کاش زلفت را پریشانی نبود
بعدازاین دیدار هجرانی نبود
کاش بعداز چاه ای تنهاعزیز
یوسفت راباز زندانی نبود...
آن خاک که خصم در دلش گام گرفت
آخر نفرات خصم درکام گرفت
صدام که دام می نهادی همه عمر...
دیدی که چگونه دام صدام گرفت؟
ای دریغ از ما که بی باور شدیم
آن قدر ماندیم تا کافرشدیم
غنچه ها گل داده و پرپر شدند
وای ما کز ریشگی بی برشدیم
نام باران سبزه زاران کردشان
مافقط از اشک حسرت ترشدیم
از در ودیوارحکت می وزید
چشم دل بستیم و کور وکرشدیم
جان شدنداز شوق جانان جملگی
ما زجان بگذشتگان پیکرشدیم
سنگهای کوچه هم گوهر شدند
ماطلابودیم وخاکستر شدیم
بسکه خود رایی به جانهامان نشست
عاقبت بی راه وبی رهبرشدیم
مصلحت هامان چنان شدپرسکوت
تاکه همکارستم گستر شدیم
ااز قلمهامان صدایی برنخاست
تاکه آخرهیمه ی اخگر شدیم
بی غزل آنقدر ماندیم ای "شمین"
تاکه بی دلدار وبی دلبرشدیم
شانه ی زخمی مرا خوشتر ازاین ترانه نیست
"اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست....."
...آی زمانه تا به کی در پی رنجش منی
طفل پدر ندیده را حوصله ی بهانه نیست...
می روم ونمی رود باور رفته ام ز یاد...
وه که جوانی مرا حاصل یک جوانه نیست...
نه قایقی،نه شاخه ای،نه برگ اوفتاده ای...
جز آه سرد رفتگان در آب رودخانه نیست
هرچه که می روم چرا به روز خود نمی رسم
مگر در این مسافرت جز سفرشبانه نیست؟؟؟
اگرچه ظهرخستگیست تکیه به سایه ها مکن
که این زمانه گریه هم درانتظارشانه نیست...
باورسنگ خورده رامیوه "شمین " طلب مکن
کزتن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست...
نشسته ام به دریغا...
ولی دریغ ودرد
که درد من
به دریغا
دوانمی گیرد
میان این همه گفت وصفا
مراکامیست
که جز به گفتن نامش
صفانمی گیرد
نگه به دست خودیهامکن
که می دانی
کسی به غیرخدا
دست مانمی گیرد...
نمی توانم ببینم
که توبرآخرین پله
خورشید رامی چینی
ومن از خاک
آسمانهای افتاده را...
من که معرفت را جز برشاخه نبوسیده ام
چگونه می توانم
نذر باد را برلب بزنم؟
بگذار بگویند:
بازهم بیادکودکی اش افتاده
امابه این سبدقسم
که من به دنبال آشیانه ی هیچ کلاغی
هیچ وقت
ازآن درخت بالا نرفته ام...
•
"سخن درست بگویم...نمی توانم دید
که می خورندحریفان ومن نظاره کنم"
مثل همه به دنیا آمدم
ومثل همه از دنیا رفتم
ودر این فاصله
آن شدم
که از همه
دنیاها
فاصله داشت...
" پسرکی بود که میخواست خدارا ملاقات کند، اومیدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور ودرازی بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پرازساندویچ ونوشابه کردوبی آنکه به کسی بگوید،سفر راشروع کرد.چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید،پیرمردی رادید که درحال دانه دادن به پرندگان بود، پیش او رفت وروی نیمکت نشست . پیرمردگرسنه به نظر میرسید،پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش راباز کرد ویک ساندویچ ویک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت ولبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد وباهم شروع به غذاخوردن کردند. آنها تمام بعدازظهررابه پرندگان غذا دادند وشادی کردند،بی آنکه کلمه ای باهم حرف بزنند. وقتی هواتاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد،چندقدمی دورنشده بود که برگشت وخودرادرآغوش پیرمرد انداخت ،پیرمرد بامحبت اورابوسید ولبخندی به اوهدیه داد.وقتی پسرک به خانه برگشت ،مادرش بانگرانی ازاوپرسید: تااین وقت شب کجابودی ؟پسرک درحالی که خیلی خوشحال به نظررسید،جواب داد: پیش خدا !پیرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پیرش با تعجب ازاوپرسید : چرااینقدر خوشحالی ؟پیرمرد جواب داد: امروزبهترین روزعمرم بود،من امروزدرپارک باخدا غذا خوردم !
هدف زندگی ، زندگی باهدف است. " روبرت بایرن "
عشق ورزیدن رافقط با عشق ورزیدن می توان آموخت . " ایریس مردوخ "
چون گل به کف باد،فناپوش شویم
وآخر چو دوچشم بسته خاموش شویم
در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟
ما آمده ایم تا فراموش شویم...
دریارفتم گفت:نمی بایدرفت...
صحرا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟
هرجا رفتم گفت:نمی بایدرفت...
می خواست که شیعه باشد وساکن خُم
یاچون علی از غیرخداهردم گم
گفتم :به خداعلی شدن آسان است...
یک لحظه بیا و باش فکرمردم...
تاباورمان کنی که لایق هستیم
مهریه اگرجهان...موافق هستیم
نه داده کسی ونه گرفته است کسی...
بگذاربدانند که عاشق هستیم
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
بیچاره کسی که خویشتن نشناسد
فرق تن وفرق پیرهن نشناسد
بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر
من من کندورموزمن نشناسد
پرهمهمه ی ارض وسما زینب بود
هم خاک زمین وهم هوا زینب بود
شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...
بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...
دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست...
آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم
چون کوه ؛طنین یاریارش بامن
چون آینه ی شکسته کارش بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن
شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي ليلي کجايي؟ اي ليلي آه
لاحول ولا قوه الابالله
آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است
حالا نه و حالا نه و حالاها نه
امروزنه ؛فردا نه وفرداها نه
قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه
دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟
دست دل ساده ی مرا او خوانده است
در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است
کج کرد دوباره راه خود را و رفت
فهمید دلم دوباره تنها مانده است
پرمنت بخشش نهادش هستم
هرلحظه رهین اعتمادش هستم
هرکس که مرایادنمایدیکبار
تاآخرعمرمن به یادش هستم
چادربه سر ؛ از عشق فراترباشی
نادیده ودیده را همه سرباشی
من علت حرمت تورانشناسم
ای کعبه گمان کنم که مادرباشی
این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی
یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی
امروز نه فردانه وپس فردانه
از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی
گیرم که پرند روبه وشیربهم
یاگرگ وشغالان همه درگیربهم
من درعجبم چرادراین بیشه ی دور
شاخ دوگوزن هم کند گیربهم
-
ازمشکلات پلی برای عبور بساز،نه گردابی برای فرورفتن...
-
کشتی درساحل بسیارامن تراست امابه این خاطرساخته نشده است...
-
آبشارباسقوط آغاز می شود...
-
هیچگاه ناامیدنباش شایدآخرین کلیدی که درجیب داری دررابازکند...
-
مهم نیست قفلهادست کیست مهم اینست که همه ی کلیدها در دست خداست...
-
در دنیاهیچ بن بستی نیست یا راهی خواهم یافت یاراهی خواهم ساخت...
استاد جواب داد : بله ، حتما . در غیر این صورت نمیتوانستم یک استاد باشم.
دانشجو گفت : بسیار خب ، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ، اگر درست جواب دادید من نمره ام را قبول میکنم ، در غیر این صورت از شما میخواهم به من نمره ی کامل این درس را بدهید .
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید :
آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست .....
منطقی است ولی قانونی نیست ......
نه قانونی است ونه منطقی ؟
استاد بعد از اندیشه ای طولانی نتوانست جواب دهد و مجبور شد نمره ی کامل درس را به شاگردش بدهد ...
بعد از مدتی استاد با شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید :
شاگردش بلافاصله جواب داد :
قربان شما ، 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست .....
همسر شما یک معشوقه ی 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست ....
واین حقیقت که شما ، به معشوقه ی همسرتان نمره ی کامل دادید در صورتیکه
باید آن درس را رد میشد ، که نه قانونی است ونه منطقی.....![]()
براي يک ملت هيچ موهبتي بالاتر از شخصيت نيست اگر همه مواهب و ابزارهاي زندگي را از ملتي بگيرند و شخصيتش محفوظ باشد غمي نيست .( سيري در سيره نبوي /ص 14)
"جهت مشاهده ی ادامه مطلب کلیک کنید"
شعشعه ی خدانبود اگرنبودفاطمه
جلوه ی كبريا نبوداگرنبودفاطمه
درره خلقت جهان هيچ بهانه اي دگر
درنظرخدانبود اگرنبودفاطمه
خلقت احمدارچه بودعلت خلق ما ولي
خلقت مصطفي نبوداگرنبودفاطمه
بردرباب علم حق نوشته اند اين سبق
علي مرتضي نبوداگرنبودفاطمه
بادل كوثرخدا دربرهوت انزوا
هيچ كس آشنانبود اگرنبودفاطمه
عشق كه نازغمزه اش؛ برده دل از كف جهان
اين همه دلربا نبود اگر نبودفاطمه
اوست كه ذكر ياربش ولوله درجهان فكند
ورنه زكس صدانبوداگرنبودفاطمه
به هرچه دين ومذهبي صلاي مي زنددلت
معرفت خدانبوداگرنبودفاطمه
هاي ملائكه چرامعترضيد بي سبب؟
كه نامي ازشمانبود اگرنبودفاطمه
اوست دليل لطف او ورنه به ملك هستي اش
با كسش اعتنانبوداگرنبودفاطمه
برلب طفل اين جهان هرچه كه گشته روح من
واژه ي ابتدانبود اگرنبودفاطمه
باغ محبتي كه دل درپي اوست روز وشب
اينهمه دلگشانبوداگرنبودفاطمه
خون خدا به صدنوا مي زنداين چنين صلا
شورش كربلا نبوداگرنبودفاطمه
وه كه چه مي كند به جان تشنگي قيامتم
آب درآن سرانبوداگرنبودفاطمه
روزقيامتي كه خلق هركه به جانبي دود
جاده ي التجانبود اگرنبودفاطمه
ناله ما براوكم است معني اسم اعظم است
ربي وربنانبود اگرنبود فاطمه.....
"جهت مشاهده ی ادامه مطلب کلیک کنید"
وقتی لشگریان محمود افغان اصفهان را محاصره کردند بهای مواد غذایی تا پایان اردیبهشت ماه مناسب بود . در خرداد ماه اندکی گران تر شد ، اما باز هم قابل تحمل بود . مردم اصفهان در ماه های تیر و مرداد مجبور شدند از گوشت قاطر ، اسب و الاغ تغذیه کنند ، اما از آن پس گوشتی در بازار دیده نشد . در پایان این دوره ، هر شقه گوشت اسب بر هزار سکه بالغ شد . در ماه های شهریور و مهر ، به خوردن سگ و گربه قناعت شد و چندان خوردند که نسل این حیوان منقرض شد .
در این اوضاع شخصی تعریف می کرد که زنی را دیدم که گربه ای را گرفته بود و می خواست او را خفه کند گربه تلاش می کرد از دست او فرار کند اما زن خطاب به حیوان می گفت : کوشش تو بی نتیجه است من ترا خواهم خورد .
در مهر ماه ، گندم نایاب و در فاصله ی یک ماه بهای نان دو برابر شد . برگ و پوست درختان را وزن کرده ، می فروختند . حتی ریشه ی خشک شده ی درختان را نیز آرد ، با جو مخلوط و از آن نان درست می کردند . چرم کفش های کهنه را در آب جوشانده و می خوردند و مدت زمانی ، این یکی از غذاهای رایج مردم اصفهان بود . از آن پس نوبت به خوردن گوشت انسان رسید . کوچه ها پر از اجساد مردگان بود و برخی در خفا گوشت آن ها را بریده ، می خوردند . گاهی مردم گوشت کودکانی را که از گرسنگی مرده بودند می خوردند . وضع اصفهان در آن زمان چنان وخیم بود که مرده ها را دفن نمی کردند بلکه آن ها را در کوچه ها ها رها می کردند و مردم مجبور بودند از روی اجساد در حال متلاشی شدن عبور کنند . گفته شده که تا یکسال بعد هم آب زاینده رود قابل استفاده نبود ...
برگرفته از کتاب : سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی
شخص بنّایی پشت بامی را کاه گل کرد ، چون کارش به اتمام رسید نتوانست به زیر آید .پیرمردی را آوردند که چاره کند ، او چنان مصلحت دید که ریسمانی را بالا انداخته بر کمر بنّا ببندند و او را پایین بکشند.چون او را از پشت بام پایین کشیدند افتاد و مرد .فامیل بنّا پیرمرد را گرفتند و گفتند این چه دستوری بود دادی ؟پیرمرد گفت : من سال ها پیش پدرم را از چاه با ریسمان بالا آوردم نمرد !!!
...هرمساله ای راه حل مخصوص خودرادارد.برای حل مشکلات نمی توان از نسخه ی واحدی استفاده کرد
خطاب به موسی رسید که آیا می دانی چرا احمق را روزی می دهیم ؟عرض کرد : نه ای پروردگار من .خطاب رسید : برای آنکه عاقل بداند که طلب روزی به حیله و تدبیر نیست .
خطر متفاوت بودن را بپذیرید ،
اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید
"پائولو کوئیلو"
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحهاي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم
شنيدم قطره اي مي گفت : يكسر
به خود اين ذكر رفتن را مكرر
دل از مرداب كندن مشكل اما
به دريا مي رسي اي قطره ، بگذر
درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد
درخت دشمنی برکن که رنج بی شمارآرد
"حافظ"
ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست
در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت
ليله اسرى، شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى
آمده مجموع، در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست
روز قيامت نگر، مجال محمد
و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس
بو كه قبولش كند، بلال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد
پيش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش
خواب نمىگيرد از خيال محمد
«سعدى» اگر عاشقى كنى و جوانى
عشق محمد بس است و آل محمد
قطره پرناز به دريامي گفت
گرنباشم توكجادريايي ؟
گفت دريا: سخنت راست ولي
ناز؛ كم كن كه توهم از مايي
پيش ازاين آشنائيم؛ كي ترس؟
از فراق وجدايي ام؛ كي ترس؟
ترس من از غم جدائيهاست...
ترس سوغات آشنائيهاست...
جان مني چه غصه كه دربرنبينمت
تاج مني چه شكوه كه برسرنبينمت
باشي ويانباشي ازاين دل نمي روي
نزدمني چه باك كه دربرنبينمت
ازلطف گروفاي توديدم وگرجفا
القصه خواستي كه مكرر نبينمت
آئينه ام غبارزداي اي هميشه حسن
تا يك نفس به عمرمكدر نبينمت
بيدارمانده چشم به يادت تمام شب
ترسم كه چشم بندم وآخرنبينمت
هرچندروي تونرود يك دم ازنظر
راضي نباش اين دم آخر نبينمت
روسوي هرچه مي كند اين دل به سوي اوست
عا لم همه بهانه ديدار روي اوست
يك مو مباد دوري ام از وصل روي دوست
دل هركحا كه وصل شود وصل روي اوست
مستم زهرچه ديده و هرچه شنيده ام
ميخواره چشم وگوش و دل وجان سبوي اوست
هرچند دمبدم به دلم راه تازه ايست
شادم كه تو به تو همه ي شهر كوي اوست
اي دل ، نه لاله جام به دست است در رهش
عالم تمام كاسه به دست سبوي اوست
آري نه غنچه پيرهنش مي درد زشو ق
گل هم نزار سلطنت رنگ و بوي اوست
تنها نه سنگ وخاك به ذكرش نشسته اند
هستي اگر كه گوش كني گفتگوي اوست
قطره هرچندتارسد دريا
كوشش وسعي بي عدد دارد
ليكن آن قطره اي كه دريا شد
تاجهان است جزر ومد دارد

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود ، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، ما آورده ايم
اگر داغ شرط است ،ما برده ايم
: گواهي بخواهيد ،اينک گواه
همين زخم هايي که نشمرده ايم
دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم
قبل از گفتن ، شنيدن را درياب !
قبل از برداشتن ، كاشتن را درياب !
قبل از ندانستن ، آموختن و پرسيدن را درياب !
قبل از توانستن ، خواستن را درياب !
قبل از دويدن ، ايستادن و راه رفتن را درياب !
قبل از رسيدن ، لذت مسير را درياب !
قبل از خواستن ، باور داشتن را درياب !
قبل از پرواز از ارتفاع ، بالا رفتن را درياب !
قبل از شدن ، بودن را درياب !
قبل از درد ، درمان را درياب !
قبل از جدايي ، عشق را درياب !
قبل از مرگ ، زندگي را درياب !
قبل از قبل تر ، خدا را درياب !
قبل از خيال ، واقعيت را درياب !
غرق اميد وغرق بيم ...دلم
روبه سوي تومستقيم...دلم
گاه سرمست بوي بسم الله
گاه رحمن وگه رحيم...دلم
مالک يوم دين تويي ومن
عاشق لحظه اي عظيم...دلم
کوي اياک نعبدم درپيش
بر در نستعين مقيم ...دلم
اهدنایامن اسمه و هادی
وهدیت من القدیم....دلم
به کدامين کرم نظر دارد
پرزدنهای یا کريم ...دلم
بوی یوسف دوباره می آید
درضلالت همان قدیم ...دلم
لا اری غیرک بکل نعم
ولتسئل عن النعیم ...دلم
سنگ ازجای خودتکان نخورد
عجبا پرپرازنسیم ...دلم
جامم لبریزکن
تاباورت شود
آبشارباسقوط آغازمی شود...
تاج الشعرای لوئی ازشاعران قدیم شهرستان مبارکه است که به تازگی چندبیت ازاشعار وی را از یکی نسخه های تعزیه به دست آورده ام .اطلاعات بیشتری از وی تاکنون بدست نیاورده ام.
