صدام...عبرت بزرگ زمان ما
آن خاک که خصم در دلش گام گرفت
آخر نفرات خصم درکام گرفت
صدام که دام می نهادی همه عمر...
دیدی که چگونه دام صدام گرفت؟
آن خاک که خصم در دلش گام گرفت
آخر نفرات خصم درکام گرفت
صدام که دام می نهادی همه عمر...
دیدی که چگونه دام صدام گرفت؟
کاش زلفت را پریشانی نبود
بعدازاین دیدار هجرانی نبود
کاش بعداز چاه ای تنهاعزیز
یوسفت راباز زندانی نبود...
ای دریغ از ما که بی باور شدیم
آن قدر ماندیم تا کافرشدیم
غنچه ها گل داده و پرپر شدند
وای ما کز ریشگی بی برشدیم
نام باران سبزه زاران کردشان
مافقط از اشک حسرت ترشدیم
از در ودیوارحکمت می وزید
چشم دل بستیم و کور وکرشدیم
جان شدنداز شوق جانان جملگی
ما زجان بگذشتگان پیکرشدیم
سنگهای کوچه هم گوهر شدند
ماطلابودیم وخاکستر شدیم
بسکه خود رایی به جانهامان نشست
عاقبت بی راه وبی رهبرشدیم
مصلحت هامان چنان شدپرسکوت
تاکه همکارستم گستر شدیم
ااز قلمهامان صدایی برنخاست
تاکه آخرهیمه ی اخگر شدیم
بی غزل آنقدر ماندیم ای "شمین"
تاکه بی دلدار وبی دلبرشدیم
شانه ی زخمی مرا خوشتر ازاین ترانه نیست
"اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست....."
...آی زمانه تا به کی در پی رنجش منی
طفل پدر ندیده را حوصله ی بهانه نیست...
می روم ونمی رود باور رفته ام ز یاد...
وه که جوانی مرا حاصل یک جوانه نیست...
نه قایقی،نه شاخه ای،نه برگ اوفتاده ای...
جز آه سرد رفتگان در آب رودخانه نیست
هرچه که می روم چرا به روز خود نمی رسم
مگر در این مسافرت جز سفرشبانه نیست؟؟؟
اگرچه ظهرخستگیست تکیه به سایه ها مکن
که این زمانه گریه هم درانتظارشانه نیست...
باورسنگ خورده رامیوه "شمین " طلب مکن
کزتن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست...
نشسته ام به دریغا...
ولی دریغ ودرد
که درد من
به دریغا
دوانمی گیرد
میان این همه گفت وصفا
مراکامیست
که جز به گفتن نامش
صفانمی گیرد
نگه به دست خودیهامکن
که می دانی
کسی به غیرخدا
دست مانمی گیرد...
نمی توانم ببینم
که توبرآخرین پله
خورشید رامی چینی
ومن از خاک
آسمانهای افتاده را...
من که معرفت را جز برشاخه نبوسیده ام
چگونه می توانم
نذر باد را برلب بزنم؟
بگذار بگویند:
بازهم بیادکودکی اش افتاده
امابه این سبدقسم
که من به دنبال آشیانه ی هیچ کلاغی
هیچ وقت
ازآن درخت بالا نرفته ام...
•
"سخن درست بگویم...نمی توانم دید
که می خورندحریفان ومن نظاره کنم"
مثل همه به دنیا آمدم
ومثل همه از دنیا رفتم
ودر این فاصله
آن شدم
که از همه
دنیاها
فاصله داشت...
" پسرکی بود که میخواست خدارا ملاقات کند، اومیدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور ودرازی بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پرازساندویچ ونوشابه کردوبی آنکه به کسی بگوید،سفر راشروع کرد.چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید،پیرمردی رادید که درحال دانه دادن به پرندگان بود، پیش او رفت وروی نیمکت نشست . پیرمردگرسنه به نظر میرسید،پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش راباز کرد ویک ساندویچ ویک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت ولبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد وباهم شروع به غذاخوردن کردند. آنها تمام بعدازظهررابه پرندگان غذا دادند وشادی کردند،بی آنکه کلمه ای باهم حرف بزنند. وقتی هواتاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد،چندقدمی دورنشده بود که برگشت وخودرادرآغوش پیرمرد انداخت ،پیرمرد بامحبت اورابوسید ولبخندی به اوهدیه داد.وقتی پسرک به خانه برگشت ،مادرش بانگرانی ازاوپرسید: تااین وقت شب کجابودی ؟پسرک درحالی که خیلی خوشحال به نظررسید،جواب داد: پیش خدا !پیرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پیرش با تعجب ازاوپرسید : چرااینقدر خوشحالی ؟پیرمرد جواب داد: امروزبهترین روزعمرم بود،من امروزدرپارک باخدا غذا خوردم !
هدف زندگی ، زندگی باهدف است. " روبرت بایرن "
عشق ورزیدن رافقط با عشق ورزیدن می توان آموخت . " ایریس مردوخ "
چون گل به کف باد،فناپوش شویم
وآخر چو دوچشم بسته خاموش شویم
در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟
ما آمده ایم تا فراموش شویم...
دریارفتم گفت:نمی بایدرفت...
صحرا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟
هرجا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
می خواست که شیعه باشد وساکن خُم
یاچون علی از غیرخداهردم گم
گفتم :به خداعلی شدن آسان است...
یک لحظه بیا و باش فکرمردم...
تاباورمان کنی که لایق هستیم
مهریه اگرجهان...موافق هستیم
نه داده کسی ونه گرفته است کسی...
بگذاربدانند که عاشق هستیم
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
بیچاره کسی که خویشتن نشناسد
فرق تن وفرق پیرهن نشناسد
بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر
من من کندورموزمن نشناسد
پرهمهمه ی ارض وسما زینب بود
هم خاک زمین وهم هوا زینب بود
شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...
بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...
دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست...
آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
چون کوه ؛طنین یاریارش بامن
چون آینه ی شکسته کارش بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن
شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي ليلي کجايي؟ اي ليلي آه
لاحول ولا قوه الابالله
آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است
حالا نه و حالا نه و حالاها نه
امروزنه ؛فردا نه وفرداها نه
قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه
دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟
دست دل ساده ی مرا او خوانده است
در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است
کج کرد دوباره راه خود را و رفت
فهمید دلم دوباره تنها مانده است
پرمنت بخشش نهادش هستم
هرلحظه رهین اعتمادش هستم
هرکس که مرایادنمایدیکبار
تاآخرعمرمن به یادش هستم
چادربه سر ؛ از عشق فراترباشی
نادیده ودیده را همه سرباشی
من علت حرمت تورانشناسم
ای کعبه گمان کنم که مادرباشی
این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی
یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی
امروز نه فردانه وپس فردانه
از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
|
|
|
|