تبليغاتX
صبر،زيبــا گـرچـه امّـا بـر تـو نَه … - " سکه "
نــالــه را انـدازه امـّـا بـرتـونَـه …

درخلال یک نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی ازدشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروها یش اطمینان داشت ولی سربازان دودل بودند .فرمانده سربازان راجمع کرد، سکه ای ازجیب خود بیرون آورد، روبه  آنها کرد وگفت : سکه رابالا می اندازم ،اگرروبیاید پیروزمی شویم واگر  پشت بیاید، شکست می خوریم .بعد سکه رابه بالا پرتاب کرد. سربازان همه بادقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید . سکه به سمت روافتاده بود.سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند وباقدرت به دشمن حمله کردند وپیروزشدند.پس ازپایان نبرد ، معاون فرما نده نزد اوآمد وگفت : قربان ، شما واقعآ  می خواستید سرنوشت جنگ رابه یک سکه واگذارکنید؟ فرمانده باخونسردی گفت : بله وسکه رابه اونشان داد.هردوطرف سکه یک رو داشت...
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |