تبليغاتX
صبر،زيبــا گـرچـه امّـا بـر تـو نَه … - ماطلابودیم وخاکستر شدیم
نــالــه را انـدازه امـّـا بـرتـونَـه …

ای دریغ از ما که بی باور شدیم

آن قدر ماندیم تا کافرشدیم

غنچه ها گل داده و پرپر شدند

وای ما کز ریشگی بی برشدیم

نام باران سبزه زاران کردشان

مافقط از اشک حسرت ترشدیم

از در ودیوارحکت می وزید

چشم دل بستیم و کور وکرشدیم

جان شدنداز شوق جانان جملگی

ما زجان بگذشتگان پیکرشدیم

سنگهای کوچه هم گوهر شدند

ماطلابودیم وخاکستر شدیم

بسکه خود رایی به جانهامان نشست

عاقبت بی راه وبی رهبرشدیم

مصلحت هامان چنان شدپرسکوت

تاکه همکارستم گستر شدیم

ااز قلمهامان صدایی برنخاست

تاکه آخرهیمه ی اخگر شدیم

بی غزل آنقدر ماندیم ای "شمین"

تاکه بی دلدار وبی دلبرشدیم

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |