به هم زدی دو لبت را ولی بدون کلام
و خواندم از لب تو واژه ای شبیه سلام
وبا سلام خیالی که اتفاق افتاد
به جز سرودن تو هر حلال بود حرام
واتفاق تمامی نداشت ...می بارید
نگاه هر دوی ما هم گرفته بود ایهام -
که تو نگاهت را زیرکانه دزدیدی
مرا رها کردی با هجوم این ابهام
وبعد... چون به خودم آمدم نبودی تو
تمام واقعه این بود وقصه بود تمام
ازاین میانه نمی دانم اشتباه از کیست
تصور من ؟ یا اتفاق ؟ یا تو ؟ کدام ؟
۲
شبيه لحظه حساس داستانها بود
نگاه او به من و من به او چه زيبا بود
غريبه بودو به من آشنا تر از خود من
و باز اين هم تعبير داستانها بود
شبيه خلوت زيباي نور و آيينه
سپيدو ساده ويكرنگ خلوت ما بود
قسم به عشق خدا را به چشم او ديدم
خدا كه قابل ديدن نبود اما بود
هميشه آخر قصه شبيه حدس تو نيست
شبيه حدس خودم هم نبود نه...يا بود!؟
گذشت...رفت...دوباره نديدمش ديگر
ازاو فقط غزلي يادگار اينجا بود
۳
یکی نبود ...یکی بود...جز خدا ...من وتو
دو تا نگاه فقط بود و آن دوتا من و تو
سکوت مطلق ما بود از آن میانه ولی
خدا خدایی می کرد قلب ما -من وتو-
و بود فاصله ی ما فقط دو تا کلمه
چگونه بشکند اما سکوت را من و تو
سلام بر لب و از حسرت نگفتن آن
شدیم کوهی از آتش جدا جدا من و تو
گذشت...هیچ یک از ما قدم جلو نگذاشت
نبود دست من و تو ولی... چرا؟من وتو
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط
|