غزلی ازحسین منزوی

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است



تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است



رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است



مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است



مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است



بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان- جهنم ما را- ، که غرق بیزاری است

غزلی از مولانا

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی با ده همراه

که جان را و جهان را بیا راست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جا ست خدایا

فرو ریخت فرو ریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخا ست خدایا

فتا دیم فتا دیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغا ست خدایا

زهرکوی زهرکوی یکی دود دگرگون

دگر بار دگر بار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپا ست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها

غریبست غریبست ز بالا ست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

غزلی ازایرج دهقان

شکست عهد من و گفت : هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشکسود گذشت
غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را
اگر چه بر دل نازک غمی فزود گذشت

غزلی از پژمان بختیاری

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

 کس جای در این خانه ویرانه ندارد


دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست

 آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

 
دل خانه عشقست خدا را به که گویم

کارایشی از عشق کس این خانه ندارد


گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی

 گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

 
در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

غزلی از وحشی بافقی

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم  
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است 
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

سیدعلی  محمد موسوی مبارکه ای

 حاج سيد محمد علي مباركه اي فرزند آقا سيد علي امام جمعه، فرزند محمد علي بن علي موسوي عالم فاضل وواعظ كامل يكي از علماي منبري برجسته اصفهان قرن چهاردهم مي باشد.

وي واعظي شيرين زبان وگوينده اي فصيح بود كه شعر نيز مي سرود تخلص به صفايي مي نمود. از محضر علماي اصفهان ، تهران وخراسان كسب علم نود ودر ايران وهندوستان مسافرت ها نموده بود واز علماي هر شهر ودياري استفاده ها نموده وكتب ورساله هاي زيادي نوشته واز جمله مهمترين آنها، اسرار حج ، اسرار وفلسفه احكام،اسلام خالص ، انوار السعاده در فضسيلت بني هاشم، تاريخ اصفهان در 5 جلد،ثمرات العلوم ، ديوان اشعار به تخلص صفايي، دانشوران اصفهان در شش جلد، راهنماي رياضيات ، سرادق دوشيزگان در حجاب، كشف المهمات في سموم المهلكات در 4 جلد وآثار ارزشمند ديگر.

مرحوم مهدوي دركتاب تذكره شعراي معاصر اصفهان مي نويسد:« مرحوم حاج سيد محمد علي مباركه­اي از وعاظ معروف اصفهان بود. در ضمن مسافرت به مكّه معظمه مدتي در بمبئي ساكن شده، اهل مطالعه وتحقيق وتتبع و داراي كتابخانه آبرومندي بود. قدرت حفظ عجيبي داشت كتب و رسايل چندي تدليف نموده كه برخي از آنها را به طبع رسانيده         از اشعار اوست.

خوشا آنكس كه بعد از زندگاني           از او نام نكو شد جاوداني

 زرنج خود شهان گنجي نبردند         چو بر تخت شهانشاهي بمردند

پس از مردن از آنها در زبان ها         نمي آيد به جز وصف زيانها

 ولي آنكس كه درس علم ودين خواند     از او نام نكو اندر جهان ماند

                 به تن گشته نهان اندر دل گل       به جان زنده به نزد صاحب دل                             صفايي گر توخواهي نام نيــكو         نما با حكمت وبا علم و دين خو

 اين عالم بزرگوار داماد عالم جليل حاج ميرزا محمد باقر تويسركاني بوده در سال 1256 ق در گذشت ودر بقعه تكيه تويسركاني دفن گرديد.

تاليفات::

 اسرار حج

، اسرار وفلسفه احكام

،اسلام خالص

 ، انوار السعاده در فضسيلت بني هاشم

، تاريخ اصفهان در 5 جلد

،ثمرات العلوم

، ديوان اشعار به تخلص صفايي

، دانشوران اصفهان در شش جلد

، راهنماي رياضيات

 ، سرادق دوشيزگان در حجاب

، كشف المهمات في سموم المهلكات در 4 جلد(نسخه خطي درمجموعه تخت فولاداصفهان است)

 وآثار ارزشمند ديگر.

مهدی ملت

سوختن را

           تو تجربه مي‌کني و  ساختن را

                                                       من .

نازنين زنّار بسته‌ام

-       با سپيد جامه که مي‌پوشي-

            غم را از من، تو مي‌بري و  از تو

                             زندگي باختن را

                                                      من.

ڤبشکوه باد و سرافراز

                              رقص انديشه‌هاي آبي تو

                                           - هنگام را که بوسه بر لبانم مي‌زني

و مرا به نفرين سزا

                                           - لحظه را که ملحدانه در تابوت مي‌فشارمت

                                                                   در انبوه پيکر سوخته‌ات.

   مرا

                             خلسه لحظه‌هاي خوابي تو.

فریده احمدی "ندا"

آقا تو را می خوانمت... لفظ قلم تر

از گریه های هر شبم یک ذره نم تر

آقا مرا یادت نمی آید؟!نشانی؟؟؟

از شاخه های نرگست صدباره خم تر

آقا خدا را دیده ای؟ یا نه هنوزم ...

در جستجویی مثل ما،"اما نه کم تر!"

جای قدمهایت چقدر اینجا ضعیف است

باور نداری؟! به خدا... حتی قسم تر...!

آقا تو را... اصلا ببخشم، این چه حرفیست

لمس نگاهت مال از من خوش قدم تر

آقا درست است که غریبم،با اجازه!

قدری بخوابم در دلت،یک ذره لم تر...!

من با تمام شاخه های خیس نرگس

آقا تو را می بویمت،این دفعه شم تر

مثل تمام لحظه ها...نه!فرق دارد

            این دفعه را می خوانمت لفظ قلم تر!   

حسام بهرامی

 

نعنا به نعنا قل و قل آرام افتاده ای توی سرش امشب

اکسیژن گیج تو جاری شد در بند بند پیکرش امشب

در گر گر باید نبایدها باید نبایدهاش را می گفت

هی پا به پا شد روی لب هایش شاید بگوید آخرش امشب

او با تو بود و آه با آهو او با تو بود وماه با شب بو

تعبیر خواب کودکی هایش اما نمی شد باورش امشب...

آغوش بابا طاهر عریان نزدیک آغوشش شد و حالا

با این خیال مشترک کم کم بوی خوشی از بسترش امشب

می آمد وبدجور عاشق شد عطر تو را در بی کسی هایش

گیسوی تو مشق شبش می شد بی ترسی از دور وبرش امشب

از جبرئیل هر نگاه تو انگشت های او غزل می شد

هرگز نفهمیدی چه خواهد کرد این وحی با پیغمبرش امشب

هی آبی آبی آبی نفتی چشمان تو مسجد سلیمان است

آتش گرفتی روی لب هایش قبل از سپید دفترش امشب

باران نمی فهمد که بعد از این دیگر حریف شعله هایت نیست

وا می کند آغوش خود را باد بر سردی خاکسترش فردا

 

 

ابوالقاسم بهرامی

به هم زدی دو لبت را  ولی بدون کلام

و خواندم از لب تو واژه ای شبیه سلام

وبا سلام خیالی که اتفاق افتاد

به جز سرودن تو هر حلال  بود  حرام

واتفاق تمامی نداشت ...می بارید

نگاه  هر دوی ما هم  گرفته بود  ایهام -

که تو نگاهت را زیرکانه دزدیدی

مرا رها کردی با هجوم این ابهام 

 

وبعد...  چون به خودم آمدم نبودی تو

تمام واقعه این بود وقصه بود تمام

 

ازاین میانه نمی دانم اشتباه از کیست

تصور من ؟ یا اتفاق ؟ یا تو ؟ کدام ؟

۲

شبيه لحظه حساس داستانها بود

نگاه او به من و من به او چه زيبا بود

غريبه بودو به من آشنا تر از خود من

و باز اين هم تعبير داستانها بود

شبيه خلوت زيباي نور و آيينه

سپيدو ساده ويكرنگ خلوت ما بود

قسم به عشق خدا را به چشم او ديدم

خدا كه قابل ديدن نبود اما بود

هميشه آخر قصه شبيه حدس تو نيست

شبيه حدس خودم هم نبود  نه...يا بود!؟

گذشت...رفت...دوباره نديدمش ديگر

ازاو فقط غزلي يادگار اينجا بود

۳

یکی نبود ...یکی بود...جز خدا ...من وتو

دو تا نگاه فقط بود و آن دوتا   من و تو

سکوت مطلق ما بود از آن میانه ولی

خدا خدایی می کرد قلب ما -من وتو-

و بود فاصله ی ما فقط دو تا کلمه

چگونه بشکند اما سکوت را من و تو

سلام بر لب و از حسرت نگفتن آن

شدیم کوهی از آتش  جدا جدا  من و تو

گذشت...هیچ یک از ما قدم جلو نگذاشت

نبود دست من و تو ولی... چرا؟من وتو