ای به امامت شماره آمده سوم
عرش خدا راتوگوشواره ی دوم
دین مبین چار رکن و جد تو رکنی
باب واخا ،دو وسه،تو رکن چهارم
تو زعیال وزجان ومال گذشتی
جدتو نگذشت از دو دانه ی گندم
من به فدای سرت شوم که سرنی
می کند آیات کردگار تکلم
به قلم :فرامرزمیرشکارمبارکه
آرد سيب ، رفع خون دماغ ،دفع سمومات .
در اين مورد شخصى بنام ابن بكير نقل مى كند:
رعفت سنه بالمدينة ، فسال اصحابنا ابا عبدالله (ع ) عن شى ء يمسك الرعاف ، فقال : اسقوه سويق التفاح ، فسقونى فانقطع عنى الرعاف
در شهر مدينه مبتلا به خون دماغ شدم ، دوستان من خدمت امام جعفر صادق (ع ) رفتند، و از آن حضرت داروى آنرا خواستند، حضرت فرمود: به او آرد سيب توام با آب بخورانيد، به دستورحضرت عمل کردم و خون دماغ قطع شد.. "وسائل ج17ص128"
سيب خشك علاوه بر جلوگيرى از ترشح زردابه ميكربى ، دافع سموم (اسيد اوريك ،كلسترل و...) نيز مى باشد. "اولین دانشگاه ج 10 ص 121"
و از اين رو در روايت ديگر امام ششم (ع ) آرد سيب را براى دفع سموم تجويز فرموده چنين مى گويد:
ما اعرف للمسموم دواء انفع من سويق التفاح
من براى شخص مسموم دوايى بهتر از آرد سيب نمى شناسم. "وسائل ج17ص128"
براى تهيه آرد سيب بايد سيب را خشك كرد و سپس آرد نمود
سيب را امام ششم (ع ) براى خيلى از امراض بطور عموم نيكو دانسته است چنانكه مى خوانيم .
لو يعلم الناس ما فى التفاح ماداووامرضاهم الا به
اگر مردم مى دانستند كه خداوند در سيب چه خواصى قرار داده بیماران خود را جزبا سيب مداوا نمى كردند. "بحارج66ص172"
براى آنكه بدانيم ارزش غذايى و دارويى سيب منحصر بآنچه گفته شد نمى باشد خوبست مصارف سيب را براى معالجه ها در اينجا ياد آور شويم :
سيب يكى از بهترين ميوه هاى معجزه آسا است . زيرا هم خاصيت خنثى كردن سم و هم قدرت غذايى دارد سيب به علت داشتن مواد قليايى ، اسيد اوريك را حل مى كند و ترشحات غدد بزاق و معده را مساعت و متعادل مى سازد، براى معالجه مرض چاقى بسيار نيكو است . و همچنين براى بيماران كبدى ، معده اى ، مجارى ادرار و سينه درد، نافع مى باشد، بعلت داشتن فسفر، اعصاب و مغز را تقويت مى كند... ادرار را زياد مى كند، مجارى ادرار و معده و سينه را باز و زهكشى مى نمايد.
سيب براى مبتلايان بمرض مفاصل ، زياد تجويز مى شود سنگهاى كليه را دفع مى نمايد، بوسيله املاح خود، آلبومين غذا و نسوج را از بين مى برد. براى سينه و مجارى تنفس بسيار نافع است ، پخته آن براى هضم غذا مفيد بوده و سوء هاضمه را از بين مى برد " اسرارخوراکیها ص278"
باز هم كلام امام صادق را ياد بياوريم ، كه اگر مردم خواص سيب را مى دانستند بيماران خود راجز با آن مدوا نمى كردند.
سایرخواصى كه پيشوايان اسلام در مورد سيب بيان فرموده اند، عبارتند از:
1 - قال ابو عبدالله (ع ): التفاح نضوح المعدة
امام صادق (ع ) فرمود سيب مايه ترشح معده است ."وسائل ج17ص125"
سيب دهان را ضد عفونى مى كند، اسيد اوريك و ديگر سموم را كه جمع شده اند حل كرده و غده هاى بزاق دهان و ترشحات عصير معدى را تقويت مى كند به اين جهت سيب براى اشخاصى كه در يك جا نشسته اند و حركت نمى كنند بسيار مفيد است
كسانى كه نفس بدبويى دارند و خود و اطرافيان خويش از اين موضوع در زحمت مى باشند بايد يك ربع ساعت جعفرى بجوند و بعد تفاله هاى آن را از دهان بيرون بيندارند و يك سيب درختى را در دهان خوب جويده و بخورند.
اگر علامه مجلسى در كتاب نفيس حلية المتقين روايت مذكور را بمعنى جلا دادن معده معنى مى كند دور از حقيقت نمى باشد زيرا در آن زمان خبرى از ترشحات معده نبوده است .
2 - در اسلام دستور داده شده كه قبل از خوردن سيب آنرا ببوئيد.
عن الباقر(ع ): اذا اردت اكل التفاح فشمه ثم كله
امام باقر(ع ) مى فرمايد: هر وقت خواستى سيب بخورى اول آنرا بو كن و سپس بخور. "سبزیهاومیوه های شفابخش ص212"
بوئيدن سيب موجب نشاط و فرح مى گرددوجالب اینکه علم پزشکی به این نکته رسیده که بوئیدن سیب موجب پایین آمدن سریع فشارخون می شود.
در آب سيب چربى ، كلسيم ، منيزيم ، منگنز، آهن ، مس ، فسفر، گوگرد و كلر، ويتامين ب 2، نيكوتيل آميد و ويتامين (اى ) وجود ندارد و تفاوت فوق العاده بين سيب تاره و خشك آن و كمپوتش و مخصوصا آب سيب كه بى فايدگى تقريبا نوعى خراب كردن سيب محسوب مى شود وجود دارد و هيچ ميوه اى تفاوت باندازه اى كه بين خود ميوه و كمپوت و خشك و آبش با تازه اش مى باشد مانند سيب نيست."اولین دانشگاه ج 10 ص35"
سيب سنگ كيسه صفرا و كليه ها را حل مى كند. "سبزيها و ميوه هاى شفابخش ص 212"
3 - خاصيت ضد تب . البته تبى كه از گريپ و سرما خوردگى باشد
عن الصادق (ع ): اطعموا محموميكم التفاح فما من شى ء انفع من التفاح
به تب داران سيب بدهيد، زيرا چيزى بهتر از آن نيست . "سفينة ج 1 ص 123"
هنگامى كه مبتلا به گريپ سخت و مزمنى شده ايد مدت دو يا سه روز رژيم سيب بگيريد و در اين مدت فقط سيب را رنده كنيد و بخوريد. و از مصرف هر غذاى ديگر خود دارى كنيد. "سبزيها و ميوه هاى شفابخش ص 212"
4 - خاصيت ضد وبايى سيب .
شخصى بنام ابو يوسف مى گويد: اصاب الناس وباء و نحن بمكة فاصابنى فكتبت الى ابى الحسن (ع ) فكتب الى : كل التفاح فاكلته فعوفيت
در مكه بوديم وبا آمد همه مردم گرفتار آن شدند. من نيز گرفتار شدم به امام موسى ابن جعفر(ع ) نوشتم و خواستار مداواى آن گرديدم در جواب مرقوم فرمودند سيب بخور، خوردم و شفا يافتم ." سفينه ج 1 ص 124 و بحارالانوار ج 66 ص 174"
از علائم مرض وبا، اسهال ، و استفراغ است و دانشمندان غذايى تاءثير فوق العاده سيب را در ضد اسهال بودن آن شرح داده اند.
سيب براى امراض حصبه اى ، اسهال و اسهال خونى و ورم امعاء بسيار نافع است ، اسهال را بخوبى معالجه مى كند، و از طرفى مانع سوء هضم شده و به اين ترتيب معده را منظلم مى سازد"اسرار خوراكيها ص 278"
براى مبارزه با دل بهم خوردگى و پيچش دل و استفراغ ، كوه گرفتگى ، دريا زدگى و هوا زدگى و ويار زنهاى آبستن ، بسيار اثر نيكو دارد و حربه برنده اى است." اسرار خوراكيها ص 278"
نگاهی به سایرخواص سیب:
سيب ، پماد زخمها
... سيب را با روغن مايع نباتى مخلوط كرده و روى زخم و جراحات مختلف گذارده ، جراحات را مداوا مى كند، بهمين جهت است كه كلمه پوماد از كلمه پوم كه بمعنى سيب است مشتق شده است .
اگر سيب را در هاون انداخته و بكوبند و آنرا در شيره خودش بپزند مرهمى را بوجود خواهد آورد كه زخمهاى خيلى شديد و سخت را معالجه و درمان خواهد نمود.
آب سيب را اگر به مقدار مساوى با روغن زيتون مخلوط كنند داراى همان خواص براى معالجه انواع زخمها مى باشد.
سيب دواى چشم
سيب را اگر رنده كنند و از آن مرهم تهيه نمايند اين مرهم را اگر روى چشم كه ضربتى به آن وارد شده بگذارند فورا درد ضربت را آرام مى كند.
