غزلی برای موعود

دراین زمانه که غرق است درسیاهی ها

دلم به روشنی ات می دهد گواهی ها

به ذکرپاک توبیهوده لب نجنبانم

درآب لطف توغرقم چنانکه ماهی ها

به روی پاک توای گل نگاهها کردند

دریغ اگر که نباشم ازآن نگاهی ها

به آهی ازدل خود زائرتومی گردد

چگونه –آه_نباشم میان راهی ها

اگرچه سخت تباهم ولی گناهم چیست؟

که بی توجان نبرم من ازاین تباهی ها

به حق آن که تورا عافیت پناه شده است

پناه ده دلم از دردبی پناهی ها

به دادجان شمین هم شبی فکن چشمی

اگرکه گوش سپردی به دادخواهی ها

فلسفه درشعرفارسی

  • اين همه فرق ميان خط يک کاتب چيست؟          سرنوشت همه گر از قلم تقدير است؟ ....؟
  • پیرماگفت: خطابرقلم صنع نرفت            آفرین برنظرپاک وخطاپوشش باد...حافظ
  • اروزهافکرمن اینست وهمه شب سخنم     که چراغافل از احوال دل خویشتنم...
  • ازکجاآمده ام؟ آمدنم بهرچه بود؟               به کجا می روم آخر؟ ننمایی وطنم؟؟...حافظ
  •  اشعارفلسفی  خودرابرای ماارسال کنید...

ماجرای آب وبرق مجانی

سي سال است که دشمنان امام و انقلاب، با وارونه سازي يک خبر و تحريف ماجرا، مدعي هستند که امام خميني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به مردم ايران قول داده است که آب و برق مجاني مي‌شود. دروغگويان حتي مدعي هستند که امام بزرگوار ما، در بدو ورود به وطن يعني در دوازدهم بهمن سال 57 اين وعده را به مردم داده است!
به گزارش مشرق، اما رجوع به اصل سخنان امام در بهشت زهرا نشان مي‌دهد که اصلا و ابدا چنين وعده‌اي در سخنراني امام خميني وجود ندارد و در حقيقت اين مساله مربوط است به سخنراني ايشان در 12 اسفند سال 57 و در مدرسه فيضيه. (اينجا مي‌توانيد اصل سخنراني امام خميني را در 12 بهمن و 12 اسفند سال 57 با هم مقايسه کنيد به نقل از روزنامه کيهان)
البته براي دشمنان امام فرقي نمي‌کند که اين سخنراني مربوط به 12 بهمن باشد يا 12 اسفند. آنها با استناد به اين سخنراني و عدم تحقق چنين وعده‌اي، مي‌خواهند اينگونه وانمود بکنند که امام خميني و يا انقلاب، مردم را فريب داده‌اند و يا با چنين وعده‌هايي انقلاب را پيش برده‌ا‌ند و يا اينکه اين قبيل وعده‌ها فاقد پشتوانه علمي و کارشناسي و به دور از واقعيت بوده است! متاسفانه در نوشته‌هاي ضدانقلاب انواع و اقسام توهين و اهانت و فحاشي را عليه امام مي‌بينيم.
در مقابل، دوستان امام و انقلاب و حتي برخي مسئولان رسمي کشور هم گاهي ضمن تاييد اين مساله، به زعم خود سعي کرده‌اند با توجيهات مختلف از امام و انقلاب دفاع کنند! گويا اينها هم باور کرده‌اند که امام چنين وعده‌اي را به مردم داده است! مثلا آقاي عليرضا محجوب نماينده مجلس گفته است:«حضرت امام خميني (ره) پس از پيروزي انقلاب اسلامي اعلام کردند آب و برق براي مردم رايگان است، اما پس از آن کارشناسان اعلام کردند که اجراي اين موضوع تنها براي افراد کف جامعه امکانپذير است.»
اين اظهارات موافق و مخالف در حالي صورت مي‌گيرد که مراجعه به اسناد انقلاب و آرشيو مطبوعات آن روز، نشان مي‌دهد که شخص ديگري غير از امام براي اولين بار اين وعده را به مردم داده است! در حقيقت مطلب امروز من هم افشاي اين دروغ سي ساله و بيان يک واقعيت پنهان است.
ابتدا به عبارت امام توجه کنيد: «علاوه بر اينکه زندگي مادي شما را ميخواهيم مرفه بشود، زندگي معنوي شما را ميخواهيم مرفه کنيم. شما به معنويات احتياج داريد، معنويات ما را اينها بردند. دلخوش نباشيد که تنها مسکن ميسازيم ، آب و برق را براي طبقه مستمند مجاني ميکنيم اتوبوس را براي طبقه مستمند مجاني ميکنيم دلخوش به اين مقدار نباشيد معنويات شما را، روحيات شما را عظمت ميدهيم. شما را به مقام انسانيت مي‌رسانيم. اينها شما را منحط کردند؛ اين قدر دنيا را پيش شما جلوه دادند ‌که خيال کرديد همه چيز ‌اين ‌است.»
همان طوري که اشاره شد اين سخنراني مربوط است به روز شنبه دوازدهم اسفند 1357. از اين عبارات مشخص مي‌شود که حتما شخصي غير از امام اين دلخوشي مادي را براي مردم به وجود آورده است! با مرور اخبار روزهاي قبل از سخنراني امام، اين شخص نامعلوم و اين حقيقت پنهان مشخص مي‌شود.
کيهان 8 اسفند 1357 / سخنگوي دولت : «براي کم در آمدها؛ آب و برق مجاني مي‌شود!» سخنگوي دولت کسي نيست جز آقاي عباس اميرانتظام! به عبارت ديگر لايحه‌ي آب و برق مجاني را اولين بار دولت موقت مهندس بازرگان تصويب کرد و وعده‌ي آنرا هم به مردم داد و امام خميني چند روز بعد، اين وعده‌ي دولت موقت را تصحيح و تکميل کردند!
در حقيقت امام به خاطر اين که مبادا اين قبيل وعده‌هاي دولتي، انقلاب اسلامي را به انقلابي صرفا مادي و با اهدافي مادي تبديل کند، مصوبه دولت موقت را اينچنين تصحيح مي‌کند که دلخوش به اين نباشيد که آب و برق مجاني مي‌شود! امام بزرگوار ما توضيح مي‌دهد که انقلاب اسلامي علاوه بر اينکه وظيفه دارد به فکر رفاه مادي مردم باشد، دنبال رفاه و سعادت معنوي آدمها هم هست. چرا که انقلاب اسلامي بيشتر از آنکه مادي باشد، انقلابي معنوي براي گستتن بندهاي اسارت و بردگي ناشي از استبداد و استعمار و استحمار بود.
پس در سخنان امام خميني وعده‌اي وجود ندارد. ايشان با توجه به احتمال تغيير ذائقه مردم و تحريف معنا و مفهوم و آرمان انقلاب، هدف اصلي انقلاب را براي مردم و شايد هم براي دولت موقت تبيين ‌کردند.فراموش نکنيم که دولت مهندس بازرگان و اعضاي کابينه و شخص آن مرحوم، خودشان را آدم‌هايي متخصص و روشنفکر مي‌دانستند که توانايي حل مشکلات مردم را دارند. آنها گاهي به صراحت و گاهي هم با ايما و اشاره، روحانيون و رهبران انقلاب را به سنتي بودن و بي‌سواد بودن متهم مي‌کردند!
به هرحال خوب يا بد، جداي از اينکه موافق اين وعده باشيم يا مخالف آن و اصلا هر تفسيري که براي وعده آب و برق مجاني داشته باشيم، اين دولت بازرگان بود که اولين بار اين لايحه را تصويب کرد و خبر اين وعده‌ي تاريخي را هم شخص آقاي اميرانتظام يعني سخنگوي دولت موقت و معاون نخست وزير وقت در اختيار مطبوعات قرار داد!
پس اگر به زعم ضدانقلاب، وعده‌ي دروغي داده شده و يا وعده‌اي غيرکارشناسي به مردم داده شده، چرا کسي از بازرگان و دولت موقت اسم نمي‌برد؟! عدم اشاره ضدانقلاب و حتي دوستان انقلاب در سي سال گذشته به اين حقيقت مهم و پنهان، جالب و عجيب است. اگر عبارت «آب و برق مجاني» را در اينترنت جستجو کنيد، صدها و شايد هزاران سايت و وبلاگ و کليپ و فيلم اهانت آميز عليه امام خميني پيدا مي‌کنيد که همه آنها بدون کمترين اشاره‌اي به اين مصوبه دولت بازرگان، فقط و فقط به امام خميني اهانت مي‌کنند! اما کسي نمي‌گويد که سخنان امام، در حقيقت اشاره به وعده دولت بازرگان بوده است!
امروز که به مدد آرشيو کيهان، مشخص شده است اولين بار اين وعده را دولت موقت به نخست وزيري مهندس بازرگان به مردم داده و خبر آن را هم شخص عباس اميرانتظام در اختيار مطبوعات قرار داده، آيا دروغگويان و هتاکان، به اين حقيقت اعتراف مي‌کنند؟ البته احتمالا، حالا که همه چيز ثابت شده، باز هم بايد منتظر سوالات و شبهات جديد باشيم! ماجراي گاو بني اسرائيل را که يادتان هست؟!
پي نوشت و اصلاحيه
بعضي دوستان معتقدند که تصويب آب و برق مجاني در دولت، تحت تاثير سفارشات امام خميني به دولت موقت بوده است. دليل اين دوستان پيام 14 ماده‌اي امام در تاريخ 9 اسفند و نطق تلويزيوني مرحوم بازرگان در تاريخ 23 اسفند 57 است. مهندس بازرگان در اين مصاحبه تلويزيوني که متن آن در کيهان 24 اسفندماه نيز به چاپ رسيده، ادعاهايي را درباره امام مطرح کرده است. مثلا وي ادعا کرده است که امام بدون مشورت با دولت و يا با صدور اعلاميه، خواسته است که آب و برق مجاني شود!
در حالي که اگر صحيفه امام را مرور کنيم، قبل از تاريخ مصوبه هيات دولت، هيچ سخنراني و اطلاعيه‌اي از طرف امام سراغ نداريم که به موضوع آب و برق مجاني اشاره شده باشد. تنها موردي که وجود دارد همان پيام 14 ماده‌اي مورخ 9 اسفندماه است که بعد از تصويب آب و برق مجاني در دولت، صادر شده است. البته امام در اين نامه از قيد «فعلا» و «براي طبقات کم بضاعت» استفاده کرده است .
پس اين احتمال وجود دارد که پيش از اين، رهبران انقلاب يا شوراي انقلاب و يا امام به طور خصوصي و نه از طريق فشار رسانه‌اي و يا صدور اعلاميه، به دولت پيشنهاد چنين کاري را داده باشند. اما چرا مرحوم بازرگان در مصاحبه 23 اسفند ادعا کرده است امام از طريق اعلاميه و بدون مشورت با او دستور داده؟!
نگاهي به آرشيو سخنان امام نشان مي‌دهد که علت اصلي ناراحتي مهندس بازرگان چيز ديگري بوده است. چون قبل و بعد از تصويب لايحه دولت، نشانه‌اي از نارضايتي دولت از اين پيشنهاد ديده نمي‌شود و موردي هم سراغ نداريم که امام در اعلاميه و يا سخنراني عمومي، دولت را براي اين مساله خاص تحت فشار قرار داده باشد. اتفاقا برعکس، امام بعد از تشکيل دولت موقت، بارها مردم را به همکاري با دولت در جهت رفع محروميت‌ها تشويق و به صراحت تاکيد مي‌کرد که رفع اين محروميت‌ها به زمان زيادي نياز دارد.
نکته اينجاست که امام در روزهاي قبل از مصاحبه بازرگان (دهم و پانزدهم اسفند) انتقادات تندي را به سياست گام به گام دولت در رفع مفاسد دستگاه‌هاي دولتي و وزارتخانه‌ها و باقي ماندن برخي مظاهر رژيم گذشته مطرح کرده بود که اين مساله موجب ناراحتي و گلايه مهندس بازرگان مي‌شود. اما وي سعي کرد بدون ارائه پاسخي قانع کننده به انتقادات اصلي و اساسي امام و با اشاره به مسائلي چون آب و برق مجاني که مصوبه دولت خودش نيز بود، انتقادهاي امام را احساسي و غيرتخصصي معرفي کند!
به هرحال آب و برق مجاني، چه با سفارش امام بوده و چه نبوده، مصوبه دولت موقت در تاريخ 8 اسفند 57 بوده است آنهم با قيد فعلا و براي اقشار کم درآمد، نه براي هميشه و همه مردم. نکته مهمتر اينکه علي‌رغم چاپ اصل سخنان دوازدهم بهمن امام در مطبوعات آن روز، هنوز هم عده‌اي اصرار دارند که امام در بدو ورود به ايران، وعده‌ي آب و برق مجاني را داده است!

شنيدم قطره اي مي گفت : يكسر

به خود اين ذكر رفتن   را   مكرر

دل از مرداب  كندن ، مشكل ...  اما

به دريا مي رسي اي قطره ...بگذر

اي نمــــاز آخــرِ مــــن گـريـه كــن
بر دوچشمـان تــرِمـــن گـــريه كــن


گــريه كـن اينجــا زميــن كــربلاست
سرزميــن اشك و افغـــان و عـزاست


گـريـه كـن اينجـا نفس ،خـون مي شود
آه دل از غصــه گلگـــون مــي شــود


عــرش اينجــا بــا تـو هِق هِق مي كند
گريه كــن اينجــا مَلَك دِق مــي كنــد


گريه كن اينجا جهان ،بي جان شده است
هستي جــانــانه ،بي جـانـان شده است


گــريـه كــن اينجــا حريـم انبيــاست
قتـلـگــــاهِ قبـلـگــــاهِ اوليــاســت


هــركـه را مي بينم اينجـا داغ اوسـت
گريه كن اي ابــر اينجــا بـــاغ اوست


گريه كـن اينجـــا خدا خون گريه كرد
گريه كـرد و سخت گلگون گـريه كرد


دردل دريــايي اش طوفــان گــرفت
گريه كـرد و خلقت او جــان گــرفت


ابر و بــاران رود و شبنم اشـك اوست
هر چه مي بيني به عـالم اشـك اوست


گـريه كن بـا ابـر و بـاران گـريه كــن
گريه كن بـا چشمه سـاران گـريه كـن


گـريـه كـن اينجــا صـداي بـي كسـي
مــي رود تــا كــربـلا ي بــي كســي


گــريـه كــن اينجــا صــدايِ آب آب
مــي زنـد آتـش بـه جـــانِ آفتــاب


چـشــم مـن اي راوي ظــهــر بـــلا
اشـك ريز و قصه گــوي از كـــربــلا

اشـك من اي اشـك عشق افــروز من
مثنـوي ســـاز دو بيتــي ســوز مـن


شيعــه وار از كــربــلا يــم قصـه گو
تـــا بگـريـم غصـه ات را مـو بـه مـو


«
هـر كسـي از هــم نـوايـي شـد جـدا
بــي نـوا شـد گـــرچـه دارد صد نوا »


