سبک‌هاي ارتباطي آرژانتيني‌ها


زبان اصلي مردمان آرژانتين اسپانيولي است، اما بسياري از آنها، به‌خصوص کساني که تحصيلات بين‌المللي دارند، به خوبي انگليسي صحبت مي‌کنند. به علاوه بسياري از ساکنان اين کشور اصالت آلماني و ايتاليايي دارند و به اين دو زبان نيز تکلم مي‌کنند.در فرهنگ آرژانتين، افرادي که آزادانه و صريح صحبت کرده و نظرات خود را محکم و با قدرت بيان مي‌کنند، محترم داشته مي‌شوند. يعني به سادگي ممکن است دو نفر با هم تضاد فکري داشته باشند و بر عقايد يکديگر بتازند؛ و همچنان روابط دوستانه صميمي‌داشته باشند. در واقع شما با انزوا و کناره گيري از روابط صميمانه و نزديک، به عنوان فردي مسووليت ناپذير و بي‌علاقه به کار شناخته مي‌شويد. به دليل همين رويکرد ارتباطي، جلسات آنان نشست‌هايي پرسر و صدا و خشن به نظر مي‌رسند که حاضرين در آن دائما براي اظهارنظر يا مخالفت، صحبت همديگر را قطع مي‌کنند. همين شور و حرارت حضور در جلسات نيز فاکتور مثبتي به شمار مي‌رود و نشانگر ميزان علاقه و تعلق خاطر شما به موضوع جلسه است.
آرژانتيني‌ها در زبان بدن خود، همان ويژگي‌هاي مشخصه بيشتر ساکنان آمريکاي‌جنوبي را نشان مي‌دهند:
نخست آنکه در هنگام گفت‌وگو در فاصله بسيار کمي از يکديگر مي‌ايستند که در بسياري فرهنگ‌ها رفتاري ناهنجار است؛ دوم آنکه بسامد استفاده آنها از تماس‌هاي چشمي ‌بسيار بالا است؛ و سوم آنکه در بسياري موقعيت‌ها به فراواني از تماس‌هاي بدني استفاده مي‌کنند.
تلفيق اين 3 مورد مي‌تواند براي مردماني که به فرهنگ‌هايي با زبان بدن بسيار ملايم‌تر عادت دارند (مثل‌اسکانديناويايي‌ها و ژاپني‌ها) معجون هراس آوري باشد. بهتر است شما بکوشيد خود را با اين شکل از زبان بدن آنها هماهنگ کنيد؛ چرا که بعيد است آنها خود را با عادات شما هماهنگ کنند!
در اکثر محيط‌هاي کاري، افراد ترجيح مي‌دهند با نام خانوادگي شان مورد خطاب قرار گيرند. القابي مثل مهندس (Ingeniero) و حقوقدان (Abogado) نيز رايج هستند.
سبک‌هاي پوششي در آرژانتين
ظاهر و سبک پوششي افراد، چه در فضاي کسب و کار و تجارت و چه در جامعه به مفهوم عام کلمه، در آرژانتين بسيار حائز اهميت است. قضاوت عمومي‌افراد نسبت به شما، تا حدي بستگي به ظاهر شما دارد: اگر خوشبخت و موفق هستيد، ظاهر شما هم بايد گوياي اين مطلب باشد.
پوشش افراد در فضاي کسب و کار، عمدتا رسمي‌است؛ مردان کت و شلوار تيره مي‌پوشند و کراوات مي‌بندند. لباس زنان اين کشور نيز نسبت به لباس زنان در کشور همسايه، برزيل، به مراتب پوشيده تر است. کت و دامن و کلا لباس رسمي‌تيره، بهترين گزينه پوششي براي زنان است.
گذران مفيد اوقات فراغت از تجارت در آرژانتين
همان گونه که از چنين فرهنگ رابطه محوري انتظار مي‌رود، سرگرمي‌و فراغت بخش مهمي ‌از کل چرخه تجارت است. هرگز اهميت پيوند‌هاي دوستانه اي را که در اين مناسبت‌ها شکل مي‌گيرند، دست کم نگيريد.
تمامي ‌وعده‌هاي صرف غذا در حين مبادلات تجاري، نشست‌هاي اجتماعي به شمار مي‌روند، پس تنها در صورتي از مبادلات تجاري سخن به ميان آوريد که رابط بومي ‌شما پيشتر موضوع را مطرح کرده باشد.
از اين قبيل ضيافت‌ها به عنوان فرصتي براي شناخت بهتر عملکرد شرکا يا مشتريان تجاري‌تان در ساير سطوح مهم اجتماعي استفاده کنيد. بحث‌هاي مربوط به کسب و کار را به پس از صرف غذا و هنگام نوشيدن قهوه موکول کنيد.
آداب صرف غذا بسيار حائز اهميت هستند؛ و آرژانتيني‌ها نيز به هنگام صرف غذا به رسم اروپايي‌ها، همواره کارد و چنگال در دست دارند. دست‌ها همواره بايد ديده شوند؛ پس دست‌هايتان را هنگام صرف غذا هرگز زير ميز نبريد.
هرچند همواره مبلغي به عنوان حق سرويس به صورتحساب شما افزوده مي‌شود، اما پرداخت انعامي‌ در حدود 10 تا 15 درصد، يک رفتار مثبت و سخاوتمندانه به حساب مي‌آيد.