براى انواع درد چشم بايد يكى سيب قرمز شيرين را پوست بكنيد و تخمه هاى آنرا در بياوريد و با آب بپزيد و آن را به صورت مرهم روى چشم بگذاريد. اگر كمى شير زن را به اين مرهم اضافه كنيد اثر و خاصيت آن كامل مى گردد.
سيب دواى درد گوش
براى تخفيف درد گوش ، شب موقعى كه مى خوابيد سيبى را كه زير خاكستر پخته شده است بگوش خود بماليد و بخوابيد. فورا درد آن ساكت مى شود.
سيب براى رفع جرب و كچلى
براى معالجه بيمارى جرب و كچلى ، سيبى را به دو قسمت بكنيد و هسته و پليشه آنرا در آوريد در وسط آن كه گود شده كمى گل گوگرد بگذاريد، بعد هر دو قسمت سيب را رويهم بگذاريد و با نخى محكم ببنديد و سپس آن را در آتش قرار دهيد تا بپزد، وقتى اين سيب خوب پخته شد آنرا له كنيد و بشكل فرنى در آوريد و به قسمتهاى بدن مريض بماليد.
سيب دواى سرفه
دم كرده شكوفه درخت سيب مقدار 30 گرم در يك ليتر آب انواع سرفه را آرام مى كند، و در اين مورد شكوفه تازه يا خشك سيب يكسان است و هر دو را مى توانيد استعمال كنيد. "سبزيها و ميوه هاى شفابخش ص 218"
باز هم كلام امام صادق را ياد بياوريم ، كه اگر مردم خواص سيب را مى دانستند بيماران خود راجز با آن مدوا نمى كردند.
بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.
...
مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.
آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟
يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟
بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.
مارمولكي رفت پيش ماري كه چشمپزشك بود. از او خواست برايش عينكي تهيه كند.
مار گفت: "عينك به چه درد تو ميخورد؟ مگر با عينك و بيعينك فرقي ميكند؟ تو كه جايي را نميبيني."
مارمولك گفت: "فرقش اینه که :عينك كه بزنم ديده ميشوم."
روزي مرد كوري روي پلههاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده ميشد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامهنگار خلاقي از كنار او ميگذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده ميشد: "امروز بهار است، ولي من نميتوانم آن را ببينم."
...
وقتي كارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.
بچه شتر: چند تا سوال برام پيش آمده است. ميتونم ازت بپرسم مادر؟
شتر مادر: حتماً عزيزم. چيزي ناراحتت كرده است؟
بچه شتر: چرا ما كوهان داريم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حيوانات صحرا هستيم. در كوهان آب و غذا ذخيره ميكنيم تا در صحرا كه چيزي پيدا نميشود بتوانيم دوام بياوريم.
بچه شتر: چرا پاهاي ما دراز و كف پاي ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتاً براي راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن اين مدل پا را داريم.
بچه شتر: چرا مژه هاي بلند و ضخيم داريم؟ بعضي وقتها جلوي ديد من را ميگيرد.
شتر مادر: پسرم. اين مژه هاي بلند و ضخيم يك نوع پوشش حفاظتي است كه چشمهاي ما را در مقابل باد و شنهاي بيابان محافظت ميكنند.
بچه شتر: فهميدم. پس كوهان براي ذخيره كردن آب است براي زماني كه ما در بيابان هستيم. پاهايمان براي راه رفتن در بيابان است و مژه هايمان هم براي محافظت چشمهايمان در برابر باد و شنهاي بيابان است...
بچه شتر: فقط يك سوال ديگر دارم.....
شتر مادر: بپرس عزيزم..
بچه شتر: پس ما در اين باغ وحش چه غلطي ميكنيم؟
______________________________________________________
مهارتها، علوم، توانائيهاو تجارب فقط زماني مثمر ثمر است كه شما در جايگاه واقعي و درست خود باشيد.
الان شما در كجا قرار داريد؟
در يك قفس پنج ميمون قرار دهيد.
داخل قفس نردباني قرار داده و روي آن چند عدد موز بگذاريد.
بعد از مدتي، يكي از ميمونها از نردبان بالا ميرود تا موز را بردارد.
زماني كه ميمون به موز نزديك شد بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
بعد از مدتي، يكي ديگر از ميمونها تلاش ميكند كه موز را بردارد. باز هم بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
اين كار را چند بار تكرار كنيد.
خيلي زود خواهيد ديد وقتي يك ميمون به سراغ موز ميرود ديگر ميمونها سعي ميكنند جلوي آن را بگيرند. ديگر آب سرد نپاشيد.
يكي از ميمونها را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد موز را ميبيند و به سمت موز ميرود.
ديگر ميمونها به آن ميمون حمله ميكنند و آن را كتك ميزنند.
بعد از چند تلاش ديگر براي رسيدن به موز و كتك خوردن از سوي ديگر ميمونها، ميمون تازه وارد متوجه ميشود كه نبايد موز را بردارد.
يكي ديگر از پنج ميمون اوليه را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا ميرود و كتك ميخورد. ميمون تازه وارد قبلي نيز در اين تنبيه شركت ميكند.
دوباره سومين ميمون اوليه را با يك ميمون جديد عوض كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا ميرود و از بقيه ميمونها كتك ميخورد.
دو تا از ميمونها كه ميمون تازه وارد را كتك زدند نميدانند چرا به آن اجازه نميدهند از نردبان بالا برود يا چرا در كتك زدن آن مشاركت ميكنند.
بعد از جابجايي ميمون چهارم و پنجم با ميمونهاي جديد، تمام ميمونهايي كه بر روي آنها آب سرد پاشيده شده بود با ميمونهاي جديد جايگزين شدهاند.
با اين وجود، هيچ ميموني سعي نميكند از نردبان بالا رود.
چرا؟
زيرا تا آنجايي كه آنها ميدانند هميشه هيمنطور بوده است.
يكي بود يكي نبود. چهار نفر به نامهاي «همه»، «كسي»، «هركسي» و «هيچ كس» بودند. يك كار مهم بايستي انجام ميشد و از «همه» خواسته شد تا آن را انجام دهد. «همه» مطمئن بود كه «كسي» آن را انجام خواهد داد. «هر كسي» مي توانست آنرا انجام دهد ولي «هيچ كس» آنرا انجام نداد. «كسي» در اين مورد عصباني شد زيرا آن وظيفه «همه» بود. «همه» فكر كرد كه «هركسي» مي تواند آنرا انجام دهد. اما «هيچ كس» نفهميد كه «همه» آنرا انجام نخواهد داد. نتيجه اين شد زماني كه «هيچ كس» آنچه را كه «هر كسي» ميتوانست انجام دهد، انجام نداد «همه»، «كسي» را سرزنش نمود.
از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.
- آن چيست؟
- «تصميمهاي درست»
- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»
...
به گفته پيتر دراكر ، موفقيت مديران در گرو استفاده از تجربيات و نصايح بزرگان مديريت است. از ديگر سو، تصميم گيري مهمترين بخش وظيفه مديران است. تلفيق استفاده از تجربيات بزرگان و تصمصم گيري صحيح و به موقع نقش بسيار مهمي در موفقيت مديران دارد.
اين ضرب المثل بسيار مشهور است: «اگر اين ميز ماندني بود به تو نميرسيد.»
سعدي همين مضمون را بسيار زيبا در حكايتي درباره قزل ارسلان آورده است:
قزل ارسلان قلعهاي سخت داشت
كه گردن به الوند برميفراشت...
روزي مسافر جهانديدهاي به ديدار قزل ارسلان ميآيد. او با اشاره به قلعه اي كه در آن اقامت داشته است از مسافر با تفاخر ميپرسد كه چنين قلعه محكمي در جاي ديگري ديدهاي؟! مسافر جهانديده با جواب خردمندانهاي پاسخ ميدهد:
بخنديد كين قلعهاي خرّمست
و ليكن نپندارمش محكمست
نه پيش از تو گردن كشان داشتند
دمي چند بودند و بگذاشتند
نه بعد از تو شاهان ديگر برند
درخت اميد ترا برخورند...
اگر ملك برجم بماندي و تخت
ترا كي ميسر شدي تاج و تخت
سعدي در دنبالهي اين حكايت، ميآورد:
چو آلب ارسلان جان به جان بخش داد
پسر تاج شاهي به سر برنهاد
چنين گفت ديوانهي هوشيار
چو ديدش پسر روز ديگر سوار
زهي ملك و دوران سر در نشيب
پدر رفت و پاي پسر در ركيب
و نتيجه اينكه :
نكويي كن امسال چون ده تراست
كه سال دگر ديگري دهخداست
پست هاي سازماني و موقعيت هاي اداري و نظاير آن موقتي و ناپايدارند. بنابراين صاحبان آن در هنگام قدرت و توانايي بايد از توان خود در جهت خدمت بهره گيرند. باز هم بقول سعدي:
درياب كنون كه نعمتت هست
كين دولت و ملك مي رود دست به دست...
مردي در كنار رودخانهاي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را ميشنود و متوجه ميشود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب ميپرد و او را نجات ميدهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را ميشنود و باز به آب ميپرد و دو نفر ديگر را نجات ميدهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواهند ميشنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي ميكند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شدهاند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكي به رودخانه ميانداخت.
...
برخي مديران و سازمانها اين گونه عمل ميكنند. در اين سازمانها به جاي درمان ريشه، به كندن برگ هاي زرد رغبت بيشتري نشان داده ميشود. به عبارت ديگر به جاي علت يابي و رفع مشكلات، صرفاً به اصلاح آنها ميپردازند. آيا بهتر نيست ضمن چارهجويي براي عوارض و مسائل پيشآمده، بر روي علل هم تأثير گذاشت تا مسئله به طور همه جانبه حل شده و از اتلاف سرمايه ها و منابع با ارزش جلوگيري شود؟
فردي از روي كنجكاوي با هدف شناخت واكنش ديگران نسبت به مسايل پيرامون، ميخي را در چهارچوب درب سازماني كه محل تردد بود كار گذاشت. نفر اول وارد شد و بدون اينكه ميخ را ببيند از درب گذشت. نفر دوم كه از چهارچوب درب ميگذشت ميخ را ديد ولي بي توجه به آن گذشت. نفر سوم ميخ را ديد و پيش خود گفت وقتي كارم تمام شد بر مي گردم و ميخ را از چهارچوب درب بر ميدارم تا براي كسي خطر ايجاد نكند. نفر چهارم به محض رويت ميخ و شناخت خطر ميخ در محل تردد، بلافاصله ميخ كشي آورد و ميخ را درآرود و سپس به كار خود رسيدگي كرد.
هر فردي نسبت به مسايل واكنشي دارد. نفر اول مانند افراد با درجه شناخت پايين و بي توجه به محيط پيرامون خود. نفر دوم شناخت پيدا كرد ولي مسووليت پذيري نسبت به خطرات آن مساله براي ديگران را نداشت. نفر سوم، داراي شناخت و مسووليت پذيري بود ولي وقت شناسي نداشت و پي به اهميت و ضرورت مساله نبرده بود. نفر چهارم فردي با درجه شناخت بالا، مسووليت پذير، وقت شناس، درك بالا نسبت اهميت مسائل و خطرات محيطي و اينكه اهل عمل.
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
____________________________
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
____________________________
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس ميمانيم.
...
همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
شیرگرسنه ی آفریقایی هنگام خواب به این فکرمیکندکه اگرفرداکمی سریعترازآهوبدودحتماآن راشکارمی کند واز گرسنگی نجات پیدامی کند.اماآهوی تیزپای آفریقایی نیزشب هنگام وموقع خواب به این فکرمی کندکه اگرفردا کمی از شیرآفریقایی سریعتربدود از کشته شدن نجات پیدامی کند
...
مهم این نیست که توآهوباشی یا شیرآفریقایی ....مهم اینست که فردارا سریعترازامروز بدوی تا پیروز شوی...
در يك شب تاريك مردي در پياده رو خياباني پاي تير چراغ برق دنبال چيزي ميگشت.
رهگذري او را ديد و پرسيد: دنبال چه ميگردي؟
مرد گفت: دنبال دسته كليدم ميگردم.
رهگذر پرسيد: آن را اينجا گم كردي؟
مرد گفت: نه، فكر ميكنم چند قدمي عقبتر، از دستم افتاده باشد.
رهگذر پرسيد: پس چرا اينجا دنبال آن ميگردي؟
مرد گفت: چون اينجا نور بيشتر است.
...
شركتها و سازمانها اغلب در حوزه دانش و تجربيات خود دنبال راه حل مسائل ميگردند در حاليكه ممكن است يافتن راه حل به دانش، رويكرد و تفكر متفاوتي نياز داشته باشد.
بهتر است براي دستيابي به نوآوري، جستجو پاي تير چراغ برق را متوقف كنيم.
معلمي با جعبهاي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمهاي، يك ظرف شيشهاي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.
سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟
همه شاگردان گفتند: بله.
سپس معلم مقداري سنگريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگريزهها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگريزهاي جا نشود.
دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟
شاگردان با تعجب گفتند: بله.
دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسهها همه جاهاي خالي را پر كردند.
معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.
معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشهاي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.
سپس پرسيد: ميدانيد مفهوم اين نمايش چيست؟
و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهمترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانوادهتان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگريزهها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين. شنها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.
معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگهاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.
...
كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي. ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.
در حال ورشكستگي بود. مغازه گز و سوهانفروشي در كنار جاده بينشهري داشت. شب عيد پارچه بزرگي به در مغازه زد. نوشته بود گز و سوهان با 4 ماه خدمات پس از فروش. مشتريان زيادي براي پرسش در مورد خدمات پس از فروش گز و سوهان به اين مغازه مراجعه كردند و او با فروش بالا از ورشكستگي نجات يافت.
روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.
ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»
...
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميكند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيكه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است.
همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد.
فردي از پروردگار در خواست كرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند دعاي او را مستجاب كرد. در عالم شهود او وارد اتاقي شد كه جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد، ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود به طوري كه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود!
آنگاه ندا آمد: اكنون بهشت را نظاره كن. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند و ...ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند. در حالي كه در اتاق ديگر بدبختند با آنكه همه چيزشان يكسان است؟ ندا آمد كه در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد چون ايمان دارد كه كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد.
روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.
...
اگر مي خواهيم بر ديگران تأثير بگذاريم يا آنها را با خود همراه كنيم بهتر است با زبان، رويكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنيم. هميشه نمي توانيم با اصول و چارچوب فكري خود ديگران را مديريت كنيم. بايد افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پيشينه آنان ترجمه كرد و به آنها داد.
ميگويند كه وقتي خواجه نصيرالدين طوسي به شهر مراغه رسيد، تصميم گرفت رصدخانهاي بسازد. به هلاكوخان گفت ميخواهم چنين كاري را بكنم و از تو كمك ميخواهم.
هلاكو از خواجه پرسيد: اين كار چه فايدهاي دارد؟
خواجه پاسخ داد: فايده رصدخانه آن است كه آدمي ميداند در آينده كيهان چه واقع ميشود.
هلاكو گفت: آگاهي از حوادث آسمان چه فايدهاي دارد؟
خواجه گفت: آنچه من ميگويم انجام دهيد تا معلوم شود چه ميگويم. فرمان دهيد كسي بر بالاي اين خانه برود ( البته كسي جز من و تو كه نداند چه ميخواهد بشود). آنگاه طشت مسي بزرگي از بالاي بام به ميان سرا پرتاب كند.
هلاكو قبول كرد. به فرمان او يكي از خدمتگزاران به بالاي بام رفت و طشت مسي بزرگي را به پائين پرتاب كرد. همه مردمي كه در آن اطراف بودند بسيار وحشت كردند و حتي عدهاي به حالت غش افتادند ولي خواجه و هلاكو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسيدند و تغييري در حالشان رخ نداد.
در اين هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه اين است كه كساني بدين وسيله از وقوع حوادث پيش از وقت آگاه ميشوند و بقيه مردم را آگاه ميسازند. در نتيجه هيچ كسي دچار هول و هراس نميشود. هلاكوخان نظر خواجه نصيرالدين طوسي را قبول كرد و فورا دستور داد وسائل بناي رصد خانه را فراهم كنند و در كنار مراغه در دامنه كوهي كه امروزه به رصدداغي معروف است رصدخانه را بسازند.
كليدواژهها : حل مسئله ؛ شناسايي مشكلات ؛ علت يابي ؛ تغيير نگرش ؛ از خود شروع كردن ؛ خودشناسي ؛ اصلاح خود ؛ نوع نگاه ما به مسئله
مردي متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش كم شده است. به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد ولي نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دكتر خانوادگيشان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت.
دكتر گفت: «براي اين كه بتواني دقيقتر به من بگويي كه ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد. ابتدا در فاصله ٤ متري او بايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين كار را در فاصله ٣ متري تكرار كن. بعد در ٢ متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد. اين كار را انجام بده و جوابش را به من بگو.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان كنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: «عزيزم شام چي داريم؟»
جوابي نشنيد. بعد بلند شد و يك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: «عزيزم شام چي داريم؟»
باز هم پاسخي نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: «عزيزم شام چي داريم؟»
باز هم جوابي نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابي نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟»
زنش گفت: «مگه كري؟ براي پنجمين بار ميگم: خوراك مرغ !!!»
نتيجه اخلاقي:
مشكل ممكن است آنطور كه ما هميشه فكر ميكنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد.
يك باور را وارد شغل اولم كردم كه مطمئنا مرا به دردسر مي انداخت: همه بايد مرا دوست داشته باشند. البته اين باور دو اشتباه داشت؛ يك «همه» و ديگري «هميشه». وقتي شروع به فروشندگي كردم، فورا بازخوردي قوي نسبت به باورم دريافت كردم. در آن زمان ، تعجب مي كردم كه چقدر مردم سعي مي كنند از يك فروشنده بيمه دور بمانند. وقتي مرا مي ديدند كه دارم مي آيم، بر مي گشتند از راه ديگري مي رفتند. اين ناراحتم مي كرد. غرور من واقعا" جريحه دار مي شد.