گـريه بـوي غـربــت او مــي دهــد
بـوي تـنـهـايــي آهــو مــي دهــد


آهــويـي وز هـــر طـرف ،صيادها
آهــويـي و نـــا رســا فــريـادها

گــريـه كـن اينجــا بهار زنـدگيسـت
ابتـــداي لالـــه زار زنـدگـيـســـت


گـريـه كـن اينجــا زِمـرگ عـاشقــان
بــاز شـد دروازه هــاي آن جهــــان


گــريـه كـن تـا بـودنــت معنـا شـود
قطــرة گــم گشتـه ات دريــا شــود


عــاشـقــان را ديـدة تــر گـر نبــود
عشـق را خــاكـي دگـربـرسـرنبــود


گـريـه كـن بـاآب و مـاهي گريه كـن
بـا كبـوتـرهـاي چـاهـي گـريـه كــن


تـا قيـامـت گـريـه مـن بـهـراوسـت
بـر نمـي دارم ســر از افـغـان دوست


دوسـت دارم تـا قـيـامـت سـر نـهم
بــر سـر ديـوار و چــشـم تــر نـهم


آنقـدر گريم كـه هسـتي خـون شـود
جـاي جــاي خــاك ديگرگـون شــود



تــاب يـكــدم غــم نــدارم يــار را
واي اگـــر بـيـنـم غــم دلـــــدار را

 
گـــر رود خـاري بـه پــاي يـــار مــا
تــا قـيامـت گــريـه بــاشد كـار مـا


چـون نميرم ؟خار نه ، تيـغش بـه ســر!
سَـر، سَرِ سرنيـزه ، زينـم خـون جــگر



وه چها بـرتـو در ايـن صحرا شده است
بنـد انگشتت هـم از هم وا شـده است


بند بندت را چــه مي بينم؟! جداست!
يــا رب ايـن جسم شهيد كـربلاست


نـيمه جــان در زيـــر سـمِّ اسبـهـا
اي عـزيـز فـــاطـمـه ، اي پُــر بـلا


اي نفس بنـد آمده زيـن لحظـه ها
كيست تـا يـاري كند ايـن دم تـو را

گـريه كن كـه مي برد بـا صد فغان
نيـمه خـورشـيـد مـــ‍ا را كــاروان


كــاروان كوچـك ولي از وسـعتـش
تـا قيــامت ديدگان در حيـرتـش

گـريـه يـعنـي گـــوهر ادراكهــا
گـريـه كـن اي فهــم پاك پـاكهـا


گـريـه يـعنـي همدلي بـا روح آب
گــريـه يـعـنـي روشـنـي آفتـاب


گريـه يـعـنـي ارتــفــاع روح مــا
غوطة دل در تــن مــجــروح مــا


گريه يـعنــي زنـدگاني بـا حسيـن
زندگي در بــي كـراني بـا حسيـن

اشك تنها داغ دل تـا چشـم نيسـت!
راستي معنـاي اشـك شيعه چيست؟!


شيـعه بـا اشكش مسـافـر مي شود
دل ،سـوار اشـك ، زائــر مـي شـود


اشك شيعه ، واژه اي بي انتهــاست
بيعـت هـر لحظه اش با كربلاست


او به خون خويش و ما با اشك خويش
هر كدام اين قصه را برديــم پيـش

خون ببار اي اشك خوش معنــاي مـا
اي طبـيب جملـه عـلتـهـــاي مــا


اي صـفــاي روح مـا اي نــور مــا
روشنـي بـخـش وجـود كــور مــا


گريه مـي بايــد بـه فـريادم رسي
در غمش يــاري نـدارم از كـسـي


هركه را چشمي از اين غـم شدسپيد
تـا قيـامــت غير شادي ، غـم نديد

گريه كـن اينجـا زمان قبـل از زمـان
روز و شـب گرييده بـر مولايـمــان


گريه كن آدم در اينجا خون گريست
نوح طوفاني شد و جيحون گـريست


حضرت آدم چو ديد اين پُر شكست
داغ هـابيلش زِ جانش رَخـت بست


صـبـر ايـوبي در اينجـا پــاره شـد
عـرش از بي تـابي اش بيچـاره شد


صبر،زيبــا گـرچـه امّـا بـر تـو نَه
نــالــه را انـدازه امـّـا بـرتـونَـه


گريه كن تا لالــه هـامان وا شـونـد

كشته هـاي غـربـت تـو پـا شـونـد

گريه كن اينجـا پيمبـرگـريـه كــرد
گريه كـرد وسخت پرپرگريه كــرد


حيدر اينجـا از فغـان بـي هـوش شد
آســمان تـا گيـردش آغـوش شـد


مـجتـبـي اينـجـا بـرادر را چـو ديــد
بنـدبنـدش زيـن ستـم از هـم دريـد


حضـرت زهـرا چـو ديـد اينجـا پسـر
كنـد از جـــا آسـمــان و زد به ســر


موج موجش بسكـه شـد بيخـود زِ خود
كـشتي بشكـستـه پهـلـو غـرق شــد


جملـه كـروبيــان بـي هُـش شـدنـد
صَيحه اي و نـاگهـان خــامُـش شـدند


انـبـيــاو اولـيـــا بــرســر زنـــان
بـا سَـرِ خَم نـزدِ زهـرا ،خون چكـــان


آمـدنـد و سيـل در عـالـم گـرفـت
هـاي هـايي عرش را در هـم گرفـت


ســر بــه زانـوي پيمبـر،پُـر فـغــان
پــاره هـاي دل رسيـده تـا دهـــان


چشـمـهــا،آتشفـشـانِ خـون فشـان
نالـه هـاشـان شعلـه هـاي بي امــان


نـامـده محشـر قيـامـت شـد به پـا
سـرد شـد آتش ز سيـل شعلـه هــا

آنچـه مـن ديدم در آن ظهر فـغــان
روز محشـر هـم نمي گـردد چـنــان


وه چه مي ديدم در آن ظـهـر كبـود
عـيـسـيِ مــا بـر فـراز نيـزه بــود


طشـت بــود و دردلــش يحياي مـا
خـيـزران بـود و لـب مــولاي مـــا

يـاد آن لبهـاي عـطشـان مـاهـيــان
تــا چهـل روز آبشـان بـود اشكشـان

گريه كن غم ،چاك چاكـت مـي كنـد
بوي سيب اينجـا هلاكت مـي كـنــد


سيب زردوسرخ من مـولا حـسيـن...
عـاشق در خـون كفـن مـولا حسين...


بـوي سيـب اي بـوي مـولا در حـرم
آه، اي بــوي خـــدا در صـبـحـدم


بــوي سيـب اي بـوي مولا ازبهشت
بوي سيب اي ميوه عـاشق سـرشت


اي وزيــدنهــاي تــو از آن جـهــان
كـه دمــادم مـي وزد زان بــوستان

صبحگه چـون مي روم دركوي سيـب
مست مستت مي شوم اي بوي سيب


بـوي سيـب اي بـوي عـاشق زيستن
چـون توان بوئيـدنت؟ نگـريستـن؟


بوي سيب اي بـوي عـاشوراي عـشق
آه ،تنـهـــا ميـوه گلهـاي عــشـق


بــاز دردل،بـوي پـاكت مـي رسـد
بـوي قلب چـاك چـاكت مـي رسد


بـي كسي تـاكي؟غريبي تـا به كـي؟
بـوي عشق ونـاشكيبـي تـا به كـي؟


مـي وزي و كـربلايـــي مـي شـوم
بـاز هـم دارم هـوايــي مـي شـوم


وه كـه كـردي بـاز مــا را نا شكيب
بوي غربت مي دهي اي بـوي سيب


گـريه كـن بر بوي سيب حضرتش
بـوي تنـهــايـي و عطـر غـربتـش


سيـب زرد و سـرخ من مـولاحسين
عاشـق در خـون كفن مولا حسین

 

التماس دعا/فرامرزمیرشکار

شخصيت كيان كه در مختارنامه به ايفاي نقش مي پردازد،آيا از شخصيت هاي واقعي و از ياران مختار بوده است ؟