حضرت زینب را در14جمله بشناسیم

نام نهادن زینب علیها السلام

چشم اهل مدینه، روزی به جمال زینب کبری روشن شد که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در سفر بودند. فاطمه زهرا علیها السلام به امیر مؤمنان علیه السلام عرض کردند: چون پدرم در مسافرت هستند، نامی برای این دختر برگزین. علی علیه السلام فرمودند: من بر پدرت پیشی نمی ‌گیرم. صبر می‌کنیم تا رسول خدا صلی الله علیه و آله از سفر باز گردند.

پس از بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله از ایشان خواستند تا نامی برای نو رسیده انتخاب کنند. پیامبر فرمودند: فرزندان فاطمه اگرچه اولاد من هستند، ولی امر آنها با خدا است و من منتظر دستور الهی می‌مانم. جبرئیل نازل شد و عرض کرد: خداوند می‌فرماید: نام این دختر را زینب بگذارید، چرا که این نام را در لوح محفوظ نوشته‌ایم.

 

القاب زینب علیها السلام

حضرت زینب را «عقیله بنی هاشم» نام نهاده اند و عقیله، به زنی بزرگ منش گویند که در بین بستگان، عزیز و محترم و در خاندانِ خود، ارجمند باشد.

دیگر لقب ایشان صدیقه صغری است. به زن بسیار راستگو، صدیقه گویند، و چون فاطمه زهرا را صدیقه کبری می‌خواندند و علی علیه السلام را صدیق اکبر، زینب را صدیقه صغری نامیده‌اند.

لقب دیگر آن بانوی بزرگوار، «عصمت صغری» است، چرا که ملکه1 پاک دامنی و دوری از گناه را خداوند به او عطا فرموده بود. این بانوی امین و بزرگوار القاب دیگری نیز داشته‌اند که از آن جمله است: «ولیّةُ الله» و «اَمینةُ الله».

 

کمالات حضرت زینب

زینب کبری را کمالاتِ بسیار بود: در جمال و سکینه و وقار، همانند خدیجه کبری بود و در عصمت و حیا، به فاطمه زهرا می‌مانست. در فصاحت و بلاغت، هم چون علی مرتضی بود و در حلم و بردباری، همسان امام مجتبی و در شجاعت و قوت قلب، بسان حضرت سید الشهدا.

 

تربیت حضرت زینب

زینب کبری در حصنِ حصینِ نبوت و خاندان والا مقامِ ولایت و امامت تربیت یافت. از لبان آموزگار وحی، دانش اندوخت و در دامان کرامت، پرورش یافت و از تربیت خمسه طیبه، ادب آموخت.

 

یگانه پرستی زینب علیها السلام

حضرت زینب در دوران طفولیت در دامان پدر می نشست و حضرت علی علیه السلام با لطف و مهربانی، به او سخن گفتن می‌آموخت. روزی امام به دختر عزیزش فرمود: بگو «یک». گفت: یک. فرمود: بگو «دو» زینب ساکت ماند. فرمود: نور دیده من! بگو دو. ناگهان زینب زبان گشود و عرض کرد: پدر جان! زبانی که به گفتنِ یک باز شد، چگونه می تواند «دو» بگوید؟! امام که می‌دانست مراد فرزندش اذعان به توحید و یگانگی خدا است، او را به سینه چسباند و بوسید.

حضرت زینب را «عقیله بنی هاشم» نام نهاده اند و عقیله، به زنی بزرگ منش گویند که در بین بستگان، عزیز و محترم و در خاندانِ خود، ارجمند باشد.

زین اب

بعضی معتقدند: زینب، نام درختی زیبا و خوشبو است، و برخی گفته‌اند: زینب در اصل، مرکب از دو کلمه «زین» و«اب» است و زینب را از آن رو زینب گویند، که زینت و افتخار پدر است و بدین سان، آن بزرگوار را «زین ابیها» نامند؛ هم چون مادرش که«ام ابیها» است.

 

بندگی خدا

شهامت، شجاعت و قوت قلب زینب، از ارتباط و اتکای او به خدا سرچشمه می‌گیرد. سخنان کوبنده‌اش در کاخ یزید، نهی از منکر در آن فضای مسموم، حمایت و پاسداری از حیا و عفت در همه مراحل سفر، و عمل به وظیفه در همه جا، جلوه‌هایی از بندگی حضرت زینب علیها السلام است.

 

دوستی زینب و حسین علیهما السلام

علاقه و محبت امام حسین و زینب علیهما السلام به یکدیگر در تمام مراحل زندگیشان جلوه گر است: در طفولیت، زینب جز در آغوش حسین آرام نمی‌گرفت و همواره به او چشم می‌دوخت. گویند: موقع ازدواج، زینب کبری با شویش، عبد اللّه شرط کرد که همه روزه به او اجازه دهد تا حسین علیه السلام را زیارت کند و کمتر روزی بود که زینب حسین را نبیند.

 

هم سفر حسین علیه السلام

بعضی از سیره نویسان گفته‌اند: در هنگام ازدواجِ زینب کبری، علی علیه السلام با عبد اللّه شرط کرد که هر گاه حسین به سفر رفت، زینب هم اجازه داشته باشد با او مسافرت کند. عبد اللّه شرط را پذیرفت و به پیمان خود همواره پایبند بود.

 

دانش زینب علیها السلام

حضرت زینب علیهاالسلام

حضرت زینب از نظر دانش در آن مرتبه بود که بسیاری از زنان مدینه نزد ایشان می‌آمدند و از درس تفسیر او بهره می‌بردند. البته دانش او برگرفته از مدرسه و مکتب نبود، بلکه ـ چنان که امام سجاد علیه السلام در مسجد کوفه بعد از ایراد خطبه معروف حضرت زینب فرمودند ـ او دانشمندی الهی است و خداوند چشمه‌های زلال معرفت را بر قلب مبارکش جاری ساخته است.

 

عبادت زینب کبری علیها السلام

زینب علیها السلام در خشوع و خضوع و عبادت و بندگی مانند پدر و مادر بزرگوارش بود: شبها را به تهجد صبح می‌کرد و مدام قرآن تلاوت می‌فرمود. آن بانوی بزرگ اسلام در میدان دشوار کربلا و از آن جا تا شام، در مشکل‌ترین حالات، نماز شب و عبادتِ خدا را ترک نگفت.

 

فصاحت و بلاغت

ابن عباس، پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله درباره زینب کبری چنین گوید: «عقیله ما زینب، دختر علی علیه السلام در فصاحت و بلاغت و شجاعت ادبی، بی نظیر بود. هنگامی که سخن می‌گفت، می‌پنداشتی علی علیه السلام سخن می‌گوید.» گواه این مطلب سخنرانی او در مجلس یزید است. این سخنان در حدّ اعلای فصاحت و در اوج شیوایی و رسایی قرار دارد.

 

بصیرت در امور سیاسی

محمد غالب شافعی از علمای اهل سنت می گوید: زینب علیها السلام دختر علی بن ابی‌طالب در بهترین مکتب اخلاقی پرورش یافت و از سرچشمه آیات الهی سیراب گشت؛ در حلم و کرم و بصیرت در امور سیاسی بین خاندان بنی هاشم مشهور شد و جمال و جلال، سیرت و صورت و اخلاق و فضیلت را به هم آمیخت. او شبها در عبادت بود و روزها در روزه.

 

صبر و شکیبایی

مرحوم سپهر، سیره نویس معروف می‌گوید: در مراتب فضل زینب کبری علیها السلام سخن بسیار است، به فصاحت و بلاغت او، همگان معترفند؛ هر گاه لب به سخن می‌گشود، گویی علی بن ابی‌طالب سخن می‌گفت. عفت و عصمت، و درآیت و دانش آن بانوی بزرگ فراتر از آن است که به قلم در آید و در وصف بگنجد. در صبر و شکیبایی چنان بود که همگان را متحیر می‌ساخت. اگر اندکی از سنگینیِ مصایب او، بر دوش کوه‌ها و آسمان و زمین قرار گیرد، آنها را متلاشی می‌کند. به راستی از آغاز آفرینش انسان تا کنون زنی به بردباری، ایثار و شجاعت او دیده نشده است.

منبع: گلبرگ، 1379، ش5

پرسش45دلاری

يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.

برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»

مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.

برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد.

گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند.»

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟»

برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

*منبع: راهکار مدیریت


مرخصي اجباري

 
نويسنده

راثي تهراني، جعفر

متن كامل لطيفه

دو مدير در رابطه با چگونگي مقابله با مشكلات كاري خود با هم صحبت مي كردند.

اولي: من روش جديدي را از سال قبل شروع كرده ام و اصرار دارم هر كدام از كارمندانم هر سه ماه يكبار دست كم يك هفته به مرخصي اجباري برود.

دومي: دليل اين كار چيست؟

اولي: براي اينكه به اين ترتيب تشخيص بدهم بدون وجود كداميك از آنان مي توان كارها را سر و سامان داد!

كليدواژه

مدير ؛ كارمند ؛ مرخصي ؛ نيروي انساني اضافي ؛ بهره وري ؛ نيروي انساني مازاد ؛ تعديل نيرو ؛ اخراج