محض نمونه، يك روز فروشندگي من اين طور بود: سعي مي كردم بيمه نامه اي به جان(JOHN) بفروشم. او چيزي نمي خريد. او تبديل به باري روي ذهنم مي شد، او چيزي نمي خريد و همين طور تا آخر. بعد به بيل (BILL) مي رسيدم و تا اين زمان تمام اين افراد غرورم را جريحه دار كرده بودند. واضح است كه ديدار با بيل هم موفقيت آميز نبود. به نظر مي رسيد كه طلسم شده ام. تا اينكه بالاخره تصميمي گرفتم. تصميم گرفتم كارم را رها كنم. براي شركت بيمه فرقي نمي كرد ولي پذيرش شكست برايم خيلي سخت بود. خوشبختانه دوست من درست زماني كه به آن نياز داشتم كتاب «انسان در جستجوي معنا» نوشته دكتر ويكتور فرانكل را به من داد. اين كتاب چشم مرا به روي قدرت باورها باز كرد. كمك كرد كه من باورهاي خود را راجع به خودم و كارم بررسي كنم. تجربه اي موفقيت بار و آموزنده بود. يكي دو تا از باورهاي ساده و در عين حال قدرتمندم را تغيير دادم. تصميمي آگاهانه گرفتم كه هيچ فروشي نتواند معين كند كه من كه هستم و كه خواهم شد؟
بعد قدمي ديگر برداشتم. در آن زمان بايست بيست مشتري احتمالي را مي ديدم تا يك بيمه نامه بفروشم. ميانگين درصد دريافتي من از اين فروش500 دلار بود. پانصد دلار تقسيم بر بيست تماس با مشتريان احتمالي، مي كرد به حسابي هر تماس 25 دلار . اين طور بود كه بازي باورها را عوض كردم. به مري (MARRY) زنگ مي زدم و او هيچ نمي خريد. به جاي اينكه او را تبديل به باري روي ذهنم كنم، به خود مي گفتم: «براي بيست و پنج دلار متشكرم.» با 18 مشتري احتمالي ديگر هم همين كار را مي كردم. هر بار مي گفتند: «نه»، من در ذهنم جواب مي دادم: «خوب، براي 25 دلار خيلي متشكرم.» وقتي به مشتري بيستم مي رسيدم و او خريد مي كرد، مجددا" مي گفتم «براي 25 دلار متشكرم.» اينطور شد كه خيلي زود بيست مشتري احتمالي تبديل به 10 تا شد و كميسيون500 دلاري تبديل به 1000 دلار شد. در اين زمان بسختي مي توانستم جلوي خود را بگيرم و نگويم «براي 25 دلار متشكرم».
من در حقيقت روش فروشم را تغيير ندادم. من فقط تصميم گرفتم باورهايم را تغيير دهم. ديگر باور نداشتم كه اگر مشتري نه بگويد اين نشانه شكست است و بعد به آن قسمت خودم كه منطقي تر و قوي تر بود و به من يادآوري مي كرد كه تعيين ارزش خود هيچ وقت د ر موقع فروش مطرح نيست، گوش دادم. اين يك تمرين روزانه شد. به خود مي گفتم: «من نمي توانم شكست بخورم، تعيين ارزش من مطرح نيست.» كاري كه مي كردم اين بود كه حرف هايي را كه به خود مي زدم بررسي كرده و با صداي درونم مبارزه و باورهاي صحيح را انتخاب كنم. اين تفاوت زيادي در من ايجاد كرد.
انديشه، تجارب، چالش ها و موفقيت هاي ديگران در عرصه هاي مختلف اقتصادي از جمله صنعت بيمه، راهگشاي كساني است كه بدنبال يافتن راه هاي تازه و دستاورد هاي نويني در كسب و كار موفق مي باشند. پيشروان و نوآوران آناني هستند كه از تجارب ديگران به بهترين شيوه بهره مي جويند و جامعه را به سوي ترقي و تعالي رهنمون مي سازند.
مجموعه «داستانهاي شنيدني فروش بيمه» كه از آثار برجسته گلچين گرديده است بيانگر تجارب باارزش و منحصر به فرد فروشندگان مجرب و صاحب نظري است كه مي تواند مورد استفاده مديران فروش، نمايندگان و بازاريابان قرار گيرد. فروش خدمات از جمله فروش انواع بيمه بسيار دشوار بنظر مي رسد. اما عليرغم وجود دشواري هاي مختلف، بعضي از فروشندگان از جهات گوناگون سرآمد و زبانزد گرديده اند موفقيت خود را مرهون تجربه و تكنيك هاي فروشي است كه در كسب و كار خود پيش گرفته اند. حكايت مذكور نيز بيانگر استفاده از يك تكنيك فروش و تبديل تهديدها به فرصتهاي خوشايند است.
ساختمان كتابخانه انگلستان قديمي بود و تعمير آن نيز فايده اي نداشت. قرار بر اين شد كتابخانه جديدي ساخته شود. اما وقتي ساخت بنا به پايان رسيد، كارمندان كتابخانه براي انتقال ميليون ها جلد كتاب دچار مشكلات ديگر شدند.
يك شركت انتقال اثاثيه از دفتر كتابخانه خواست كه براي اين كار سه ميليون و پانصد هزار پوند بپردازد تا اين كار را انجام دهد. اما به دليل فقدان سرمايه كافي، اين درخواست از سوي كتابخانه رد شد. فصل باراني شدن فرا رسيد. اگر كتابها بزودي منتقل نمي شد خسارات سنگين فرهنگي و مادي متوجه انگليس مي گرديد. رييس كتابخانه بيشتر نگران شد و بيمار گرديد.
روزي، كارمند جواني از دفتر رييس كتابخانه عبور كرد. با ديدن صورت سفيد و رنگ پريده رييس، بسيار تعجب كرد و از او پرسيد كه چرا اينقدر ناراحت است.
رييس كتابخانه مشكل كتابخانه را براي كارمند جوان تشريح كرد، اما برخلاف توقع وي، جوان پاسخ داد: سعي مي كنم مساله را حل كنم. روز ديگر، در همه شبكه هاي تلويزيوني و روزنامه ها آگهي منتشر شد به اين مضمون: همه شهروندان مي توانند به رايگان و بدون محدوديت كتابهاي كتابخانه انگلستان را امانت بگيرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشاني زير تحويل دهند.
...
خود را تغيير دهيم نه جهان را.
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي توي يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
...
مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
الاغ در روبرو شدن با يك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و از آن بهره برد.
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
...
شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟
نظر خود را از طريق فرم ارزيابي (موجود در زير اين مطلب) ارسال فرماييد تا پس از تأييد نمايش داده شود.
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف، بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود به طوري كه بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. كسي قادر به حل اين مسئله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشكان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشكيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد كه در اولين يكشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضي صليب كوچكي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ... دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود كه «پوكي جانسون» نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات (Life support system) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول كار شد!!
...
1- بيشتر مسائلي كه عجيب و ناشناخته به نظر مي رسند علت هاي پيچيده و ناشناخته ندارند.
2- نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه چقدر منظم است. شايد اين نظم و وقت شناسي به خاطر نظارت و حساسيت مديريت مربوطه باشد.
3- مديران مربوط به آموزش نيروي انساني بيمارستان، آموزش لازم را به نيروي انساني نداده اند.
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
گنجشكك اشيمشي در زمستاني سرد، گرفتار سرما شده بود. گنجشكك رفته رفته از پا در آمد و روي زمين افتاد و هر لحظه در انتظار مرگ بود. ناگهان گاوي از آنجا رد شد و بصورت اتفاقي مقداري از مدفوع خود را بر روي گنجشك انداخت. در اثر گرماي مدفوع، كم كم سرما از بدن گنجشك خارج شد. بعد از مدتي گنجشك آنقدر حالش خوب شد كه شروع كرد به جيك جيك كردن!
گنجشك مشغول خواندن بود كه گربهاي از راه رسيد و آن را از درون مدفوع خارج كرد و خورد.
...
نتايج اين حكايت :
1- هر كسي كه روي گنجشك مدفوع ريزد، الزاماً دشمن او نيست.
2- هر كسي كه گنجشك را از مدفوع بيرون آورد، الزاماً دوست او نيست.
3- به هر دليل اگر گنجشكي درون مدفوع قرار داشت، دليلي براي جيك جيك كردن او وجود ندارد.
درباره كيفيت محصولات و استانداردهاي كيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايد. اين داستان هم كه در مورد شركت آي بي ام اتفاق افتاده در نوع خود شنيدني است. چند سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به ژاپنيها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر 10000 قطعه اي كه توليد مي شود قابل قبول است. هنگاميكه قطعات توليد شدند و براي آي بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون «مفتخريم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه خواسته بوديد خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را هم ساختيم. اميدواريم اين كار رضايت شما را فراهم سازد.»
مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت درباره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او تماس گرفتند. آنها هر كاري كه از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي نتوانسته بود اشكال را رفع كند.