در سایت مختار نامه آمده است: کیان نام واقعی او در تاریخ «کیسان ابوعمره» است اما این شخصیت ملقب به «کیان» بوده است. چنین شخصیتی با تمام ویژگی های موجود در سریال همواره در کنار مختار حضور داشته و به هیچ وجه تخیلی نیست.(1) اما منبعي را ارائه نكرده است. در اين بين به منابع رجالي و تاريخي كه مراجعه نموديم، به نام كيان، شخصيتي كه جزو همراهان و سربازان مختار باشد برخورد نكرديم. نيز در باره شخصی به نام کیسان كه آيا ابوعمره همان همراه و سرباز دلاور مختار است يا خود مختار، به اختلافاتي در اين باره برخورديم. اما در كتب تاريخي بسياري نيز از وجود شخصيتي به نام كيسان (ابو عمره)در كنار مختار سخن به ميان آورده است. مختار مسئوليت نيروي نظامي خويش را به كيسان ابو عمره داد تا با ساماندهي آنان به جنگ با قاتلان حسين(ع) برخيزند.(2) مرحوم كشي نيز بيان مي كند: كيسان از جمله كساني بود كه كه همراه با مختار به جنگ با قاتلان حسين پرداخت. وي صاحب سرّ مختار بود و با قاتلان حسين شدت عمل خاصي داشت كه براي كوفيان مثل شده بود.(3) دينوري مي گويد: عمر بن سعد با جمعي از همراهان مسير بصره را در پيش گرفتند. مختار جمعيتي را در پي آن ها به سوي بصره گسيل داشت. (4) جماعت همراه عمر سعد گريخته اما عمر سعد را دستگير كردند و نزد مختار آوردند. مختار پس از شكر و سپاس الهي رو به كيسان( ابو عمره) نمود و به او دستور قتل عمر بن سعد را داد(5)و كيسان از او گردن زد.(6) ميرزا أبو الفضل تهراني نيز در باره به درك رسيدن شمر مي نويسد: از ابن الشيخ رضى الله عنهما نيز موجود است كه شمر بن ذى الجوشن را كيسان ابوعمره در باديه اسير كرده و به خدمت مختار گسيل داشت، به وى فرمود تا گردنش را بزدند، و ديگى مملو از روغن به غليان آوردند و وى را در او بيفكند و يكى از موالى آل حارثة بن مضروب سر و روى او را لگد كوب كرد (7). پي نوشت ها: 1. http://www.mokhtarnameh.com/faq1/326...-10-59-34.html 2.الأخبار الطوال، الدينوري، ج 1، ص 289و292، 1960، دار إحياء الكتب العربي، منشورات شريف الرضي، ، الطبعة الأولى 1960 القاهرة؛ الكامل في التاريخ، ابن الأثير، ج 4، ص 226 - 227، 1966م، دار صادر - دار بيروت؛ البداية و النهاية، ابن كثير، ج 8 ف ص 294، 1408 - 1988 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت. 3.قاموس الرجال، شيخ محمد تقي التستري، ج 10، ص8، مؤسسة النشر الإسلامي، 1422، به نقل از كشي، ص 125 - 128؛ معجم رجال الحديث، آیه الله خوئي، ج 19، ص 104 - 105، 1992 م ؛ بحار الأنوار، علامة مجلسي، ج 45، ص 345، 1983 م، مؤسسة الوفاء - بيروت، دار إحياء التراث العربي. 4.تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 52، ص 131، 1415، دار الفكر للطباعة و النشر والتوزيع - بيروت. 5.الأخبار الطوال، دينوري، ص 301، 1960، دار إحياء الكتب العربي. 6.أصدق الأخبار، سيد محسن الأمين، ص 74 - 1331، مطبعة العرفان - صيدا، منشورات مكتبة بصيرتي - قم. 7.شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور (فارسي) حاج ميرزا أبي الفضل طهراني، ج 1، ص 374و ص 378.

رباعیاتی از فرامرزمیرشکار

وعده

این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی 

  یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی

     امروز نه      فردانه   وپس فردانه     

  از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی

 

صدام

 آن خاک که خصم در دلش گام گرفت

آخر نفرات خصم درکام گرفت

صدام که دام می نهادی همه عمر...

دیدی  که چگونه دام صدام گرفت؟

 

فراموش

چون گل به کف باد،فناپوش شویم

وآخر چو دوچشم بسته  خاموش شویم

در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟

ما آمده ایم تا فراموش شویم...

 

کجا؟ 

دریارفتم  گفت:نمی بایدرفت...

صحرا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟

هرجا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

 

علی  

می خواست که شیعه باشد وساکن خُم

یاچون علی از غیرخداهردم  گم

گفتم :به خداعلی شدن آسان است...

یک لحظه بیا و باش فکرمردم... 

مهریه  

تاباورمان کنی که لایق هستیم

مهریه اگرجهان...موافق هستیم

نه داده کسی ونه گرفته است کسی...

بگذاربدانند که عاشق هستیم 

 

 شاخ دوگوزن

گیرم که پرند  روبه وشیربهم

یاگرگ وشغالان همه درگیربهم

من درعجبم چرادراین بیشه ی دور

شاخ دوگوزن هم کند گیربهم

 بیچاره

بیچاره کسی که خویشتن نشناسد

فرق تن وفرق پیرهن نشناسد

بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر

من من کندورموزمن نشناسد

 زینب

پرهمهمه ی ارض وسما  زینب بود

هم خاک زمین وهم هوا زینب بود

شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...

بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود

...

 دریا

دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست... 
 

 قطره

آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
 

 تکرار

چون کوه ؛طنین یاریارش  بامن
چون آینه ی شکسته کارش  بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن

 مجنون

شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي  ليلي  کجايي؟  اي ليلي  آه
لاحول ولا قوه الابالله

 دلتنگ

آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است

 

حالانه 

حالا نه و حالا نه و حالاها   نه

امروزنه ؛فردا نه وفرداها   نه

قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه

دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟

 

تنها 

است دست دل ساده ی مرا او خوانده

در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است

کج کرد دوباره راه خود را و رفت

فهمید دلم دوباره تنها مانده است

 

یاد 

پرمنت بخشش نهادش هستم

هرلحظه  رهین هستم اعتمادش

هرکس که مرایادنمایدیکبار

تاآخرعمرمن به یادش هستم

 

بیچاره

بیچاره کسی که خویشتن نشناسد

فرق تن وفرق پیرهن نشناسد

بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر

من من کندورموزمن نشناسد

 

زینب

 پرهمهمه ی ارض وسما  زینب بود

هم خاک زمین وهم هوا زینب بود

شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...

بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود

...

دریا

دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست... 

 

فنا

آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم

...بامن

چون کوه ؛طنین یاریارش  بامن
چون آینه ی شکسته کارش  بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن

 

لیلی لیلی

شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي  ليلي  کجايي؟  اي ليلي  آه
لاحول ولا قوه الابالله

 

بگذار...

آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است

 

مادر

چادربه سر   ؛ از عشق فراترباشی

نادیده ودیده را   همه سرباشی

من  علت حرمت تورانشناسم

ای کعبه گمان کنم که مادرباشی   

زینب

نی نامه ی نای نینوا ...زینب بود

بعدازتوتمام کربلا...زینب بود

افتادی ...اما...کسی که برداشت زخاک

صدپاره ی پیکرتورا.......زینب بود...

 

بازی واژه ها،درخشش معناها

  • ای بنده ی خدای ...به خود آی..."علامه حسن زاده آملی"
  • هميشه فکر مي کردم چون گرفتاريم به خدا نمي رسيم. اما فهميدم چون به خدا نمي رسيم هميشه گرفتاريم...
  • از تجربه دیگران استفاده کن قبل از آنکه تجربه دیگران شوی . . .
  • برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش ، شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست . . .
  • فراموش کن آن چیزی را که نمی توانی به دست آوری...،به دست آور آن چیزی را که نمی توانی فراموش کنی .شکسپیر
  • تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی اما برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .گابریل گارسیامارکز
  • هدف زندگی ، زندگی باهدف است.      " روبرت بایرن
  • عشق ورزیدن رافقط با عشق ورزیدن می توان آموخت .  " ایریس مردوخ "
  • آنقدرشکست می خورم تاراه شکست دادن رابیاموزم.پطر
  • افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
  •  اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.
  • انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را فريب نمي دهد كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است.