منبع

ماهنامه افق رسانه

پــر زمـزمـه از خـداست قـرآن

پــر زمـزمـه از خـداست قـرآن

 مـوسیـقـی روح مـاست قـرآن

بـا آن بـه خـدا تــوان رسـیـدن

 ‌ زیـرا سـخـن خـداسـت قـرآن

هــر آیـه آن چـو پــلّــه نــور

 ‌ ‌ تـا مـنـزل کـبـریـاسـت قـرآن

هر کس به لب،این کـلام دارد

دانـد بـه دلـش چهاست قـرآن

نـور دل و نـور لـحـظـه مرگ

نـور شـب قـبـر مـاست قـرآن

روحـم چــو هـوای بعد بـاران

 سرشـار کُـنِ صـفـاست قـرآن

بـهـتـر ز تـمـامـی جـهانست

دنـیـاسـت فنا،بقـاست قـرآن

ای زنـدگی‌ات تـمــام پُـر درد

 غـافـل منشین شفـاست قـرآن

لـب را بـگشا که حرف،حرفش

پــرواز دل رهــاســـت قــرآن

پـر زمـزمه از فـرشتـگان نیست ‌

 هـر خانه کز او جداسـت قـرآن

بـی مـشـکـلــم از تـلاوت آن

از بـسـکـه گره گشاست قـرآن

در نــزد هـمــه پـیـمـبــرانـی

 هـمــراهـی انـبـیـاسـت قـرآن

آیــنــده در او چـو روز روشــن

 راوی گــذشــتـه‌هـاسـت قــرآن

‌بــا آن ز خـدا طـلـب نـمـائـیــد

 هـر خـواسـتـه را رواســت قــرآن

تـا لب به سخـن،خدا گشودست

سـرشـار از آن صــداسـت قــرآن

ای دوست،صدات می‌زند دوست

هــر ‌آیــه بـیـا ‌بـیـاســت قــرآن

هـر حـرف، فرشتـه‌ای کند خلق

 حرفی کـه فـرشـتـه زاسـت قــرآن

در از پـی در گـشـایـد ایـن بــاغ

پـر هـمـهــمــه دَرآســت قــرآن

گنجی پـس از آن نمی‌توان یافت

 تــاج ســر‌ اغـنـیـاســت قــرآن

از صـحـبـت خلق،زنـگ زد دل

بر زنــگ دلــم جـلاسـت قــرآن

دل تـیــره در آن نــمـی‌بـــرد راه

 نــور‌ دل‌ آشـــنــاســـت قــرآن

با ده حـسـنـه،‌ثـواب هـر‌ حرف

گـنـجـی همه‌ پُربهـاسـت قــرآن

یــک روز‌ بــدون او‌ مـــبـــادم

 در شـام جـفـا،وفــاسـت قــرآن

بـی او نـزنـم قـدم در ایـن دشت

مــوسـیـقـی روح مـاسـت قــرآن

 

 

رباعی/سعدی

گر در همه شهر یک سر نیشترست

در پای کسی رود که درویش ترست

با این همه راستی که میزان دارد

میلش طرفی بود که آن بیشترست

زلف درابیات ناب شاعران


به غلط ز دست  دادم  سر  زلف  يار خود را         كه نيازموده  بودم  دل بيقرار  خود  را

عاشق اصفهاني

 اگر زلفت  به  هر  تاري  اسير تازه اي دارد          مبارك باشد امّا دلبري اندازه اي دارد

قراگوزلو

 از خدا  مي‌طلبم عمر  درازي   چون   زلف          كه به صدچشم كنم سيرسراپاي ترا

صائب تبريزي

 در هر شكن  زلف  گره گير تو  دامي‌ است          اين سلسله يك  حلقه   بيكار  ندارد

صائب تبريزي

 يك عمر  مي‌توان  سخن  از  زلف  يار گفت          دربنداين مباش كه مضمون نمانده است

صائب تبريزي

 گهي بردل شبيخون مي‌زندگاهي برايمانم          هميشه كاكل اوفتنه اي درزيرسردارد

صائب تبريزي

 تو تا ز  شرم  فكندي  به  چهره زلف سياه          فغان ز خلق  بر آمد  كه  آفتاب گرفت

ظهيرفاريابي

 زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه كه من          مي زدم دست بدان زلف دوتا،گل مي‌ريخت

باستاني پاريزي

 عهد كردم   گر   رهائي  يابم از كنج قفس          جز به دام زلف او ديگر نبندم دل به‌كس

توسيركاني

 زلف بر روي تو گوئي كه بر آتش دود است          اي بساديده كزآن دود،سرشك آلوداست

شهاب تبريزي

 و ر چنين  زير خم  زلف  نهد    دانة     خال          اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد

حافظ

 جانها  به  ياد   زلف   تو   بر    باد   داده ايم          ور نيست  باورت  زنسيم صبا بپرس

سلمان ساوجي

 از  زلف  پريشان   تو    آشفته   ترم     من          در كوي تو آشفته چو باد سحرم من

معيني جرني

 چون اسير است درآن زلف سمن ساي دلم          چه كندگرنكند درشكنش جاي،دلم؟

خواجوي كرماني

 اذنم  بده  که  زلف   تو  را   آورم   به  چنگ          ای بی وفا مگرکه من ازشانه کمترم

ابوالقاسم لاهوتی

 زلف  او  فتنه  و خط   آفت  و خال است بلا          آه ازآن روزكه اين هرسه دهددست بهم

صائب تبریزی

 من بر  سر آنم  كه  به  زلف  تو  زنم  دست          تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد

صائب تبریزی

گرچه زلف سركش او سركشي از سرگذاشت          كاكل او فتنه ها در زير سردارد هنوز

 صائب تبریزی

 يك جهان دل راپريشان ساختن انصاف نيست          شانه درآن زلف خم درخم نمي بايدزدن

صائب تبریزی

 تا   چند   در   میان   فکنی  زلف و شانه را          دل را نمی دهیم به زلف تو زور نیست

