرزمیرشکار

ماهی به آب گفت:عزیزم بدون تو

می میرم وبه عشق نهم باز یادبود

می خواست امتحان کُنَدَش آب ، رفت وزود

برگشت لیک ماهی بی چاره مُرده بود

یاعلی ای هستی مانام تو

یاعلی ای هستی مانام تو

وی حیات عاشقان ازجام تو

ای رخت پربوسه ازپیغمبران

وی به گردقامتت نیلوفران

آشنامردغریبستان ؛ علی

ای توتنهامعنی انسان ؛علی

ای که داری هرنفس؛ بوی خدا

هرنگاهت زائر کوی خدا

بی توهستی بودنی بی ابتداست

هستی بی تو غمی بی انتهاست

بی تو؛هستی ضجه ی آب وگل است

باتوهستی ؛اشک واحساس ودل است

ای تومقصود خداازخلقتش

ای تمام هستی اش راعلتش

بازترازچشم توآئینه نیست

آنکه جزتوروی اورادیده کیست؟

چشم تومقصودخلقت بودوبس

دیدن تو اوج غایت بودوبس

"ای علی که جمله عقل ودیده ای

شمه ای واگوازآنچه دیده ای"

شاعران دنبال زیبایی روان

تاسرایندآیتی از گلرخان

لیک بی توراه راگم کرده اند

پادشه نادیده خودرابَرده اند

گه به مدح این وآن روی آورند

لیک تنهاحسرت ازگفتن برند

ای دوای جان پردردم علی

گرنبودی من چه می کردم علی

گرنبودی شعروشورم راچه سود؟

بی توآری کی توان شعری سرود؟

پادشاها شاهی ات درچشم ماست

ای که حُکمت عین احکام خداست

ای که یادت یادانسان بودن است

ذکرتوسرشارباران بودن است

ابررحمت ؛ بارش باران عشق

گل برویان ازدل بستان عشق

ای وجودت غرق اخلاص عمل

وارهان مارا ازاین نفس دَغَل

وارهان آن را که نامت ورد اوست

وارهان آن را که دارد میل دوست

ای علی ؛ ای آسمان عاشقی

سینه ی توصدجهان عاشقی

یک ستاره زآسمان خودببخش

یک وجب ازصدجهان خودببخش

ای که عشق ازنام توشدمُنجلی

رحمت حق است درنامت علی

***

پرده هاراکاش پس می زد دمی

تابه چشم خودببیندآدمی

جلوه ات را تا سراپا ناله زن

عاشقانه این چنین سازد سخن:

ای به دستت خاک هستی بیخته

ای گِل آدم به دستت ریخته

تونه تنها عشق راقدقامتی

بلکه هستی را تمامی قامتی

یا امیرالمومنین ؛مولا؛علی

ای همه بودونبود ازتوجلی

ای که نامت مُشتق ازنام خداست

نام تویادآورجانان ماست

ای نسیم صبحگاهی درجهان

ای سرانگشتان دستت مهربان

مهربانی باوجوماهنوز

می نوازی صورت جان راهنوز

نورچشم اهل بینش یاعلی

ای فروغ آفرینش یاعلی

ای فروغت پیش ازاین خورشیدها

روشنی بخش شب تردیدها

خواهش ماتشنه کامانی هنوز

مثل باران دربیابانی هنوز

تابه یادت زندگانی می کنیم

لحظه هاراگل فشانی می کنیم

ای که دروصفت نگفتم یک ز صد

هم به مدحت ازتومی جویم مدد

ای که نامت پرتو نام خداست

نام تومشکل گشای روح ماست

کیستی ایکه نمی باشی خدا؟

من بشرهرگز ننامیدم تورا...

بی توایمان؛ کفرمطلق یاعلی

دست مابرگیریاحق یاعلی

بوی یاس وبوی احساسی علی

همسرزیباترین یاسی علی

یاعلی ای ذکرهربرخاستن

جان من برخاست باتو زین بدن

ماعلیلان راتوپایی ؛ یاعلی

قوت زانوی مایی یاعلی

شیعه بانام توشدبرپاعلی

طفل مابرخاست ازجایاعلی

روح ما خاک کف پای علیست

جان ما مخلوق آوای علیست

بلبلان وقت غزلخوانی شده است

گلشن هستی چراغانی شده است

بلبلان هنگام گل خوانی شده است

هستی ازنامش چراغانی شده است

ذره ذره بشنومی گوید:علی

قطره قطره ابرمی موید:علی


نکته ها+فرهنگسازی

altگروه "اقدام برای کودکان"، که یک گروه شهروندی مستقر در بوستون است، در ۱۹۹۰ به موفقیتی دست یافت. در این سال کنگره ی امریکا هر نوع تبلیغ تجاری تلویزیونی را که هدفش کودکان باشد ممنوع ساخت.
altسازمان های رسمی و غیررسمی در سراسر امریکا، اروپا و ژاپن برنامه های "برچسب سبز" را شروع کرده اند که هدفش هدایت مردم به سمت کالاهایی است که از نظر زیست محیطی برتری دارند.
رشد مصرف گرایی سبز، خود علامت امیدوارکننده ای است. وقتی خریداران با ملاحظات زیست محیطی به فروشگاه ها بروند، شرکت ها چاره ای ندارند جز اینکه بوم شناسی را جدی تر از گذشته بگیرند.
altموسسه ی غیرانتفاعی "مرکز مطالعات تجاری" در واشنگتن، خواستار پایان بخشیدن به پخش آگهی در لابه لای نمایش فیلم ها، اعلام مدارس به عنوان مناطق عاری از تبلیغ و بازنگری مقررات مالیاتی به منظور بستن مالیات بر هزینه هایی شده که صرف تبلیغات می شود.
alt دایان گرینهاز شهر آندوور در کنتیکت، مردم را ترغیب نمود تا در "هفته ی بدون تلویزیون" به او ملحق شوند.

نکته هایی برای شوراها وشهرداریها

ریکاردو نِوِساز ریودوژانیرو (برزیل)، با سازمان دادن یک مبارزه، شهرداری را وادار ساخت تا در همه ی راه های عمده ی شهر، خطوط مخصوص دوچرخه را در نظر بگیرند. وقتی شهرداری شروع به اجرای این کار نمود، ریکاردو و همکارانش خود مسئولیت این کار را بر عهده گرفتند. آنها در حین خط کشی مسیرهای دوچرخه، با نصب پلاکارد مردم را به دوچرخه سواری ترغیب می کردند.

متن برگزیده:سیری درفیه مافیه

می‌گويند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمالِ کودنی و بلادت [=کندذهنی]. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که «بيا بگو در مشت چه دارم.» گفت: «آنچه داری گِرد است و زرد است و مُجَوَّف [=میان‌تهی] است.» گفت: «چون نشان‌های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چيز باشد.» گفت: «می‌بايد که غربيل باشد.» گفت: «آخر اين چندين نشان‌های دقيق را که عقول در آن حيران شوند دادی از قوت تحصيل و دانش، اين قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربيل نگنجد؟»
اکنون هم‌چنين علمای اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چيزهای ديگر را که به ايشان تعلق ندارد بغايت دانسته‌اند و ايشان را بر آن احاطت کلی گشته و آن‌چه مهم است و به او نزديک‌تر از همه‌ی آن است خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند (ص۱۵).

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)

متن برگزیده:ساکنان عجیب و غریب سیاره هورتوس

(برگرفته از كتاب جنگ‌های عجیب و غریب، مارتین آور، ترجمه‌ی فرشته مهرابی، انتشارات نقش مانا)

روزی روزگاری در سیاره‌ی هورتوس چهار قبیله زندگی می‌کردند: قبیله‌ی سیب‌خوارها، قبیله‌ی آلوخوارها، قبیله‌ی گلابی‌خوارها و قبیله‌ی تمشک‌خوارها.
قبیله‌ی سیب‌خوارها با خوردن کمپوت سیب، مربای سیب، کیک سیب و عصاره‌ی سیب روزگار می‌گذراندند. آلوخوارها هم غذایشان عصاره‌ی آلو، کمپوت آلو، مربای آلو و بالاخره کیک آلو بود. آن دو قبیله‌ی دیگر یعنی تمشک‌خواران و گلابی‌خواران نیز وضعیت مشابهی داشتند، و روزگار همه به همین منوال طی می‌شد.
سال‌های سال آنها با هم به‌ خوبی و خوشی زندگی می‌کردند، اما یک روز بعضی گلابی‌خوارها احساس كردند كه دیگر از خوردن كمپوت گلابی خسته شده‌اند. آنها در کوچه و خیابان به راه افتادند و به هر كس كه سر راهشان قرار می‌گرفت می‌گفتند: «هیچ می‌دانید ما می‌خواهیم دزد بشویم؟»
«دزد؟ دزد دیگر چیست؟»
«ساده‌ است، با تاریک شدن هوا خیلی آرام و بی‌سر و صدا به سراغ قبیله‌ی آلوخوارها می‌رویم و وقتی همه‌شان خواب هستند به آنها حمله می‌کنیم و به زور هم که شده آلوهایشان را برمی‌داریم و فرار می‌کنیم. آن وقت می‌توانیم برای اولین بار کمپوت، کیک، عصاره و مربای آلو بخوریم.»
«عالی است! به نظر خیلی سرگرم کننده‌ می‌رسد!»
به این ترتیب گلابی‌خوارها به آلوخوارها حمله کردند. شبانه و به زور وارد خانه‌ها شدند، مردم را کتک زدند و هر چه می‌توانستند آلو دزدیدند. آلوخوارها وحشت کرده بودند: «این دیگر چه كاری بود؟ هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بودیم!»
«شاید گلابی‌خوارها دیوانه شده‌اند. باید خانم پرون را پیش آنها بفرستیم تا هر جور كه شد درمانشان كند.»
خانم پرون از آلوهای تازه دارویی درست می‌کرد که همه‌‌ی بیماری‌ها به‌جز شکستگی‌ها را مداوا می‌کرد. او ظرفی پر از داروی مخصوص کرد و به راه افتاد. اما طولی نکشید که برگشت.
خانم پرون گفت: «آنها نمی‌خواهند درمان بشوند، من را كتك زدند و تهدید به مرگ كردند! من هم چاره‌ای جز برگشتن نداشتم.»
آلوخوارها گفتند: «خیلی بد شد! حالا باید چه کار کنیم؟»
از میان جمع كسی فریاد زد: «وقتی آنها دوست ندارند درمان بشوند، یعنی اینکه اصلاً مریض نیستند. پس از روی بدجنسی این‌کار را کردند و ما باید آنها را تنبیه کنیم.»
و بقیه هم فریاد زدند: «آره ما به آنها حمله می‌کنیم و گلابی‌هایشان را می‌دزدیم. مثل همان‌کاری که آنها با ما کردند.»
همه هورا کشیدند و این پیشنهاد پذیرفته شد، فقط خانم پرون بود كه با نگرانی سر تکان می‌داد. با فرا رسیدن شب گروهی از آلوخوارها به قبیله‌ی گلابی‌خوارها حمله کردند و حسابی آن‌ها را کتک زدند و بعد هم مقدار زیادی گلابی دزدیدند و فرار کردند. موقع برگشتن یکی از آلوخوارها به بقیه گفت: «خوب! اگر آنها فردا به ما حمله کردند تا انتقام بگیرند چه کار کنیم؟»
همه با نگرانی به هم نگاه می‌کردند. مشکل جدیدی پیش آمده بود که تا آن زمان با آن مواجه نشده بودند. در این میان مرد جوانی به نام آقای استون پیشنهاد داد: «ما نگهبانانی را دور تا دور شهرمان می‌گذاریم، و اگر آنها آمدند حسابشان را می‌رسیم.»
همه این پیشنهاد را پذیرفتند. این نقشه واقعاً هم مؤثر واقع شد، چون چند شب بعد که گلابی‌خوارها برای تلافی به آنها حمله کردند کاری از پیش نبردند و کتک مفصلی هم خورند.
روز بعد از آن شب، آقای استون با خوشحالی میان مردم رفت و گفت: «همان‌طور که گفتم یک درس حسابی به آنها دادیم. فکر نمی‌کنم دیگر جرأت كنند به ما حمله كنند.»
نگهبان‌ها، که شب‌های قبل را بیدار ماند بودند به استون گفتند: «ما دو هفته تمام شب‌ها را بیدار بودیم و مجبور بودیم روزها بخوابیم. در این دو هفته ما تمام کیک‌ها و مرباهایی را که ذخیره کرده بودیم خوردیم و وقتی هم برای غذا پختن نداشته‌ایم.»
استون گفت: «بنابراین مردم باید غذای شما را تأمین كنند، چون شما برای مراقبت از آنها نگهبانی می‌دادید.»
به این ترتیب مردم کمی از غذاهایشان را به نگهبانان دادند، و آقای استون سهمی بیش از همه دریافت كرد. او می‌گفت: «چون من باید مراقب همه چیز باشم پس سهم من باید از همه بیشتر باشد. مسئولیت من واقعاً سنگین است!»
اما طولی نكشید كه سر و صدای اعتراض مردم نسبت به این وضع جدید بلند شد. تا پیش از این ماجراها همه به اندازه‌ی كافی آذوقه داشتند، اما الان همه‌ی جوان‌ها به‌جای رسیدگی به درختان آلو و همکاری در پخت و پز، شب‌ها را به نگهبانی می‌پرداختند و به این ترتیب دیگر غذای كافی برای همه وجود نداشت.
آقای استون گفت: «به نظر شما چه كسی مقصر است؟ چه كسی باعث شده كه جوان‌های ما نتوانند کار کنند و مجبور باشند شب‌ها برای نگهبانی بیدار بمانند؟ مردم گلابی‌خوار! بله، مردم گلابی‌خوار! آنها باید تاوان این كارشان را بدهند.»
آقای استون با سپاهش به شهر گلابی‌خوارها لشکرکشی کرد تا آن‌ها را باز هم غارت کند. اما غافل از اینکه گلابی‌خوارها هم برای شهرشان نگهبان گذاشته بودند و به این ترتیب نبرد سنگینی در مرز بین دو شهر درگرفت و آلوخوارها نتوانستند وارد شهر گلابی‌خواران بشوند.
پس از این ماجرا، آقای استون به مردم گفت: «من یك نقشه دارم. ما تورهایی می‌بافیم و در حمله‌ی بعدی نگهبان‌هایشان را با آن تورها به دام می‌اندازیم. به این ترتیب می‌توانیم آنها را شكست دهیم و شهرشان را غارت كنیم.»
حالا همه‌ی مردم آلوخوار مجبور بودند نیروی خود را صرف بافتن تور كنند، و این بار حمله‌ی آنها با موفقیت همراه شد. آقای استون با افتخار پیشاپیش سپاه به شهر برگشت، در حالی‌كه هر یك از سپاهیان یك كیسه‌ی گلابی بر دوش خود حمل می‌كرد. البته آقای استون هم چیزی بر دوش خود حمل می‌كرد: مسئولیت!
آقای استون به سپاهیان فرمان داد تا گلابی‌های دزدیده شده را وسط شهر خالی كنند و به این ترتیب تپه‌ی بزرگی از گلابی ایجاد شد. آن وقت،‌ آقای استون تپه را به سه قسمت تقسیم كرد و گفت: «یك قسمت از این گلابی‌ها به مردم شهر می‌رسد و به این ترتیب همه به اندازه‌ی كافی غذا خواهند داشت. یك قسمت هم به سربازهای من می‌رسد، چون آنها واقعاً شجاعانه جنگیدند. قسمت سوم هم به من می‌رسد، چون مسئولیت همه چیز بر دوش من است.»
همه فریاد شادی سر دادند و آقای استون را بر دست‌های خود بلند كردند. فقط خانم پرون كه سرش را با نگرانی تکان می‌داد گفت: «اما اگر گلابی‌خوارها هم مثل ما تور ببافند چه خواهیم كرد؟»
آقای استون گفت: «من فکر اینجا را هم کرده‌ام. ما یک دیوار بلند دور شهر می‌سازیم تا هیچ‌کس نتواند به ما حمله کند.» حالا آلوخوارها مجبور بودند اطراف شهر را دیوار بكشند.
اما گلابی‌خوارها نمی‌توانستند با سرخوردگی شكست به سر ببرند. به‌همین دلیل، وقتی خبردار شدند که آلوخوارها قصد ساخت دیوار را دارند، آنها هم دست به کار شدند و دیوار بلندی دور شهر خود کشیدند. سپس برای اینکه بتوانند به آلوخوارها حمله کنند دست به كار بافتن تور برای گیر انداختن نگهبانان دشمن شدند. به علاوه، آنها چند نردبان بلند نیز ساختند تا از دیوار آلوخوارها بالا بروند. همه چیز که آماده شد حمله را آغاز کردند و آلوخوارهای بی‌خبر را غارت کردند.
آقای استون که از این حمله کاملاً غافلگیر شده بود به مردم گفت: «دیگر کافی است! ما باید به این گلابی‌خوارهای بدجنس یک درس حسابی بدهیم تا بعد از این هرگز روی آسایش و راحتی را نبینند!» آنگاه به مردم دستور داد تا یك برج بلند كه بر روی چرخ قرار می‌گرفت بسازند. او قصد داشت با این وسیله از بالای دیوار گلابی‌خوارها گلوله‌های آتشین به درون شهر پرتاب كند. ولی، از آن طرف گلابی‌خوارها هم یک منجنیق بزرگ ساخته بودند که می‌خواستند به‌وسیله‌ی آن دیوار آلوخوارها را خراب کنند.
و بالاخره یک شب، ارتش آلوخوارها به شهر گلابی‌خوارها شبیخون زد و در همان شب گلابی‌خوارها نیز به شهر آلوخوارها حمله بردند! چون شب خیلی تاریک و هوا مه‌آلود بود، دو لشکر بدون آنکه متوجه یکدیگر شوند از کنار هم عبور کردند. ارتش آلوخوارها برج خود را جلوی دروازه‌ی گلابی‌خوارها آوردند. آقای استون از برج بالا رفت و فریاد زد: «دروازه را باز کنید و تسلیم شوید، وگرنه شهر را به آتش می‌کشیم!»مردم هم که دیدند ارتش در شهر نیست، مجبور شدند دروازه را باز کنند و تسلیم آلوخوارها شوند.
از سوی دیگر گلابی‌خوارها با منجنیق بزرگ خود به دروازه آلوخوارها رسیدند. آنها روی یک کاغذ با خط درشت نوشتند «تسلیم شوید وگرنه شهرتان ویران می‌شود» و آن را دور یك سنگ پیچیدند به آن طرف دیوار پرتاب کردند. آلوخوارها هم مجبور شدند دروازه را باز کنند و اجازه دهند که گلابی‌خوارها وارد شوند.
اما هنگامی كه دو ارتش خواستند غارت را آغاز كنند، دیدند كه به جز چند شیشه مربای آلو یا گلابی، چند تكه كیك خشك‌شده و چند كمپوت فاسد شده چیزی برای دزدیدن وجود ندارد!
مردم گلابی‌خوار به ارتش آلوخوار گفتند: «ما چیزی نداریم، ما اصلاً وقتی برای مواظبت از درختان و پختن غذا نداشته‌ایم! جنگ وقت زیادی را از ما می‌گیرد.»
مردم آلوخوار هم به ارتش گلابی‌خوار گفتند: «ما چیزی نداریم، ما اصلاً وقتی برای مواظبت از درختان و پختن غذا نداشته‌ایم! جنگ وقت زیادی را از ما می‌گیرد.»
فرمانده ارتش گلابی‌خوار با عصبانیت گفت: «بی‌خاصیت‌ها!» و دستور داد كه ارتش به سمت شهرشان بازگردد.
آقای استون هم با عصبانیت گفت: «بی‌عرضه‌ها!» و دستور بازگشت را صادر كرد.
دمادم صبح دو لشکر در راه برگشت به هم رسیدند. سربازان عصبانی با دیدن دشمن به یکدیگر حمله کردند و نبرد سنگینی درگرفت. ولی دو فرمانده در جنگ شركت نكردند، فقط از دو تپه كوچك بالا رفتند و با نگاه خشم‌آلودی به طرف مقابل خیره شدند. هنگامی كه دو فرمانده حس كردند كه لشكرها به اندازه‌ی كافی جنگیده‌اند، دستور توقف جنگ را صادر كردند و هر یك با لشكر خود به سوی شهرشان به راه افتادند.
روز بعد آقای استون رو به مردم کرد و گفت: «بسیار خوب. ما باید هر چه زودتر مقداری کیک و کمپوت و مربا تولید کنیم. ما باید زودتر از گلابی‌خوارها آماده بشویم تا برای جنگ بعدی مشکلی نداشته باشیم.»
اما خانم پرون گفت: «این كار امكان ندارد، چون اصلاً آلویی وجود ندارد! در این مدت هیچ‌کس از درختان آلو مراقبت نکرده و به آنها آب نداده است. همه‌ی آنها خشک شده‌اند و در حال از بین رفتنند. در ضمن آردی هم برای پختن کیک نداریم. جدای از این، ما كه نمی‌توانیم تا ابد به این شیوه ادامه دهیم. اصلاً چه معنی دارد که ما همدیگر راغارت کنیم؟! اگر ما بخواهیم چیزی برای خوردن داشته باشیم، هر یك از ما باید سخت کار کند. گلابی‌خوارها هم باید همین کار را كنند. غارت و دزدی باعث رشد درختان آلو و گلابی نمی‌شود! ما باید با گلابی‌خوارها صلح کنیم.»
همه‌ی کسانی که دوست داشتند به کار قبلی خودشان برگردند حرف خانم پرون را تأیید کردند. فقط آقای استون ناراحت بود. چون اگر از این به بعد جنگی در كار نبود، او نمی‌توانست فرماندهی کند و مسئولیت را بر دوش بكشد! و در این صورت هم دلیلی وجود نداشت كه او سهم بیشتری از بقیه داشته باشد.
آقای استون راه افتاد و به شهر تمشک‌خوارها رفت و به آنها گفت: «گوش کنید! مردم گلابی‌خوار دیگر چیزی برای خوردن ندارند، چون همه‌ی آذوقه‌شان را صرف جنگ با ما کرده‌اند. بنابراین، ممكن است تصمیم بگیرند این بار به شما حمله كنند و شهر شما را غارت كنند.»
مردم به هم نگاهی كردند و گفتند: «ولی ما كه كاری به آنها نداشته‌ایم!» آقای استون گفت: «این برای آنها مهم نیست. آنها دزد هستند و به هر جایی که بتوانند از آنجا آذوقه‌شان را تأمین كنند حمله می‌کنند.»
مردم تمشک‌خوار گفتند: «این كه خیلی وحشتناک است! خوب حالا ما باید چه کار کنیم؟ ما که اصلاً جنگیدن بلد نیستیم.»
آقای استون گفت: «اما ما بلدیم! من یک پیشنهاد دارم. شما چند ظرف بزرگ تمشک به ما بدهید، ما هم در عوض از شما در مقابل گلابی‌خوارهای بی‌رحم محافظت می‌کنیم.» مردم تمشك‌خوار هم پاسخ دادند: «بسیار خوب! مثل اینكه راه دیگری نداریم.»
آقای استون به شهر خود برگشت و به مردم گفت: «حدود یك سال تا فصل برداشت آلو مانده است، شما با چه غذایی می‌خواهید این یک‌سال را زندگی کنید؟! وقتی ما با گلابی‌خوارها صلح کنیم باید یک‌سال تمام را گرسنگی بکشیم. اما اگر با تمشک‌خوارها قرار بگذاریم که از آنها در مقابل گلابی‌خوارها محافظت کنیم، می‌توانیم مقدار زیادی تمشک از آنها بگیریم.»
مردان جوان، كه دیگر به جنگیدن عادت كرده بودند، فریاد زدند: «هورا! این‌طور خیلی بهتر است! برای ما جنگیدن از پرورش آلو خیلی آسان‌تر است.» بقیه‌ی مردم هم فکری کردند و با خود گفتند: «یک‌سال گرسنگی! چه کسی می‌تواند تحمل کند؟» بنابراین همگی با آقای استون موافقت كردند. فقط خانم پرون با نگرانی سر تکان می‌داد.
ولی، در همین بین فرمانده گلابی‌خوارها نیز با مردم سیب‌خوار قراردادی بسته بودند تا از آنها در مقابل آلوخوارها محافظت کنند. همه چیز از نو شروع شد. تمشک‌خوارها و سیب‌خوارها باید تور و دیوار و برج و منجنیق می‌ساختند. به علاوه‌، باید به همدستان خود مزد هم می‌دادند. با این وضع، بعد از چند سال دیگر هیچ چیز برای خوردن در دنیا پیدا نمی‌شد، و همین‌طور چیزی برای دزدیدن!
در این هنگام بود كه خانم پرون همه‌ی زنان سیاره را که در این چهار شهر زندگی می‌کردند جمع کرد و به آنها گفت: «دیگر به هیچ وجه نمی‌توان به این شیوه ادامه داد! از جنگ و غارت و خونریزی درخت سیب و آلو و تمشک و گلابی سبز نمی‌شود. هر كس بخواهد چیزی برای خوردن داشته باشد باید كار كند. در این صورت هم دیگر چه احتیاجی به دزدی است؟ تور و نردبان و منجنیق و برج كه برای مردم غذا نمی‌شود!»
زنان دیگر حرف او را تأیید كردند. او ادامه داد: «بنابراین، همه‌ی شما باید شوهرهایتان را راضی کنید که به کارهای سابق خودشان برگردند، وگرنه همه‌ی ما از گرسنگی تلف می‌شویم!» بقیه گفتند: «بسیار خوب!» و به شهرهایشان برگشتند. به این ترتیب بود كه قرارداد صلح بین شهرها بسته شد و همه‌ی مردم قول دادند که از جنگ و غارت دست بردارند و با هم دوست باشند.
باز هم صلح و صفا بر سیاره‌ی هورتوس حاکم شد. بعد از یکی دو سال همه غذای کافی برای خوردن داشتند. خانم پرون هر سال برای همه‌ی شهرها مربای آلو می‌فرستاد. زنان سه شهر دیگر هم كیك سیب و كلوچه‌ی تمشك و مربای گلابی برای شهرهای دیگر می‌فرستادند. در این مدت، مردم فرصتی پیدا کردند تا کمی به مسائل دیگر فکر کنند. دستگاه‌های جدیدی اختراع شد، مثلاً دستگاه سیب‌چین که می‌شد با آن بدون بالا رفتن از درخت، سیب‌ها را چید. یا اینکه توانستند بوته‌ی تمشکی پرورش دهند که خار نداشته باشد. آلوخوارها هم دستگاهی ساختند که با آن می‌شد هسته‌ی آلو را به سادگی بیرون آورد. گلابی‌خوارها هم چاقوی مناسبی برای کندن پوست گلابی درست کردند.
زن‌ها می‌گفتند: «واقعاً عالی است! حالا هر کس فقط نصف روز را کار می‌کند و با این وجود همه غذای كافی دارند.»
اما یک روز آقای استون بلند شد و به آلوخوارها گفت: «وضع ما هیچ خوب نیست! ما فقط نصف روز را کار می‌کنیم، برای اینکه دستگاه هسته‌گیر کارمان را راحت‌تر کرده است! شاید همین روزها گلابی‌خوارها فکر حمله به ما به سرشان بزند و ما را مجبور کنند که نصف دیگر روز را برایشان کار کنیم! همان‌طور که می‌دانید گلابی‌خوارها پوست‌گیر جدیدی اختراع کرده‌اند که با استفاده از آن الان فقط نصف روز را کار می‌کنند و غذای کافی هم دارند. با این وضع آنها وقت پیدا می‌کنند که منجنیق پیشرفته‌تری هم بسازند! پس ما نباید نصف دیگر روز را با بازی کردن و قصه گفتن هدر بدهیم. باید کمی هم به فکر مسائل نظامی باشیم. بهتر است به جای اینكه همه‌ی ما نصف روز را كار كنیم، نیمی از ما تمام روز را كار كنند و نیم دیگر به فكر ساخت منجنیق و انجام تمرینات نظامی باشند. اصلاً باید به فکر تشکیل یک ارتش دایمی باشیم! این تنها راهی است كه می‌توانیم خود را در برابر حمله‌ی گلابی‌خوارها، كه قصد دارند ما را تحت سلطه‌ی خود بگیرند، محافظت كنیم.»
کم‌کم دردسرهای قدیمی داشت از نو شروع می‌شد. اما خانم پرون بلند شد و با عصبانیت به چشم‌های آقای استون خیره شد. آقای استون ساکت شد و از آن به بعد یك كلمه هم نگفت!

 درباره‌ی مارتین آور

مارتین آور(Martin Auer) در ۱۴ ژانویه ۱۹۵۱ در وین اتریش متولد شد. او پس از تحصیلات پایه در رشته‌ی زبان و ادبیات، تاریخ آلمان و اصول ترجمه به فعالیت در تئاتر پرداخت و به مدت هفت سال به کار بازیگری، موسیقی و نمایشنامه‌نویسی و تئاتر اشتغال داشت. او توانست یک گروه موسیقی را بنیانگذاری كند. همچنین به‌عنوان یک نویسنده‌ی توانا برای مراکز و مؤسسات ارتباط جمعی فعالیت می‌كرد و برای روزنامه‌های گوناگون مقاله می‌نوشت. در سال ۱۹۸۶ اولین کتاب او برای کودکان منتشر شد و تاكنون بیش از ۲۰ عنوان کتاب از وی منتشر شده است. او هم‌اکنون علاوه بر نوشتن شعر و نثر برای کودکان و بزرگسالان، به انتشار شعر و نمایشنامه‌های رادیویی نیز می‌پردازد.
كتاب «جنگ‌های عجیب و غریب» یکی از آثار پر سر و صدا و موفقیت‌آمیز وی است كه به بیش از ۲۵ زبان دنیا ترجمه شده است. این كتاب مشتمل بر داستان‌هایی است كه به زبانی ساده و برای مخاطبان نوجوان نوشته شده‌اند؛ هرچند كه این كتاب برای تمام سنین آموزنده‌ است. در این داستان‌ها سعی بر آن است كه توجه مخاطب به روابط موجود بین انسان‌ها و پیامدهای این روابط جلب شود، به ویژه روابطی كه منجر به از بین رفتن صلح و دوستی می‌شود. مارتین آور در مورد كتاب‌های «جنگ‌های عجیب و غریب» می‌گوید: «از زمانی که من داستان‌نویسی برای کودکان را شروع کرده‌ام، همواره سعی داشته‌ام که موضوع سخت و پیچیده جنگ و صلح را برای کودکان به شکلی آسان و قابل فهم بیان کنم. به نظر من اینکه ما فقط به بچه‌ها بگوییم که جنگ بد و وحشتناک است و از آن‌سو، صلح زیبا و مطلوب است، کفایت نمی‌کند؛ هرچند درهمین حد نیز در مقابل گونه‌ای از ادبیات جوانان که جنگ را می‌ستاید، می‌تواند مفید باشد. واقعیت این است که امروزه بیشتر بچه‌ها به بدی و زشتی جنگ و زیبایی و شکوه صلح آگاهند، ولی مسأله این است كه آیا واقعاً صلح ممکن است، یا اینکه جنگ سرنوشت حتمی و اجتناب‌ناپذیری است که همواره سایه به سایه در تعقیب ما است؟ آیا درس تاریخ و یا اخبار شبانه‌روزی به ما نمی‌آموزند که جنگ‌ها همیشه بوده و هستند؟ فرهنگ صلح، درک دیگران و پرهیز از نزاع، همگی مفاهیم خوب و پرطرفداری هستند، اما چه چیز باعث می‌شود که عده‌ای محقق شدن این مفاهیم را نخواهند؟
من نمی‌توانم بپذیرم که بدون تحقیق و کاوش درباره‌ی علل بروز جنگ، بتوان آن را از زندگی بشر کنار گذاشت. برای درمان مؤثر و همیشگی یک بیماری، باید ابتدا عوامل بیماری را به خوبی شناخت.
من با این‌که رشته دانشگاهی خود یعنی تاریخ را کنار گذاشتم، مطالعات و بررسی تاریخ را همچنان در خانه ادامه می‌دهم. زیرا این سؤال که "عوامل جهت‌دهنده‌ی افکار و اعمال انسان‌ها چیست؟" ذهن منِ نویسنده را به‌شدت به خود مشغول کرده‌است. مسلماً من نمی‌توانم ادعا کنم که بهترین شیوه را یافته‌ام و توانایی آن را دارم که علل بروز جنگ‌ها را در طول تاریخ به‌صورت کامل و جامع تشریح كنم. همچنین، نمی‌توانم راهکار همه‌جانبه‌ای برای دوری‌جستن از جنگ‌های احتمالی آینده ارائه دهم. اما عمیقاً بر این اعتقادم که داستان‌ها می‌توانند نقش مؤثری در به‌تفکر واداشتن داشته باشند ... داستان‌هایی که در این مجموعه گردآوری شده‌اند، در پی آنند که مخاطب خویش را هر چه بیشتر به فکرکردن ترغیب کنند. این داستان‌ها می‌خواهند ما را به این واقف كنند که چگونه و کجا باید عامل اصلی جنگ‌ها را جستجو كرد.»

قسم درنزدعیسی

پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله :

عيسى بن مريم عليه السلام مردى را ديد كه دزدى مى‏كند . به او فرمود : «دزدى مى‏كنى؟».

مرد گفت : نه به خداى يگانه قسم !
عيسى عليه السلام فرمود : «به خدا ايمان دارم و چشم خود را دروغگو مى‏شمارم» .

یک سئوال شرعی عجیب

متن زیر از یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است:

یكى از علماى جامع و كامل و عارف و فیلسوف كه همه شما او را مى‏شناسید ، ایشان مى‏فرمودند: براى دیدن یكى از اقوام به شهرمان در یك منطقه سردسیر كشاورزى رفتم.

وقتى وارد خانه‏اش شدم، گفت: آقا! اول یك مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید.

گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم كه به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یك گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را كه دید، اصلاً عكس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود.

فكر كردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیكش كه شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى‏اندازم و فرار مى‏كنم. اگر عكس العملى نشان نداد، جلو مى‏روم.

دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او

كنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عكس العملى نشان نمى‏دهد ، زنده هم هست ، نمرده ، نزدیك او رسیدم ، دیدم مقدارى شكمش را بلند كرد و زیر شكمش چهار پنج تا بچه گرگ است كه تازه آنها را زاییده بود.

هیچ چیزى گیرش نیامده بود، گرسنه، بچه‏ها یك مرتبه شروع به ناله كردن كردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این كه مى‏خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نكند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه‏هایم گرسنه هستند.

سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏هایش گذاشت، مادر است.

میزان محبت خدا بر بندگان

خدا فرمود: محبت كل مادرهاى عالم را از انسان و جن و حیوان را جمع كنند، یك ذره محبت من را نشان نمى‏دهد. من محبتم به بندگانم اگر صد باشد، یكى‏اش را در كل عالم پخش كردم، نود و نه تاى آن را گذاشتم كه قیامت خرج آنها كنم.(4)

ما با دلگرمى امشب پیش تو آمدیم، خیلى هم دلمان گرم است، هیچ ناراحتى‏اى نداریم.

گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، كجا برود؟ نمك خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، كجا برود؟

حمیدى در جمع بین صحیحین گفته است: «اسیرانى را نزد پیامبر آوردند ناگاه زنى از میان ایشان دوان دوان در پى كودكى برآمد. طفل خویش را در میان اسیران یافت، به سینه گرفت و شیر داد.

پیامبر فرمود: آیا گمان دارید این زن فرزند خود را در آتش بیفكند؟ یاران پیامبر پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند. پیامبر فرمود: خداوند نسبت به بندگانش مهربانتر از این زن به فرزندش است.»

در همان كتاب از رسول خدا روایت شده كه خداوند صد رحمت دارد كه یكى از آنها را نازل فرموده و به آن رحمت میان جن و انسان و درندگان و حشرات، دوستى و مهر افكند كه به واسطه آن با هم انس مى‏گیرند

و ددان توله‏هاى خود را پاس مى‏دارند. نود و نه رحمت باقیمانده ذخیره‏اى است كه پروردگار به وسیله آن در قیامت بندگان خود را با آن مورد ترحم قرار مى‏دهد.»

درخت‏ها شكوفه كردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى مى‏كردند، كم كم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمى‏كند، پشت یك درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار كوتاه آخر باغ بیرون مى‏رود و عصر برمى‏گردد و غذا مى‏آورد،

دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها

یك روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یك بره را خفه كردند و داخل آلاچیق كشیدند و شروع به خوردن كردند.

گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏كوبید؛ كه بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و كفران مى‏كنیم.

گرگ، بچه‏ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه كرد و چشمش پر از اشك شد كه من شرمنده و خجالت زده هستم.

حالا سؤال شرعى من این است كه گرگ رفت و دیگر نیامد، چهار پنج روز بعد آمد، دیدم یك بره كوچك آورده است، از آن طرف دیوار به این طرف دیوار انداخت و خودش هم روى دیوار نشست كه من به جاى آن بره‏اى كه بچه‏هایم خوردند، این را براى تو آوردم. نمى‏دانم هم از چه گله‏اى گرفته و آورده، آیا این بره حلال است یا نه؟

انسان عاقل و فهمیده! كسى كه خدا براى تو پیغمبر و على و حسین علیهم‏السلام را فرستاده است! خانم‏هایى كه برایتان فاطمه علیهاالسلام را فرستاد! چه چیزى بیاوریم كه تلافى گناهان گذشته خودمان را بكنیم؟

باز معرفت گرگ كه رفت و یك بره پیدا كرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:

« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البكاء » ما غیر از گریه سرمایه‏اى نداریم

متن برگزیده:ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست

«درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخيزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی‌درد او را ميسر نشود [...] تا مريم را درد زِه [=زاییدن] پيدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد که (فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ) او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک ميوه‌دار شد. تن همچون مريم است و هر يکی عيسی داريم. اگر ما را درد پيدا شود عيسای ما بزايد و اگر درد نباشد عيسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پيوندد، الّا ما محروم مانيم و ازو بی‌بهره.» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد)

دست کم نگیریم !

دست کم نگیریم !
امام صادق علیه السلام :
لا تَسْتَصْغِرْ مَوَدَّتَنا فَاِنَّها مِنَ الْباقياتِ الصّالِحاتِ؛
دوستى ما را دست‏كم نگيريد، كه از باقياتِ صالحات (كارهاى خير ماندگار) است.
بحار الأنوار: ج 24، ص 304، ح

داستان کوتاه:معنـای عـشـق واقـعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

سیاره ی هویج

(برگرفته از كتاب جنگ‌های عجیب و غریب، مارتین آور، ترجمه‌ی فرشته مهرابی، انتشارات نقش مانا)

در یک سیاره‌ی خیلی خیلی کوچک، دو دسته از آدم‌ها زندگی می‌كردند: پركار و تنبل‌. از میان آنها هم عده‌ای پركارتر از بقیه بودند و عده‌ای تنبل‌تر، درست مثل هر جای دیگر.
همه‌ی مردم این سیاره انواع مختلفی از هویج را با همكاری هم تولید می‌كردند. تمام هویج تولید شده در یک‌جا جمع می‌شد و به این ترتیب تپه‌ی بزرگی از انواع و اقسام هویج‌ به وجود می‌آمد که همه با هم از آن استفاده می‌کردند. حتماً متوجه شده‌اید که این‌کار آن‌ها با همه جای دیگر فرق داشت.
روزی از روزها چند نفر از پركارها كه خسته شده بودند، گفتند: «دیگر كافیست! ما به‌سختی کار می‌کنیم، ولی آخرش کسانی که تمام روز را راحت دراز كشیده‌اند می‌آیند و از دسترنج ما مفت و مجانی می‌خورند!» و از آن به بعد دیگر هویج‌هایشان را به تپه‌ی اصلی نبردند و آن را در خانه‌های خودشان انبار كردند.
آنهایی كه واقعاً تنبل بودند وقتی این وضع را دیدند فقط شانه‌هایشان را بالا انداختند و با بی‌تفاوتی به استفاده از تپه‌ی اصلی ادامه دادند، و البته هنوز هم مصرفشان خیلی بیشتر از چیزی بود كه به تپه‌ی هویج اضافه می‌كردند.
اما طولی نکشید که «كمی‌پرکار»ها و «كمی‌تنبل‌»ها متوجه شدند چون سهم «خیلی‌پركار»‌ها (كه بیشتر از مصرف خود تولید می‌كردند) از تپه‌ی هویج حذف شده است، سهم هویج هر كس به میزان قابل توجهی كاهش پیدا كرده است. بنابراین، «كمی‌پركار»ها گفتند: «ما هم از این به بعد هویج‌های خود را از تپه اصلی جدا می‌كنیم» و از آن به بعد هر یك از آنها تپه كوچكی از هویج در خانه‌ی خود درست كرد. «كمی‌تنبل‌»ها هم همین كار را كردند و به «خیلی‌تنبل‌»ها گفتند كه «متأسفیم، ما راه دیگری نداریم!»
از آن به بعد هویج تولیدی هر گروهی برای خودش بود و اگر کسی می‌خواست نوعی دیگر از هویج را به دست آورد که خودش تولیدکننده‌ی آن نبود، می‌بایست با دیگران معامله می‌کرد. خیلی زود بازار خرید و فروش حسابی گرم شد. مردم بعد از کار زمان زیادی را صرف معامله‌ی هویج می‌کردند تا انواعی از هویج را كه به آن نیاز داشتند، یا اینكه فقط فكر می‌كردند به آن نیاز دارند، به دست آورند.
«خیلی‌تنبل‌»ها از این رسم جدید زیاد راضی نبودند، چون دیگر نمی‌توانستند مانند گذشته بدون كاركردن آذوقه‌ی خود را به دست آورند. ولی این وضع جدید درس‌هایی برای آموختن به آنها نیز داشت. بعضی از آنها به فكر افتادند كه از این به بعد كمی بیشتر كار كنند. اما اجرای این تصمیم چندان هم ساده نبود؛ چون هروقت یكی از آن‌ها برای کاشت هویج به جایی می‌رفت و مشغول کار می‌شد، کسی از راه می‌رسید و می‌گفت: «من مدت زیادی است كه در این زمین هویج می‌كارم، این زمین مال من است!»
ولی بقیه‌ راه دیگری را انتخاب كردند. آنها گفتند «ما تا حالا از تپه‌ی همگانی هویج بر می‌داشتیم. الان هم با گذشته فرقی ندارد، فقط به جای یك تپه چند تپه‌ی هویج وجود دارد، و برای ما همه‌ی آنها تپه‌های همگانی هستند!» و از آن به بعد به محل زندگی كسانی كه ثروت بیشتری داشتند می‌رفتند و از هویج‌های آنها برمی‌داشتند.
مسلماً ثروتمندان از این‌کار خوششان نمی‌آمد. بنابراین بعضی از آنها تصمیم گرفتند دور تپه‌های هویجشان را حفاظ بکشند، و بعد از مدتی همه مجبور شدند به این كار رو بیاورند؛ چون هرچه تعداد تپه‌های نرده‌کشی شده بیشتر می‌شد، هجوم «خیلی‌تنبل‌»ها به تپه‌های بدون نرده افزایش می‌یافت. طولی نكشید كه هر كس كه تپه‌ای از هویج داشت، دور آن نرده‌ای هم داشت! دیگر، صاحبان هویج مجبور بودند بعد از كار در مزرعه مجبور بودند علاوه بر معامله‌ی انواع هویج به تعمیر و بلندتر کردن نرده‌ها هم بپردازند تا کسی نتواند از آنها عبور کند.
و خیلی زود غرغر عده‌‌ای از آنها شنیده می‌شد كه می‌گفتند: «ما قبلاً بعد از کار همگی دور تپه بزرگ جمع می‌شدیم و بازی می‌كردیم و برای هم قصه می‌گفتیم! اما حالا بعد از کار باید در خانه‌هایمان بمانیم و تا صبح از هویج‌ها و نرده‌ها محفاظت کنیم. صبح‌ها هم به شدت خسته‌‌ایم و حتی نمی‌توانیم سرحال و با نشاط به کاشت هویج بپردازیم. در واقع، با اینكه ما خیلی بیشتر از گذشته كار می‌كنیم ولی هویج بیشتری به دست نمی‌آوریم!»
عده‌ای كه از این وضع جدید واقعاً خسته شده بودند، پیشنهاد بازگشت به رسم قبلی را دادند. آنها می‌گفتند: «سیر کردن شکم چند تنبل مفت‌خور آسان‌تر و با صرفه‌تر از این است كه مدام به فكر معامله‌‌ی هویج و نگهداری و تعمیر نرده‌ها باشیم.»
اما كسانی كه بیش از همه ثروت داشتند، به مخالفت برخاستند و گفتند: «اگر ما به رسم گذشته برگردیم با این‌کار تأیید كرده‌ایم كه مفت‌خوری مجاز است! با این وضع طولی نمی‌کشد که همه مفت‌خور می‌شوند و دیگر کسی به فکر تولید هویج نمی‌افتد و در این صورت همه‌ی ما از گرسنگی تلف می‌شویم!»
بقیه در پاسخ به آنها گفتند: «این‌طور نیست! برای بیشتر مردم اینكه دراز بكشند و سوت بزنند كار خسته‌كننده‌ای است! فقط عده‌ی کمی كه واقعاً تنبل هستند وجود دارند كه ممكن است به این وضع راضی شوند. در واقع، كاشتن هویج برای بیشتر مردم لذت‌بخش است!»
اما آنها كه بیش از همه ثروت داشتند متقاعد نمی‌شدند و می‌گفتند: «نه! کاشتن هویج اصلاً هم لذت‌بخش نیست، فقط داشتن هویج است كه لذت‌بخش است! شما اگر دوست دارید می‌توانید هویج‌هایتان را با تنبل‌ها تقسیم کنید. اما انتظار نداشته باشید كه ما حفاظ‌هایمان را برداریم!»
با این وصف، «كمی‌ثروتمند»ها هم گفتند: «حالا که ثروتمندان همکاری نمی‌کنند ما هم ترجیح می‌دهیم حفاظهایمان را نگه داریم. ما واقعاً آن قدر ثروت نداریم كه آن را با تنبل‌ها تقسیم كنیم.»
افراد «كمی‌فقیر» گفتند: «خوب، اگر ما تنها كسانی باشیم كه به تقسیم هویج می‌پردازند، به همه‌ی ما مقدار خیلی كمی هویج خواهد رسید! بهتر است ما هم حفاظهایمان را نگه داریم و به وضع فعلی راضی شویم.»
به این ترتیب، بازگشت به رسم سابق میسر نشد. با وجود اینکه همه می‌دانستند با این وضع باید بیشتر کار کنند و هویج بیشتری هم نصیبشان نمی‌شود، اما نمی‌توانستند راه مناسبی برای تغییر وضع بیابند.
اما اتفاق‌های جالب دیگری در راه بود. چند نفر از افرادی که زمین زیادی برای كشت هویج نداشتند، سراغ عده‌ای كه ثروتمندتر بودند رفتند و گفتند: «اگر شما هر روز به ما چند عدد هویج بدهید، ما هم در مقابل از تپه‌های هویج شما محافظت خواهیم كرد.»
عده‌ی دیگری هم فكر دیگری كردند. آنها می‌گفتند: «هر كس به ما مقداری هویج بدهد نرده‌های تپه‌های هویج او را تعمیر خواهیم كرد!»
و عده‌ای دیگر هم در خیابان‌ها راه می‌افتادند در خانه‌ها را می‌زدند و می‌گفتند: «من حاضرم هویج‌هایتان را برای معامله به بازار ببرم، به شرطی كه یك‌پنجم آنها مال خودم باشد.»
این وضع جدید مدتی ادامه داشت. اما بالاخره بعضی با خود فكر كردند: «در واقع ما وقت آزاد بیشتری داریم، اما الان مجبوریم بیش از گذشته کار کنیم تا بتوانیم هزینه‌ی تعمیر نرده‌ها و محافظت از هویج‌ها و معاملات را بدهیم.» و این طور بود كه باز هم پیشنهاد بازگشت به رسم سابق و یکی‌کردن همه‌ی تپه‌ها مطرح شد. اما، در كمال تعجب، این بار فقط كسانی كه بیش از همه ثروت داشتند با این طرح مخالف نبودند، بلكه كسانی كه از همه فقیرتر بودند هم در صف مخالفان قرار داشتند!
تعمیر‌كننده‌ی نرده می‌گفت: «می‌خواهید ما را از كار بیكار كنید؟!»
نگهبان شب هویج‌ها می‌گفت: «در این صورت ما چطور به زندگی ادامه بدهیم؟!»
معامله‌گر هویج می‌گفت: «نكند كه دوست دارید ما از گرسنگی تلف شویم؟!»
و این طور بود كه آنها مجبور شدند راه و روش جدید را برای همیشه ادامه دهند!

 

متن برگزیده:دختری که نمی خواست بزرگ شود

(از کتاب «دختری که نمی‌خواست بزرگ شود»، مجموعه داستانی از «جانی روداری»، ترجمه مهناز صدری، نشر زمان) «تِرِزا» درست مثل یک عروسک کوچک و ظریف بود، و برای همین، او را «تِرِزینا» یعنی ‌«تِرِزای کوچک» صدا می‌کردند. تِرِزینا با پدر و مادر و مادربزرگش در یک دهکده‌ی کوهستانی زندگی می‌کرد. او دخترکِ بسیار شاد و خوشحالی بود و واقعا از زندگی لذت می‌برد. راه رفتنش مثل رقصیدن، و حرف زدنش مثل آواز خواندن بود. تِرِزینا، بعد از مدّتی، صاحب برادر کوچکی به‌نام «آنسِل» شد. دخترک، برادرش را خیلی دوست داشت. اغلب، او را بغل می‌کرد و با خود به صحرا می‌برد تا گُل‌های زیبای صحرایی و گاوهای بزرگ ولی بی‌آزار را که مشغول چَرا بودند، نشانش دهد. گاهی هم برای آوردن تخم‌مرغ‌های تازه او را با خود به مرغدانی می‌برد.
آنها خانواده‌ای واقعاً خوشبخت بودند، ولی متأسفانه ناگهان جنگ شروع شد. پدرِ تِرِزینا را مجبور کردند به جنگ برود، و او دیگر نتوانست به خانه برگردد. مادر و مادربزرگ تِرِزینا با شنیدن خبر کشته‌شدن پدر، در حالی‌که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، از شدّت غم و اندوه، زار زار می‌گریستند. تِرِزینا، که از همه‌جا بی‌خبر بود، با تعجّب پرسید: «شما چرا دارید گریه می‌کنید؟»
مادربزرگ آهی کشید و گفت: «آخ، تِرِزینای بیچاره‌ی من! آنسِلِ کوچکِ عزیز! پدرتان دیگر هیچ‌وقت به خانه بازنخواهدگشت.»
تِرِزینا، که باز هم تعجّب کرده‌بود، پرسید:
- چرا باز نخواهد گشت؟ پدرخیلی مهربان است و من او را خیلی خیلی دوست دارم. نامه‌ای به پادشاه می‌نویسم و از او خواهش می‌کنم پدرم را آزاد کند تا همیشه در کنارش باشم.
- ولی دختر عزیزم! پادشاه هیچ کاری برای پدر تو نمی‌تواند بکند. او پدرت را به جنگ فرستاد، حالا هم جنگ تمام شده و پادشاه پیروز؛ ولی این پیروزی برای ما شادی به همراه نیاورده، چون پدرت در این جنگ کشته شده‌است.
تِرِزینا، که از شدّت خشم و غضب قرمز شده‌بود، فریاد زد: «حالا که این‌طور است، من دیگر نمی‌خواهم در این دنیای وحشتناکِ بی‌عدالت زندگی کنم!»
مادرش با مهربانی گفت: «دختر عزیزم! وقتی که بزرگ شدی، خیلی چیزها را خواهی فهمید.»
تِرِزینا، درحالی‌که گونه‌هایش از اشک خیس شده‌ بود، با عصبانیّت فریاد کشید: «نمی‌خواهم، نمی‌خواهم هیچ‌چیز را بفهمم! اصلاً‌ نمی‌خواهم دیگر بزرگ شوم! دلم می‌خواهد همیشه کوچک بمانم!»
و واقعاً از آن روز به بعد تِرِزینا دیگر بزرگ نشد و همان اندازه که بود، ماند. فقط در قلبش به‌جای شادی غم و غصّه بزرگ شد
اما آنسِل روز به ‌روز رشد می‌کرد. به زودی تا کمر تِرِزینا و بعد هم تا سر شانه‌های او قد کشید. تِرِزینا هم، که با خود عهد کرده‌بود دیگر بزرگ نشود، مرتّب تکرار می‌کرد: «من دنیایی را که در آن این‌همه بی‌عدالتی و بدبختی هست، نمی‌خواهم!»
حالا دیگر مردم تِرِزینا را «دختری که بزرگ نمی‌شود» می‌نامیدند. دختربچّه‌هایی که زمانی هم‌قد و اندازه‌ی تِرِزینا بودند، اکنون دخترخانم‌های زیبا و خوش‌قامتی شده و مشغول تهیّه‌ی جهیزیّه‌ی عروسی‌شان بودند. آنها به تِرِزینا می‌گفتند:
- تِرِزینا، اگر بزرگ نشوی، آن‌وقت کسی با تو ازدواج نخواهدکرد.
- باشد؛ من اصلاً‌ نمی‌خواهم ازدواج کنم.
- خُب، اگر همین‌طور کوچک بمانی، آن‌وقت کفش‌های پاشنه‌بلند هم نمی‌توانی بپوشی.
- چه اهمّیتی دارد؟ من از کفش‌های چوبیِ خودم بیشتر خوشم می‌آید.
آن‌وقت دخترها می‌خندیدند و تِرِزینا هم، با یک دنیا غصّه، به انبارِ کاه پناه می‌برد. روزهای زیادی را آنجا می‌گذراند و تمام مدّت در فکر این بود که بقیه‌ی عمرش را چگونه باید سپری کند، و آن‌قدر فکر می‌کرد که عاقبت سرش درد می‌گرفت.
در همین ایّام، مادرِ تِرِزینا را که از شدّت غصّه و کارهای سخت مریض شده‌بود، در بیمارستان بستری کردند. حالا دیگر همه‌ی کارهای خانه را مادربزرگ، که دیگر خیلی پیر شده‌بود، انجام می‌داد. مادربزرگ مجبور بود برای روشن‌کردن اجاق، هیزم‌های سنگین را به دوش بکشد، درحالی‌که تواناییِ آن را نداشت؛ و تِرِزینا از دیدن این منظره قلبش به درد می‌آمد.
یک‌روز که مادربزرگ سطل‌های پُر از آب را به سختی به خانه می‌آورد، رو به تِرِزینا کرد و گفت: «تِرِزینا، ببین! من واقعاً پیر و ناتوان شده‌ام، کاش تو کمی بزرگ‌تر بودی و می‌توانستی به من کمک کنی.»
تِرِزینا سعی کرد سطل‌های پُر از آب را بردارد، ولی نتوانست. رفت سراغ هیزم‌ها، آن‌قدر برای تِرِزینا سنگین بودند که افتاد و زانویش زخم شد. آن‌وقت او نشست و با خودش فکر کرد: «دیگر مجبورم بزرگ شوم؛ البتّه فقط کمی؛ فقط به اندازه‌ای که بتوانم به مادربزرگ کمک کنم.»
و همین کار را هم کرد. کمی بزرگ شد. حالا دیگر می‌توانست آب و هیزم بیاورد. مادربزرگ، که خیلی خوشحال شده‌بود، تِرِزینا را غرق در بوسه کرد و گفت: «متشکرم تِرِزینا! تو واقعاً دختر عاقلی هستی! آیا می‌توانم از تو خواهش کنم به گاومان علوفه بدهی؟ من دست‌هایم خیلی درد می‌کند و اصلاً‌ نمی‌توانم چنگک سنگین را بردارم.»
تِرِزینا رفت توی انبار کاه که درست بالای طویله قرار داشت، چنگک را برداشت تا از آن بالا برای گاوشان علوفه بریزد، ولی چنگک سنگین بود و او نتوانست آن را بلند کند.
تِرِزینا باز هم تصمیم گرفت بزرگ شود؛ البتّه این بار هم فقط کمی؛ آن‌قدر که بتواند چنگک را بلند کند و مادربزرگ را از زحمت علوفه دادن به گاو نجات دهد. بعد از آن، تِرِزینا با خود عهد کرد که دیگر بزرگ نشود؛ حتّی به اندازه‌ی یک سانتی‌متر! حالا قدّ تِرِزینا درست اندازه‌ی دخترهای هم سن و سالش شده‌بود. ولی باز هم اهالی دهکده، از روی عادت، او را «تِرِزینایی که بزرگ نمی شود» صدا می‌کردند. آخر ترکِ عادت مشکل است. ولی از حق نگذریم؛ این لقب به تِرِزینا می‌آمد، چون بعد از آن دیگر قدّش بلند نشد.
مادر تِرِزینا هنوز در بیمارستان بستری بود که مادر بزرگ درگذشت و تِرِزینا با آنسِل، که حالا به مدرسه می‌رفت، تنها ماند. حالا تِرِزینا مجبور بود هر روز صبح برادرش را بیدار کند و بالای سرش بایستد تا حتماً دست‌ و صورتش را بشوید، صبحانه و کیف و کتابش را آماده کند، و او را به مدرسه ببرد. در بازگشت هم برای ناهار خرید می‌کرد و به نظافت خانه می‌پرداخت. به مرغ‌ها دانه می‌داد، شیر می‌دوشید، علف‌های هرز را از توی جالیز می‌کَنَْد، و ... . خلاصه کار خیلی زیاد بود و تِرِزینا هم با آن قدّ و قواره‌ی کوچکش نمی‌توانست از پس همه‌ی آن‌ها برآید. هنوز روز به نیمه نرسیده‌ بود که از خستگی از پا در می‌آمد و بقیه‌ی کارها انجام نشده باقی می‌ماند. شب‌ها پلک‌هایش از خستگی روی هم می‌افتادند، ولی او نمی‌توانست برود بخوابد؛ چون باید ظرف‌های کثیف را می‌شست، لباس مدرسه‌ی برادرش را تمیز و جوراب‌هایش را وصله می‌کرد.
تِرِزینا، که دیگر طاقت و تواناییِ انجام آن همه کار را نداشت، تصمیم گرفت باز هم کمی بزرگ شود، فقط آن قدر که بتواند تا آمدن مادرش از بیمارستان، از برادرش مواظبت کند؛ او هنوز خیلی کوچک بود و به کمک تِرِزینا احتیاج داشت. به این ترتیب، تِرِزینا باز هم کمی بزرگ شد و دیگر کارهای خانه را به‌راحتی انجام می‌داد. گاهی خودش را در آینه‌ی قدّی که روی درِ کمد بود نگاه می‌کرد، و از اینکه می‌دید قدّش آن‌قدر بلند شده، عصبانی می‌شد و خودش را سرزنش می‌کرد و می‌گفت: «چقدر من بی‌اراده هستم! تصمیم گرفته‌بودم دیگر بزرگ نشوم؛ ولی حالا توی آینه‌ی قدّی هم جا نمی‌گیرم!» تِرِزینا، که دوست نداشت افکار بد و غم‌انگیز را در سرش نگه دارد، زود شروع به کار می‌کرد و به خودش دلداری می‌داد و می‌گفت: «عیبی ندارد! من نه به خاطر خودم، بلکه برای کمک به دیگران بزرگ شده‌ام؛ پس نباید خودم را سرزنش کنم.»
بالاخره یک روز، مادر، که حالش کمی بهتر شده‌بود از بیمارستان مرخّص شد و به خانه برگشت. مادر که دید در خانه همه چیز مرتّب و منظّم است و تِرِزینا هم آن‌قدر بزرگ و زیبا شده که به سختی می‌شد او را شناخت، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. او خواست که در کارهای خانه به تِرِزینا کمک کند، ولی تِرِزینا به مادرش اجازه نداد حتّی از جایش تکان بخورد، و به او گفت: «مادر جان! شما بهتر است زیرِ نور آفتاب استراحت کنید تا هر چه زودتر کاملاً سالم و قوی شوید. هر وقت هم که حوصله‌تان سر رفت، بروید و کمی گردش کنید.»
حالا آن‌ها سه نفر شده‌بودند و کارهای خانه هم به همین اندازه بیشتر شده بود، و باز تِرِزینا احساس می‌کرد که نمی‌تواند به تنهایی از پس همه‌ی کارها برآید. چاره‌ای نبود جز اینکه بازهم کمی بزرگ شود. با خود گفت: «باشد! این‌بار هم به خاطر مادر و برای این‌که او دیگر مریض نشود، باید کمی بزرگ بشوم.» و به این ترتیب، باز هم بزرگ‌تر و دوباره اندازه‌ی دخترهای هم سن و سالش شد. دوستانش به شوخی به او می‌گفتند: «تِرِزینا! بهتر است دیگر بزرگ نشوی، چون آن‌وقت قدّت از پسرها هم بلندتر می‌شود و هیچ‌کس به خواستگاری‌ات نخواهد آمد.» و تِرِزینا جواب می‌داد: «خُب، این که به نفع شماست. من اصلاً‌ به پسرها فکر نمی‌کنم.» تِرِزینا واقعاً نه تنها به هیچ پسری، بلکه به خودش هم فکر نمی‌کرد. او فقط در اندیشه‌ی کمک کردن به هر کسی بود که به او نیاز داشت؛ و از بزرگ‌شدن خودش هم فقط به همین دلیل راضی و خشنود بود.
مادرِ تِرِزینا، که حالا کاملاً بهبود یافته‌ بود، دوباره کارهای منزل را به عهده گرفت. تِرِزینا، که حالا کمی وقتِ آزاد پیدا کرده‌بود، تصمیم گرفت به پیرزنِ تنهای همسایه‌شان کمک کند. کم‌کم همه‌ی اهالی دهکده، هروقت به کمکی نیاز داشتند، فورا سراغ تِرِزینا می‌رفتند. او هم با کمال میل به همه کمک می‌کرد و از این‌کار بسیار لذّت می‌برد و خوشحال بود.
یک روز شایعه‌ای در دهکده دهان به دهان گشت. همه از یک راهزن که در کوه‌‌های اطراف کمین کرده‌بود، صحبت می‌کردند. به زودی این راهزن، که تا بیخِ دندان‌هایش مسلّح بود، به دهکده حمله کرد و دستور داد فورا یک کیلو طلا برایش جمع کنند. راهزن تهدید کرده‌بود که حتّی اگر یک گِرَم کم باشد، تمام خانه‌ها را به آتش خواهد کشید.
هیچ‌کس در دهکده جرأت نکرد به جنگِ راهزن برود. زنان رفتند و هرچه انگشتر و گوشواره و گردن‌بندِ طلا داشتند، آوردند. زن بقّال دهکده هم ترازوی بقّالی را برای وزن کردنِ طلاها آورد و به خاطر این لطف بزرگش خود را از دادن طلا معاف کرد.
و امّا تِرِزینا، به جای آوردن طلا، رفت تا مردان دهکده را جمع کند. تِرِزینا گفت: «اگر همه با هم متّْحد شوید، می‌توانید این راهزن را شکست دهید، زیرا شما زیاد هستید و او فقط یک نفر.»
مردان، درحالی‌که از ترس می‌لرزیدند، جواب دادند: «ولی او اسلحه دارد و ما نداریم. بهتر است طلاها را بدهیم و از شرّش خلاص شویم.»
تِرِزینا، که واقعاً خشمگین شده بود، داد زد: «معلوم نیست شماها مرد هستید یا یک گلّه گوسفند!»
امّا هیچ مردی پاسخ نداد. فقط همه سرهایشان را پایین انداخته بودند تا کسی صورتِ سرخ‌شده از خجالتشان را نبیند. تِرِزینا با دیدن این وضع تصمیم گرفت خودش به تنهایی حسابِ این راهزن را برسد. فورا به خانه برگشت و رفت مقابل آینه ایستاد و همین‌طور که خود را نگاه می‌کرد، با صدای بلند و مصمّم گفت: «می‌خواهم بزرگ و بزرگ‌تر شوم! می‌خواهم غول شوم.»
هنوز حرف‌های تِرِزینا تمام نشده‌بود که شروع کرد به بزرگ شدن، و آن‌قدر بزرگ شد که دیگر سرش به سقف اتاق می‌خورد. ولی تِرِزینا که هنوز راضی نشده‌بود، آمد توی حیاط تا هیچ سقفی جلو بزرگ‌شدنش را نگیرد. حالا دیگر قدّش به شیروانی خانه رسیده‌بود، امّا او باز هم می‌خواست بزرگ‌تر شود، می‌خواست قدّش به دودکش بلند روی شیروانی برسد، و رسید. حالا تِرِزینا کاملاً مطمئن بود که می‌تواند نقشه‌اش را عملی کند؛ نقشه‌ای بسیار ساده! تِرِزینا وارد میدان دهکده شد و به طرف راهزن رفت. او، با دیدن تِرِزینای غول‌پیکر، درحالی‌که دندان‌هایش از ترس به‌هم می‌خورد، تفنگش را انداخت و پا به فرار گذاشت. امّا تِرِزینا فقط با چهار قدم به او رسید، یقه‌اش را گرفت، از زمین بلندش کرد و گذاشت روی ناقوس کلیسای دهکده و به او دستور داد: «همان‌جا بمان و تا سربازان برای دستگیری‌ات نیامده‌اند، از جایت تکان نخور!»
راهزن از ترسِ افتادن از آن بالا چشم‌هایش را بسته و نفسش را در سینه حبس کرده‌بود. تِرِزینا به پشت سرش نگاه کرد و دید مردم دهکده با فریادهای شادی به طرف او می‌دوند. تِرِزینا نفس راحتی کشید و رفت به خانه‌اش. در راه با خود فکر می‌کرد: «این‌بار دیگر واقعاً اشتباه کردم! برای کمک به مردم به اندازه‌ی یک غول شده‌ام، ولی خُب، بالاخره یکی باید جلو این راهزن را می‌گرفت.»
در همین موقع، اتفاق عجیبی افتاد. تِرِزینا، با هر قدمی که بر می‌داشت، کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شد تا بالاخره به اندازه‌ی همان تِرِزینای زیبا و خوش‌قامتِ گذشته شد. او، بی‌آن‌که سرش به سقف بخورد، وارد خانه شد، و بی‌آن‌که صندلی را بشکند، روی آن نشست. بله، او دوباره همان تِرِزینای سابق، یعنی بهترین، زیباترین، و خوش‌قامت‌ترین دختر دهکده شده‌بود. مردم که به خانه‌ی تِرِزینا آمده‌بودند تا از او تشکّر کنند، از دیدنش با آن قامت متناسب واقعاً متعجّب شدند. ولی تِرِزینا فقط به آن‌ها لبخند می‌زد. او آن‌قدر خوش‌قلب و ساده‌دل بود که نمی‌دانست وقتی انسانی با بی‌عدالتی مبارزه می‌کند، خیلی خیلی بزرگ می‌شود، اگرچه به اندازه‌ی یک آدم معمولی باشد.
تِرِزینا احساس خوشبختیِ واقعی می‌کرد، زیرا توانسته بود اشتباهی را که در کودکی مرتکب شده‌بود، اصلاح کند.

 

متن برگزیده:آوای شب

(داستان‌هایی برای سرگرمی، جانی روداری، ترجمه‌ی چنگیز داورپناه، انتشارات بخش فرهنگی سفارت ایتالیا در ایران، تهران، پاییز ۱۳۷۱)

اگر آن داستان قدیمی را به خاطر داشته باشید، داستان شاهزاده خانمی را که خواب به چشمش نمی‌آمد چون زیر آخرین تشک - از تشک‌هایی که روی هم انباشته شده و شاهزاده خانم روی بالاترین آنها لمیده بود - یک نخودچی قرار داشت، داستان این آقای سالخورده برایتان بیشتر قابل فهم خواهد بود.
آقایی بود خیلی خوش‌اخلاق؛ می‌شود گفت خوش‌اخلاق‌ترین آقای سالخورده‌ای که ممکن است وجود داشته باشد. شبی در حالی‌که در رختخواب بود و داشت چراغ را خاموش می‌کرد تا بخوابد صدایی شنید، صدای گریه کسی ... . با خود گفت: «عجیبه! به نظرم صدای گریه‌ای است ولی فکر نمی‌کنم کسی در خانه باشد.»
آقای سالخورده بلند شد، کتش را پوشید و در داخل آپارتمان کوچکی که در آن به تنهایی زندگی می‌کرد گشتی زد و به همه جا سر کشید.
- نه هیچ کس اینجا نیست، شاید صدا از خانه همسایه‌هاست.
آقای سالخورده به رختخواب برگشت ولی چیزی نگذشته بود که دوباره آن صدا را شنید؛ صدای گریه.
- به نظرم صدا از خیابان می‌آید. حتماً کسی آن پایین دارد گریه می‌کند. باید بروم ببینم که چه کسی است و چه دردی دارد.
آقای سالخورده بلند شد، خودش را خوب پوشانید، چون شب سردی بود، و رفت توی خیابان.
- عجب! به نظرم می‌آمد که اینجا باشد ولی هیچ‌کس اینجا نیست. شاید در خیابان کناری باشد.
آقای سالخورده رفت و رفت، از یک خیابان به خیابان دیگر، از یک میدان به میان دیگر، تمام شهر را دور زد و رسید به آخرین خانه در آخرین خیابان. جلوی درِ آن خانه پیرمردی را دید که با صدای ضعیفی می‌نالید.
آقای سالخورده گفت: شما اینجا چه می‌کنید؟ حالتان خوب نیست؟
پیرمرد روی چند تکه مقوای پاره پاره شده دراز کشیده بود. وقتی شنید که کسی او را صدا می‌کند ترس برش داشت و گفت: اوه.کیه؟ ... فهمیدم. شما صاحب اين خانه‌ايد؟ خيلي خوب! من می‌روم. فوراً می‌روم، دیگر هم جلوی در خانه‌ي شما نمی‌خوابم.
- کجا می‌خواهید بروید؟
- کجا؟ نمی‌دانم کجا، من خانه ندارم، کسی را هم ندارم. زیر این طاق پناه آورده بودم. امشب هوا سرد است، برای اینکه بفهمید هوا چقدر سرد است، کافیست روی نیمکت توی پارک بخوابید و رویتان هم فقط دو ورق روزنامه کشیده باشيد. به احتمال زیاد دیگر از خواب بیدار نمی‌شوید! اصلاً این چیزها چه اهمیتی برای شما دارد؟ من می‌روم، گفتم که می‌روم ... .
- نه، گوش دهید، صبر کنید ... من صاحب‌خانه نیستم.
- پس چه می‌خواهید؟ کمی جا می‌خواهید؟ بفرمایید بنشینید. پتو ندارم ولی برای دو نفر جا هست ... .
- می‌خواستم بگویم ... خانه من، اگر مایل باشید، هم گرم‌تر است و هم یک تخت اضافی دارد ...
- یک تخت؟ در یک جای گرم؟
- بیایید، با من بیایید. می‌دانید چه کار می‌کنیم؟ قبل از اینکه برای خوابیدن به رختخواب برویم یک لیوان شیر گرم می‌خوریم ... .
پیرمرد و آقای سالخورده با هم به خانه رفتند. روز بعد آقای سالخورده پیرمرد را به بیمارستان برد چون به علت خوابیدن در پارک‌ها و زیر طاقهای در ورودی خانه‌ها، دچار سینه‌پهلو شده بود.
وقتی آقای سالخورده به خانه برگشت دیگر شب شده بود. داشت به رختخواب می‌رفت که باز صدای گریه‌ای شنید ... .
باز این صدا، یک بار دیگر. بی‌فایده است که خانه را بگردم، خوب می‌دانم که در خانه کسی نیست. این که سعی کنم بخوابم هم بی‌فایده است. با این صدایی که در گوشم است مطمئنا نمی‌توانم بخوابم. بروم ببینم چه خبر است.
مثل شب قبل آقای سالخورده از خانه بیرون آمد و رفت و رفت به دنبال صدای گریه‌ای که این بار به نظر می‌رسید که از جای خیلی دوری می‌آید. در حالی‌که قدم برمی‌داشت احساس کرد چیز عجیبی دارد اتفاق می‌افتد. داشت در شهری راه می‌رفت که شهر او نبود و بعد احساس کرد که باز در شهر دیگری است. سرانجام در آن طرف استان به یک ده کوچک در قله کوهی رسید. آنجا زن بیچاره‌ای داشت گریه می‌کرد، چون بچه‌ای بیمار داشت و کسی نبود که برایش دکتر بیاورد.
وقتی که آقای سالخورده از حال او پرسید، زن گفت: نمی‌توانم بچه را تنها بگذارم و با این برفی که می‌بارد نمی‌توانم او را از خانه بیرون ببرم ... .
برف تمام فضاي اطراف خانه را پوشانده بود. شب مانند کویری سپید به نظر می‌آمد.آقای سالخورده گفت: «بگویید که دکتر کجا زندگی می‌کند، من دنبالش می‌روم. من خودم او را اینجا می‌آورم. در این فاصله شما هم با یک تکه پارچه خیس، پیشانی بچه را خنک کنید شاید کمی بهتر شود.» آقای سالخورده هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام داد و دوباره به خانه برگشت.
حالا شب بعد است. مثل شب‌هاي پيش، درست موقعی که می‌خواهد خوابش ببرد صدا وارد خوابش می‌شود، صدای گریه‌ای که به نظر می‌رسد خیلی نزدیک است. این که بی‌اعتنا صدای گریه را نادیده بگیرد برایش ممکن نیست. آقای سالخورده آهی می‌کشد. لباس می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید و می‌رود و می‌رود.
باز همان چیز عجیب اتفاق می‌افتد، خیلی عجیب، این بار تمام ایتالیا را از این سر تا آن سر می‌رود، بعد از دریا هم می‌گذرد و به کشوری می‌رسد که در آنجا جنگ است یک خانواده که خانه‌شان با بمب خراب شده‌بود آه و ناله می‌کردند. آقای سالخورده گفت: «ناراحت نشوید، شجاع باشید!» و تا آنجا که از دستش برمی‌آمد به آنها کمک کرد. معلوم است که نمی‌توانست تمام خواسته‌های آنها را برآورده کند اما حداقل آنها دیگر گریه نمی‌کردند و او می‌توانست به خانه‌اش برگردد. وقتی برگشت شب به سرآمده بود و بی‌فایده بود که به رختخواب برود. با خود گفت: «عیبی ندارد، امشب کمی زودتر می‌خوابم.» ولی هر شب صدای گریه دوباره شنیده می‌شد. همیشه کسی گریه می‌کرد، در اروپا یا آفریقا، در آسیا یا آمریکا، شبی بعد از شب دیگر و او می‌شنید، و وقتی که می‌شنید نمی‌توانست بخوابد.

اولین پایان داستان: آن آقای سالخورده آدم خوبی بود، خیلی خوب. متاسفانه بعد از شبهای پی‌درپی که بی‌خوابی کشیده بود دچار حالت عصبی شد. با حالتی نزار به خود می‌گفت: «کاش حداقل می‌توانستم یک شب در میان بخوابم. وانگهی در این دنیا مگر فقط من هستم که این صدای گریه را می‌شنوم؟ مگر ممکن است که هیچ کس دیگری آن صدا را نشنود و به فکر کسی نرسد که برود ببیند چه خبر است؟» بعضی شبها وقتی صدا را می‌شنید سعی می‌کرد مقاومت بکند و با خود می‌گفت: «این بار دیگر بلند نمی‌شوم سرما خورده‌ام و پشتم درد می‌کند، کسی نمی‌توانم مرا متهم به خودخواهی بکند.» ولی صدای گریه آن قدر ادامه پیدا می‌کرد که آقای سالخورده مجبور می‌شد بلند شود. رفته رفته بیشتر خسته می‌شد و همیشه عصبی بود.
بالاخره تصمیم گرفت که قبل از رفتن به رختخواب توی گوش‌هایش پنبه فرو کند. به این ترتیب صدا را نمی‌شنید و می‌توانست بخوابد: «این کار را فقط برای چند شبی خواهم کرد. تنها برای آنکه قدری استراحت کنم؛ مثل آدم‌هایی که چند روز به مرخصی می‌روند. یک مرخصی چند روزه ... .»
یک ماه تمام به گوش‌هایش پنبه فروکرد. بعد از گذشت یک ماه، شبی پنبه‌های گوشش را درآورد و خوب گوش تیز کرد. دیگر هیچ صدایی نمی‌شنید. تا چند ساعت بعد از نیمه شب بیدار بود و گوش می‌داد اما هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. تنها صدای پارس کردن چند سگ از دور می‌آمد.
آقای سالخورده چنین نتیجه‌گیری کرد: «یا هیچ کس دیگر گریه نمی‌کند یا اینکه من کر شده‌ام. در هر حال چه می‌شود کرد. شاید این جوری هم بهتر باشد.»

دومين پايان داستان: آقاي سالخورده شبهاي زيادي و سالها اين كار را ادامه داد. هرشب بلند مي‌شد، سرما يا گرما فرقي نمي‌كرد و از يك سر دنيا به آن سر ديگر مي‌دويد تا به كسي كمك كند. فقط چند ساعتي مي‌خوابيد، يعني بعد از ناهار بي‌آنكه لباسهايش را درآورده باشد روي مبل كهنه‌اي كه سن و سالش بيشتر از خود او بود. اما همسايه‌ها به او مشكوك شده بودند:
- هر شب كجا مي‌ره؟
- معلومه ولگردي مي‌كند. هنوز نفهميده‌اند كه او يك ولگرد است؟
- شايد هم دزد باشد.
- يعني دزده؟ مطمئني؟ حالا روشن شد كه آقا چه كاره است!
- بايد تحت نظرش گرفت.
يك شب در آن محله يك دزدي اتفاق افتاد. همسايه ها تقصير را به گردن آقاي سالخورده انداختند. خانه‌اش را بازرسي كردند و همه چيز را زير و رو كردند. آقاي سالخورده با تمام قدرت اعتراض مي‌كرد: من بي‌گناهم، بي‌گناهم!
- بله؟ بي‌گناه؟ پس به ما بگوييد كه ديشب كجا بوديد؟
- كجا بودم؟ الان مي‌گويم... در آرژانتين بودم، دهقاني گاوش را گم كرده بود و ...
- نگاه كنيد، چقدر پرروست! در آرژانتين! دنبال گاو!
خلاصه آقاي سالخورده به زندان افتاد. حال پريشاني داشت چون هر شب صداي كسي را مي‌شنيد كه گريه مي‌كرد ولي نمي‌توانست از سلول زندان بيرون بيايد و به كمك كساني بشتابد كه به او نياز دارند.

سومين پايان داستان: شايد پايان داستان مي‌توانست به اين شكل باشد كه: يك شب در تمام كره‌ي زمين حتي يك نفر هم پيدا نمي‌شود كه در حال گريه باشد، حتي يك بچه. شبهاي بعد هم و همين‌طور تمام شبهاي ديگر. هيچ كس گريه نمي‌كند، هيچ كس احساس بدبختي نمي‌كند.
شايد يك روز چنين چيزي شدني باشد، اما آقاي سالخورده ديگر خيلي پير شده است و تا رسيدن آن روز زنده نخواهد بود. فعلاً كه چنان روزگاري نيست او به كارش ادامه مي‌دهد و هر شب بلند مي‌شود و راه مي‌افتد، چون چنين كاري را، بدون از دست دادن اميد، بايد انجام داد.

متن برگزیده:سرزميني كه در آن هيچ چيز تيز و برنده نيست

(بنفشه‌ای در قطب [گزیده‌ای از «داستان‌های تلفنی»]، جانی روداری، ترجمه‌ی فرشته ساری، انتشارات ونوشه)
جوواني بي كار و بار بود و سفر كردن را خيلي دوست داشت. او رفت و رفت تا به سرزمين عجيبي رسيد. خانه ها در اين سرزمين به شكل هلال بودند و بام ها به شكل كمان.
پرچيني طبيعي از بوته‌هاي گل سرخ در طول جاده‌اي كه جوواني در آن راه مي‌رفت كشيده شده بود. جوواني خيلي دلش مي‌خواست يك گل سرخ به جادكمه‌اي جليقه‌اش فرو كند. درحاليكه احتياط مي‌كرد مبادا خاري به دستش فرو رود،‌ گلي را چيد. اما متوجه شد که خارها ابداً در دست فرو نمي‌روند، انگار خارها اصلاً تيز نبودند و فقط آهسته دست را غلغلك مي‌دادند.
جوواني تعجب كرد و با خود گفت: «واي، اين ديگه معجزه است!»
در همين لحظه از پشت بوته‌هاي گل سرخ، نگهبان شهر ظاهر شد و با لبخندي بسيار مؤدبانه پرسيد:
- مگر نمي‌دانستيد كه نبايد گل‌ها را چيد؟
- ببخشيد ... من نمی‌دانستم كه ... .
- در اين صورت، چون شما غریبه هستید فقط بايد نصف جريمه را بپردازيد.
نگهبان با همان لبخند مهربان اين را گفت و شروع كرد به نوشتن برگه‌ی جريمه. جوواني متوجه شد كه قلم او نوك تيز نيست بلكه پهن و كند است.
جوواني پرسيد: ببخشيد ممكنه نگاهي به شمشير شما بيندازم؟
نگهبان گفت: خواهش مي‌كنم.
و در همان حال شمشيرش را بيرون كشيد. شمشير هم نه تيز، بلكه كند از آب درآمد.
جوواني از حيرت داشت شاخ در مي‌آورد. پیش خود می‌گفت: اينجا ديگر كجاست؟ از كجا سر درآورده ام؟
- اينجا سرزميني است كه در آن هيچ چيز تيز و برنده وجود ندارد.
نگهبان آنچنان اين جمله را گفت كه انگار تمام كلمه‌هاي آن را بايد با حروف درشت نوشت!
جوواني با تعجب پرسيد: پس ميخ‌ها چي؟ ميخ كه بايد تيز باشد!
- ما مدت‌ها است كه بدون ميخ كارهايمان را راه مي‌اندازيم؛ با چسب! و اما جريمه‌ات. لطف كن و دو تا سيلي توی گوش من بزن!
دهان جوواني از فرط حيرت چنان باز ماند كه انگار مي خواهد يك كيك درسته را قورت بدهد! بالاخره به خود آمد و فريادزنان گفت: هيچ معلوم هست شما چه مي‌گوييد؟ من ابداً دلم نمي‌خواهد به خاطر توهين به نگهبان شهر دستگير بشوم و به زندان بيفتم. آن وقت اين سيلي‌ها را در آنجا من بايد بخورم و نه شما.
نگهبان با مهرباني شروع كرد به توضيح دادن: اما اين قانون سرزمين ما است. براي هر كار خلاف، جريمهٔ كامل چهار عدد سيلي است و نصف جريمه دو عدد.
جوواني پرسيد: دو تا سيلي به نگهبان؟
- بله، به نگهبان.
- اما اين خيلي خيلي ناعادلانه است! نبايد اين طور باشد!
نگهبان جواب داد:
- بله البته که منصفانه نيست! نبايد اين طور باشد! اين كار آن قدر وحشتناك و ناعادلانه است كه مردم ترجيح مي‌دهند كار‌هاي غير‌قانوني انجام ندهند تا مجبور نشوند جريمه بپردازند و توی گوش نگهبان بي گناه سيلي بزنند. خوب و حالا جريمه‌ی شما، من منتظرم دو تا سيلي توی گوش من بزنيد. به اين ترتيب، شما آقاي مسافر دفعه‌ی ديگر بيشتر مواظب اعمالتان خواهيد بود، اين طور نيست؟
جوواني گفت: اما من نمي‌خواهم حتي با ملايمت نيشگوني از گونه‌ی شما بگيرم، چه برسد به اين كه شما را بزنم!
نگهبان باز هم مؤدبانه گفت: در اين صورت مجبورم شما را تا مرز بدرقه كنم و درخواست كنم كه سرزمين ما را ترك كنيد!
و جوواني كه به شدت شرمنده شده بود، مجبور شد سرزميني را ترك كند كه در آن جا هيچ چيز تيز و برنده نبود. گرچه او هنوز آرزو دارد به آنجا برگردد و با نزاكت كامل در پناه قانون زندگي كند، ميان مردمي كاملاً باادب و در خانه‌هايي كه هيچ چيز تيزي ندارند.

متن برگزیده:مردسنگ شکن

برگرفته از کتاب "قصه از این قرار بود..." ، نوشته ی لائورا والیاسیندی،

ترجمه ی اعظم رسولی و مژگان مهرگان، نشر نی

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که در زیر آفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگهای کنار جاده می گذرانید. روزی با خود گفت :" آه! اگر می توانستم ثروتمند شوم، آن وقت می توانستم استراحت کنم". فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت: " آرزویت اجابت باد!" همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به او خدمت می کردند. حالا می توانست هر چقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگز به عمرش ندیده بود: خورشید را! آهی کشید و گفت: "آه! اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت: " خواسته ات اجابت باد!". اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره وتار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!" اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را از آسمان پراکند.
" دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خورد می کند. گفت:"کاش می توانستم کسی باشم که کوه ها را خورد می کند."!

 

متن برگزیده

نوشته‌ی «مایک کویین» (نویسنده آمریکایی معاصر)،

برگرفته از کتاب «خنده نیشتر»، ترجمه محمود کیانوش

ملوان پیر چپقش را از لبش برداشت و با تحقیر تف کرد و گفت: «جنگ نه موضوع پیچیده ای است و نه فهمش مشکل است. آدم یک تفنگ بر می دارد و مردم را می کشد. ولی پدربزرگ من ناقلایی بود که از پسش بر نمی آمدند. هیچ کس مثل او اصولی فکر نمی کرد.»
بچه ها در مدتی که او متفکرانه به چپقش پک می‌زد و به دریا نگاه می کرد، ساکت نشسته بودند. می‌دانستند که به زودی دنبال حرفش را خواهد گرفت.
ملوان پیر گفت: «زمان جنگ تصفیه‌ی اخلاقی بود. خیلی سال از آن موقع می‌گذرد. هنوز شما به دنیا نیامده بودید. پدربزرگ من ،که آن وقت‌ها جوان خوش قیافه‌ای بود با همه‌ی جوان‌های دیگر برای سربازی احضار شده بود.دکتر توی گلویش نگاهی انداخت و با شست روی قفسه‌ی سینه‌اش فشاری داد و اعلام کرد که از همه‌شان سالم‌تر است.»
بردندش حمام و درش آوردند و یک دست لباس نظامی به تنش کردند و یک تفنگ به دستش دادند و به او گفتند خوب، حالا آماده شدی.
پدر بزرگم به آن ها گفت: «برای چه کاری آماده شده‌ام؟»
گفتند: «معلوم است دیگر! برای این که بروی تیر در کنی!»
پدربزرگم ول کن نبود.باز پرسید: «من می‌خواهم بدانم به کی باید تیر در کنم؟»
گفتند: «خوب معلوم است دیگر:به دشمن!»
پدر بزرگم پرسید: « که این دشمن کی باشد؟»
این حرف آنها را کلافه کرد. پدربزرگم گفت: «اگر لازم بشود که آدم کسی را با تیر بزند، من حرفی ندارم. ولی آخر این آدم کیست؟ اسمش چیست؟ متأهل است یا مجرد؟ بچه دارد یا ندارد؟ شغلش چیست؟ چند سالش است؟ من به کشتن او اعتراضی ندارم اما شما نمی‌توانید از من بخواهید بروم مردی را که اصلا نمی‌شناسمش با گلوله سوراخ سوراخ کنم!»
این حرف کاملاً منطقی بود و ژنرال‌ها نمی‌توانستند حقیقت آن را انکار کنند. چاره‌ای نداشتند جز این که بروند به سراغ پرونده‌ی اسامی سپاهیان دشمن و یک نفر را انتخاب بکنند که پدربزرگم برود و او را بکشد. آمدند و گفتند: «بیا! این مرد را بکش.با آنهای دیگر هیچ فرق نمی‌کند.این پرونده‌ی کاملش. عکسش هم ضمیمه‌ی پرونده است.ببرش به خانه و با دقت مطالعه‌اش کن. وقتی که آن مرد را حسابی شناختی، برگرد تا بفرستیمت به جبهه او را بکشی.»
روز بعد پدربزرگم برگشت و گفت: «فایده‌ای ندارد. من نمی‌توانم این مرد را بکشم.در عمرم آدم به این خوبی ندیده‌ام. راستش آنقدر شیفته‌اش شده ام که مثل یک برادر دوستش دارم. اسمش اولیور اشمالتس است و یک مغازه دوچرخه‌سازی دارد. صاحب یک زن است، سه تا بچه‌ی کوچک. در اوقات فراغت ویولن می‌زند و آواز "دلبرم، و درخت‌ها شکوفه می‌دهند" را می‌خواند. من این آواز را خیلی دوست دارم. گوش کنید برایتان بخوانم:
دلبرم،نگاه کن،درختها
جان گرفته و شکوفه داده‌اند.
دیگر اشک غم ز چشم ها مریز،
خنده کن‌، عزیز من، مرا ببوس.
پیش از آنکه جانم از بدن رود
در کشاکش ستیز یا گریز،
خنده کن، عزیز من، مرا ببوس،
می‌روم به جنگ و کشته می شوم،
الوداع تا به روز رستخیز.»
ژنرال گفت: «خوب،بس است دیگر!» پیدا بود که حسابی متأثر شده است. گفت: «می‌فهمم چه احساسی داری. دست خودت نیست. او را می‌دهیم یک نفر دیگر بکشدش.»
آن وقت ژنرال دوباره به سراغ پرونده‌ها رفت و مدتی دراز از وقتش را صرف خواندن پرونده‌ی سربازان دشمن کرد. بالاخره یک نفر را گیر آورد که به درد کار می‌خورد. به پدربزرگم گفت: «بیا، این هم یک نفر که هر آدمی با دل و جان حاضر است او را بکشد.برو خانه و پرونده‌اش را مطالعه کن. وقتی که درست و حسابی شناختیش برگرد و بی‌معطلی برو او را بکش.»
پدربزرگم پرونده را برد خانه و آن را سر فرصت حسابی مطالعه کرد. این مرد واقعاً آدم چرندی بود. اسمش اوسکار فینکل بود. روزها همه‌اش توی عرق‌فروشی‌ها بود و مست می‌کرد و شب‌ها می‌رفت زنش را کتک می‌زد. خرجش را هم از این راه در می‌آورد که هر جا گدای کوری می‌دید، سکه‌هایی را که مردم توی کاسه‌اش ریخته بودند، می‌دزدید. خلاصه آدمی بود پست و مردم‌آزار و تنبل و حقه ‌باز و بیرحم و لاابالی و بد قول.
پدربزرگم تا آخرهای شب پرونده را مطالعه کرد و صبح روز بعد برگشت پیش ژنرال و گفت: «این مرد بی برو و برگشت آدم بی‌شرفی است. واقعاً هیچ دلیلی ندارد که آدم او را نکشد. رذلترین آدمی است که در عمرم دیده‌ام.»
ژنرال گفت: «بسیار خوب، این هم تفنگ. حالا برو به جبهه و بی‌معطلی بکشش.»
پدربزرگم گفت: «اجازه بفرمایید. حتی به رذل‌ترین آدم‌ها هم باید مهلت داد.این یک نامه‌ی خصوصی است که من برای این مرد نوشته‌ام. تصمیم گرفته‌ام که برای آخرین بار امتحانش کنم. شش ماه به او مهلت می‌دهم تا به خودش بیاید و رفتارش را درست کند. اگر تا آخر مهلت درست نشد، می‌روم و مثل یک سگ می‌کشمش.»
پیشنهاد پدربزرگم طبعاً پیشنهاد منصفانه‌ای بود. ژنرال چاره‌ای جز موافقت نداشت. آن وقت پدربزرگم برگشت به خانه که شش ماه صبر کند.
ملوان پیر ساکت شد و با دقتی بی‌مورد شروع کرد به پک زدن به پیپش. وقتی که معلوم شد دیگر نمی‌خواهد حرفش را دنبال کند، یک دختر کوچولو پرسید: «آن مرد بالاخره اصلاح شد؟»
ملوان پیر گفت: «آدمی نبود که اصلاح شود. دو ماه بعد، از شدت مستی از پله ها افتاد و گردنش شکست. ماجرایش به همین جا تمام شد.»
یک پسر کوچولو پرسید: «خوب پدر بزرگ شما چه کرد؟»
ملوان گفت: «چه کار می‌توانست بکند؟ یارو مرده بود. مرده را که نمی‌شود به گلوله بست. آنها هم چاره‌ای نداشتند جز اینکه پدربزرگم را از رفتن به جنگ معاف کنند!»