صائب تبریزی

 يك  دم  آهسته گذر   در سر زلفش  اي باد          كه زهر پيچ و خمش دل سردل مي‌ريزد

صاف قاجار

 اگر  به   زلف   دراز   تو   دست   ما  نرسد          گناه بخت پريشان ودست كوته مااست

حافظ

 بنفشه  گر   چه    دلاويز  و عنبرآميز است          خجل شود برآن زلف همچو مشك ختن

رهي معيّري

 طرّه   آشفته    چنين   در  گذر   باد    مرو          كه پريشاني   زلف   تو   پريشانم   كرد

صحبت لاري

 بر  زلف  تو  من  بار  دگر  عهد    شكستم          بس عهدكه چون زلف تو بشكستم وبستم

سلمان ساوجي

 گفتم:روم كه چشمت مايل به خواب ناز است          بگشودزلف وگفتا بنشين كه شب درازاست

فردي شيرازي

 كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست          در رهگذر كيست كه دامي زبلا نيست؟

حافظ

 مردم   اي   كاش   پريشاني   زلفش  بيند          تا نگويند پريشاني من بي سبب است

فرصت شيرازي

 نمي دانم چرا گردون به كام من نمي گردد          اگر عيبم پريشاني است زلف يارهم دارد

شريف شيرازي

 گر  پريشان  كني  آن زلف خم  اندر خم را          ترسم اي دوست كه آشفته كني عالم را

اختر قشقائي

 از    بهر      گرفتاري   ما    زلف    مياراي         ما   بسته   داميم   تو   فكر  دگري كن

هلالي جغتائي

 ز زلف  و  روي  تو  خواهم شبي و مهتابي          كه  با  لب  تو  حكايت  كنم زهر بابي

خواجو

 داشتم خوش  روزگاري  با  سر زلف نگاري          خوش بود‌خوش روزگاري داشتن بازلف ياري

آذرخشي

 چریشان کن سرزلف سياهت شانه اش با من          سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من

حمید نقوی

 آزاد  اگر   باشد  دلي، زلفت گرفتارش كند          ورخفته باشد فتنه‌اي چشم توبيدارش كند

شريف تبريزي

 نقّاش  چون  شمايل   آن   ماه    مي‌كشد          نوبت  به  زلف  او  چو  رسد آه مي‌كشد

خالص

 در  درازي  به  سر  زلف  تو  مي‌ماند  شب          در سياهي سر زلف تو به شب مي‌ماند

رشيد وطواط

 امشب  كمند  زلف  ترا  تاب  ديگري است          اي فتنه در كمين  دل  و هوش كيستي؟

رهی معیری

 آنكه بهر  ديگران  در  زلف  چين   مي‌افكند          چون رسد نزديك من چين درجبين مي‌افكند

بابافغاني شيرازي

 اي صبا  در خم  آن زلف چو محرم شده‌اي          با ادب باش كه دلهاي پريشان آنجا است

صائب تبريزي

 اي زلف  يار  اين  قدر  از  ما كناره چيست          ما دل شكسته‌ايم و تو هم دل شكسته‌اي

صائب تبريزي

 زلف  چون حاشيه برگرد سرش  مي‌پيچيد          در  كتابي  كه  بود شرح پريشاني من

صائب تبريزي

 به عالمي   ندهم    موئي    از   پريشاني          كه باشد  از  سر  زلف  تو  يادگار  مرا

ميربرهان

 گويند   بوي  زلف  تو  جان   تازه   مي‌كند          سلمان قبول كن كه من ازجان شنيده‌ام

سلمان ساوجي

 درخم زلف تو مي‌جستم دل گم گشته‌ام را          يافتم در وي دل جمع  پريشان  روزگاري

وفاي نوري

 قامتم از خميدگي صورت چنگ  شد  ولي          چنگ  نمي‌توان  زدن  زلف  خميدة  ترا

فروغي بسطامي

 شب كه صحبت به حديث سرزلف توگذشت          هركه برخواست زجاسلسله برپابرخاست

صائب تبريزي