بنابراين، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسياري از اين مشكلات موفق بوده است. مهندس، اين امر را به رغبت مي پذيرد. او يك روز تمام به وارسي دستگاه مي پردازد و در پايان كار، با يك تكه گچ علامت ضربدر روي يك قطعه مخصوص دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد: «اشكال اينجاست!»
آن قطعه تعمير مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفي مي كند. حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفي مي كند و او بطور مختصر اين گزارش را مي دهد: «بابت يك قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم: 49999 دلار»
...
اين شركت توانايي انتقال دانش از نيروهاي با تجربه به نيروهاي جديد را ندارد و بنابراين بايد براي استفاده دوباره از دانش توليد شده در طول سالها در شركت كه هزينه هاي زيادي براي آن پرداخت كرده است دوباره هزينه كند.
كليدواژهها : ابزار كار ؛ جابجايي در اهداف ؛ بهره وري ؛ كارايي ؛ اثربخشي ؛ مديريت زمان
مردي قوي هيكل در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند. روز اول در جنگل، ۱۸ درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد. روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد، ولي ۱۵ درخت را قطع كرد. روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط ۱۰ درخت بريد. به نظرش آمد كه ضعيف شده است.نزد رئيسش رفت و عذر خواست و گفت: «نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم، درخت كمتري مي برم!!!»
رئيس پرسيد: «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي؟»
او گفت: براي اين كار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.
كليدواژهها : مديريت درآمد ؛ مديريت كار ؛ مديريت زمان
پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰ سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت. در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان ا فرا در ٢٢ سرماي پاييز را از دست داد. او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.
...
براي كسب درآمد سعي كنيم از راه هاي مختلفي استفاده كنيم. در مديريت تلاش خود را بر روي استفاده از وضعيتهاي مختلف موجود متمركز كنيم تا بتوانيم از تمامي امكانات موجود استفاده بهينه داشته باشيم و از زندگي لذت ببريم.
در يك برنامه راديويي با يك رهبر اركستر، به نام «آندره پروين» مصاحبه مي شد.
مصاحبه كننده از او پرسيد: «چرا درست در زماني كه آن طور با مهارت كار مي كردي و دنيا را زير پاي خود داشتي، هاليوود و كار ساختن موسيقي فيلم را رها كردي؟»
«پروين» جواب مي دهد: «زيرا رفته رفته به جايي رسيده بودم كه هنگام برخواستن از خواب (از اضطراب) دل درد نداشتم و ديگر درباره تواناييهايم نامطمئن نبودم.»
...
هميشه بايد به دنبال بهبود در زندگي و رفتن ار سربالايي ها باشيم، نه اينكه در يك جاده كفي، بدون هيچ خطري، راه رويم.
روزي دو نفر كوله بار سفر مي بندند و با هم به مسافرت مي روند. در حين سفر راهشان به جنگلي مي افتد و مجبور مي شوند از آن عبور كنند. بعد از طي مسافتي، مي بينند از دور پلنگي به سمتشان مي آيد. يكي از آن دو كوله بارش را بر زمين نهاده شروع به فرار مي كند. آن ديگري صدا مي زند كه اي برادر كجا داري مي دوي؟ پلنگ كه از هر دوي ما سريعتر مي دود.
آنكه در حال دويدن بود سر برمي گرداند و جوابش مي دهد كه: «مهم آن نيست كه پلنگ از هر دوي ما سريعتر مي دود، مهم آن است كه از بين ما دو نفر كدام يك تندتر مي دويم.»
جري مدير يك رستوران است. او هميشه در حالت روحي خوبي به سر مي برد. هنگامي كه شخصي از او مي پرسد كه چگونه اين روحيه را حفظ مي كند، معمولا پاسخ مي دهد: «اگر من كمي بهتر از اين بودم دوقلو مي شدم.» هنگامي كه او محل كارش را تغيير مي دهد بسياري از پيشخدمتهاي رستوران نيز كارشان را ترك مي كنند تا بتوانند با او از رستوراني به رستوران ديگر همكاري داشته باشند. چرا؟ براي اينكه جري ذاتا يك فرد روحيه دهنده است. اگر كارمندي روز بدي داشته باشد، جري هميشه هست تا به او بگويد كه چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه كند.
مشاهده اين سبك رفتار واقعا كنجكاوي مرا تحريك كرد، بنابراين يك روز به سراغ او رفتم و پرسيدم: «من نمي فهمم! هيچكس نمي تواند هميشه آدم مثبتي باشد. تو چطور اينكار را مي كني؟»
جري پاسخ داد: «هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شوم به خودم مي گويم، امروز دو انتخاب دارم. مي توانم در حالت روحي خوبي باشم و يا مي توانم حالت روحي بد را برگزينم. من هميشه حالت روحي خوب را انتخاب مي كنم هر وقت كه اتفاق بدي رخ مي دهد، مي توانم انتخاب كنم كه نقش قرباني را بازي كنم يا انتخاب كنم كه از آن رويداد درسي بگيرم. هر وقت كه شخصي براي شكايت نزد من مي آيد، مي توانم انتخاب كنم كه شكايت او را بپذيرم و يا انتخاب كنم كه روي مثبت زندگي را مورد توجه قرار دهم. من هميشه روي مثبت زندگي را انتخاب مي كنم.»
من اعتراض كردم: «اما اين كار هميشه به اين سادگي نيست.»
جري گفت: «همينطور است. كل زندگي انتخاب كردن است. وقتي شما همه موضوعات اضافي و دست و پاگير را كنار مي گذاريد، هر موقعيتي، موقعيت انتخاب و تصميم گيري است. شما مي توانيد انتخاب كنيد كه چگونه به موقعيتها واكنش نشان دهيد. شما انتخاب مي كنيد كه افراد چطور حالت روحي شما را تحت تاثير قرار دهند. شما انتخاب مي كنيد كه در حالت روحي خوب يا بدي باشيد. اين انتخاب شماست كه چطور زندگي كنيد.»
چند سال بعد، من آگاه شدم كه جري تصادفا كاري انجام داده است كه هرگز در صنعت رستوران داري نبايد انجام داد. او درب پشتي رستورانش را باز گذاشته بود.
و بعد... صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد. آنها چه مي خواستند؟ #123*+!@$%&*~ . درحاليكه او داشت گاوصندوق را باز مي كرد به علت عصبي شدن دستش لرزيد و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت كرده و به او شليك كردند. خوشبختانه، جري را سريعا پيدا كردند و به بيمارستان رساندند. پس از 18 ساعت جراحي و هفته ها مراقبتهاي ويژه، جري از بيمارستان ترخيص شد در حاليكه بخشهايي از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت. من جري را شش ماه پس از آن واقعه ديدم. هنگامي كه از او پرسيدم كه چطور است؟
پاسخ داد: «اگر من اندكي بهتر بودم دوقلو مي شدم. مي خواهي جاي گلوله را ببيني؟»
من از ديدن زخمهاي او امتناع كردم، اما از او پرسيدم هنگامي كه سرقت اتفاق افتاد در فكرت چه مي گذشت.
جري پاسخ داد: «اولين چيزي كه از فكرم گذشت اين بود كه بايد درب پشت را مي بستم. بعد، هنگامي كه آنها به من شليك كردند همانطور كه روي زمين افتاده بودم، به خاطر آوردم كه دو انتخاب دارم: مي توانستم انتخاب كنم كه زنده بمانم يا بميرم. من انتخاب كردم كه زنده بمانم.»
پرسيدم: «نترسيده بودي؟»
جري ادامه داد: «كادر پزشكي عالي بودند. آنها مرتبا به من مي گفتند كه خوب خواهم شد. اما وقتي كه مرا به سوي اتاق اورژانس مي بردند و من در چهره دكترها و پرستارها وضعيت را مي ديدم، واقعا ترسيده بودم. من از چشمان آنها مي خواندم كه اين مرد مردني است. مي دانستم كه بايد كاري كنم.»
پرسيدم: «چكار كردي»
جري گفت: «خوب، آنجا يك پرستار تنومند بود كه با صداي بلند از من مي پرسيد آيا به چيزي حساسيت دارم يا نه؟ من پاسخ دادم، بله. دكترها و پرستاران ناگهان دست از كار كشيدند و منتظر پاسخ من شدند. يك نفس عميق كشيدم و پاسخ دادم، گلوله. در حاليكه آنها مي خنديدند گفتم، من انتخاب كردم كه زنده بمانم. لطفا مرا مثل يك آدم زنده عمل كنيد نه مثل مرده ها.»
به لطف مهارت دكترها و البته به خاطر طرز فكر حيرت انگيزش، جري زنده ماند.
من از او آموختم كه هر روز شما اين انتخاب را داريد كه از زندگي خود لذت ببريد و يا از آن متنفر باشيد. طرز فكر تنها چيزي است كه واقعا مال شماست – و هيچكس نمي تواند آنرا كنترل كرده و يا از شما بگيرد. بنابراين، اگر بتوانيد از آن محافظت كنيد، ساير امور زندگي ساده تر مي شوند.
...
انتخابهاي ما و طرز تفكري كه به انتخاب نهايي منجر مي شود مي تواند ديد ما را نسبت به جهان هستي تغيير دهد.
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي كوچيك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به نوك يك برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، كسي توي جمعيت باور نداشت كه قورباغه هاي به اين كوچيكي بتوانند به نوك برج برسند. شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد: «اوه، عجب كار مشكلي!!»، «اونها هيچ وقت به نوك برج نمي رسند.» يا «هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست. برج خيلي بلنده!»
قورباغه هاي كوچيك يكي يكي شروع به افتادن كردند بجز بعضي كه هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشكله! هيچ كس موفق نمي شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف. ولي فقط يكي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يكي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه كوچولو كه بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود كه به نوك رسيد! بقيه قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين كار رو انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند كه چطور قدرت رسيدن به نوك برج و موفق شدن رو پيدا كرده؟ و مشخص شد كه برنده مسابقه كر بوده!
....
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس كننده ي ديگران گوش نديد. چون اونا زيباترين روياها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند، چيزهايي كه از ته دلتون آرزوشون رو داريد! هميشه به قدرت كلمات فكر كنيد. چون هر چيزي كه مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره. پس هميشه مثبت فكر كنيد و بالاتر از اون، كر بشيد هر وقت كسي خواست به شما بگه كه به آرزوهاتون نخواهيد رسيد و هميشه باور داشته باشيد: من همراه خداي خودم همه كار مي تونم بكنم.
همه ما باركدها را ديدهايم چون اين روزها تقريبا روي هر چيزي يك مربع خط خطي چاپ كردهاند تا ماشينها بتوانند بفهمند اين «چيز» چيست، قيمتش چقدر است، چند تا از آن در انبار باقي مانده و غيره . اما اين نمادهاي جامعه مبتني بر كالاهاي مصرفي، الزاما زشت و يادآور خشكي ماشين نيستند. جديدا طراحان ژاپني به باركدها مفهوم جديدي دادهاند كه علاوه بر كاربرد سابق، باركدها را به چيزي زيبا و جذاب تبديل كرده است. اين ابتكار باعث شده محصولات گياهي شركت طرف قرارداد، حسابي در ژاپن مشهور شوند.

شايد اولين باري كه اين باركدها روي محصولاتتان ظاهر شوند، حتي متوجه آنهم نشويد ولي مطمئن هستم كه با ديدن اولين باركد، دوباره به مغازه خواهيد رفت و براي تكميل كلكسيون هم كه شده، هر روز از همين محصولات خواهيد خريد. به احتمال زياد، اين ايده زيبا به زودي در سراسر جهان پيرواني پيدا خواهد كرد و بيشتر و بيشتر شاهد اين طرحهاي زيبا خواهيم بود تا ثابت شود كه چيزي كه تمام شدني نيست، خلاقيت و نوآوري توسط آدمهاي باهوش و با قريحه است.
و چند طرح ساده و ابتكاري ديگر از اين دست:



من دانشجوي سال دوم بودم. يك روز سر جلسه امتحان وقتي چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فكر كردم استاد حتماً قصد شوخي كردن داشته است. سوال اين بود: «نام كوچك زني كه محوطه دانشكده را نظافت ميكند چيست؟»
من آن زن نظافتچي را بارها ديده بودم. زني بلند قد، با موهاي جو گندمي و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام كوچكش را از كجا بايد ميدانستم؟
من برگه امتحاني را تحويل دادم و سوال آخر را بيجواب گذاشتم. درست قبل از آن كه از كلاس خارج شوم دانشجويي از استاد سوال كرد آيا سوال آخر هم در بارمبندي نمرات حساب ميشود؟
استاد گفت: «حتماً» و ادامه داد: «شما در حرفه خود با آدمهاي بسياري ملاقات خواهيد كرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما ميباشند، حتي اگر تنها كاري كه ميكنيد لبخند زدن و سلام كردن به آنها باشد.»
من اين درس را هيچگاه فراموش نكردهام.
كليدواژهها : سكون ؛ در جا زدن ؛ نيروي پيش برنده ؛ موتور حركت ؛ انگيزه تلاش ؛ عامل پويايي ؛ عامل رشد ؛ مديريت انگيزه ؛ مديريت بر خود
ماهي تازه يكي از غذاهاي اصلي مردم ژاپن است. ژاپن كشوري جزيره اي ست كه محصور در آبهايي است كه منبع عظيم ماهي را در خود دارد. اما سالها پيش بعلت صيد بي رويه با استفاده از تكنولوژي هاي پيشرفته، منابع آبزيان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت كاهش يافت به صورتي كه كشتي هاي صيد ماهي مجبور شدند به آبهاي دورتر براي صيد ماهي بروند. اما مشكل اين بود كه با طي مسافت زياد، ماهي ها تازگي خود را از دست مي دادند و ژاپني ها كه عادت به خوردن ماهي تازه داشتند رغبت چنداني به خوردن ماهي هاي جديد از خود نشان نمي دادند.
صاحبان كشتي ها و صنايع ماهيگيري براي حل اين مسئله در كشتي ها، حوضچه هايي تعبيه كردند. در واقع پس از صيد ماهيها، آنها را در حوضچه ها مي ريختند تا ماهي ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند. علي رغم اين ترفند هنوز مردم عقيده داشتند كه اين ماهي ها نيز مزه و طعم ماهي تازه را ندارند و از آنها استقبال نكردند.
صاحبان كشتي ها كه خود را با يك بحران بزرگ و جدي روبرو مي ديدند به فكر يك راه حل نهايي افتادند. تحقيقات نشان مي داد درست است كه ماهي ها زنده به ساحل مي رسند اما چون همانند محيط طبيعي خود از حركت و فعاليت برخوردار نبودند، هنگام مصرف نيز طعم ماهي تازه را نمي دادند. راه حل نهايي استفاده از كوسه ماهي هاي كوچكي بود كه آنها را در حوضچه هاي ماهي ها انداختند. هر چند تعدادي از ماهي ها توسط اين كوسه ماهي ها شكار مي شدند اما درصد عمده اي زنده مي ماندند. در واقع از آنجا كه ماهي ها مرتب توسط كوسه ها مورد تعقيب قرار مي گرفتند، يك لحظه آرام و قرار نداشتند و همان تحركي را از خود نشان مي دادند كه در محيط طبيعي زندگي خود داشتند. ناگفته پيداست كه ژاپني ها از اين ماهي ها استقبال كردند و آنها را به عنوان ماهي هاي تازه مي خريدند.
...
اگر مي خواهيد هميشه در حال حركت، رشد و پويايي باشيد كوسه اي در حوضچه زندگي خود بيندازيد؛ كوسه مشكلات. زيرا آنچه زندگي ما را تهديد مي كند سكون، بي تحركي و در جا زدن و در نهايت پوسيدن است.
آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود- - - - - - -دريا شود آن رود كه پيوسته روان است (هوشنگ ابتهاج)
منبع : www.askquran.net/showthread.php?t=2582&page=31
در روزگار قديم، پادشاهي سنگ بزرگي را كه در يك جاده اصلي قرار داد. سپس در گوشهاي قايم شد تا ببيند چه كسي آن را از جلوي مسير بر ميدارد. برخي از بازرگانان ثروتمند با كالسكههاي خود به كنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسياري از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند كه چرا دستور نداده جاده را باز كنند. امّا هيچيك از آنان كاري به سنگ نداشتند. سپس يك مرد روستايي با بار سبزيجات به نزديك سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعي كرد كه سنگ را به كنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاي زياد بالاخره موفق شد. هنگامي كه سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد كيسهاي زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. كيسه را باز كرد پر از سكههاي طلا بود و يادداشتي از جانب شاه كه اين سكهها مال كسي است كه سنگ را از جاده كنار بزند. آن مرد روستايي چيزي را ميدانست كه بسياري از ما نميدانيم!
«هر مانعي، فرصتي است تا وضعيتمان را بهبود بخشيم.»
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
...
برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
....
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.
هر بار كه زن همسايه لباسهاي شستهاش را براي خشك شدن آويزان ميكرد زن جوان همان حرف را تكرار ميكرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباسهاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. ماندهام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجرههايمان را تميز كردم!»
....
زندگي هم همينطور است. وقتي كه رفتار ديگران را مشاهده ميكنيم، آنچه ميبينيم به درجه شفافيت پنجرهاي كه از آن مشغول نگاه كردن هستيم بستگي دارد. قبل از هرگونه انتقادي، بد نيست توجه كنيم به اينكه خود در آن لحظه چه ذهنيتي داريم و از خودمان بپرسيم آيا آمادگي آن را داريم كه به جاي قضاوت كردن فردي كه ميبينيم در پي ديدن جنبههاي مثبت او باشيم؟
منبع : http://www.charismaco.com/html/index.php?name=PNphpBB2&file=viewtopic&t=493
استفان كاوي (از سرشناسترين چهرههاي علم موفقيت) شايد با الهام از همين حرف انيشتين است كه ميگويد:« اگر ميخواهيد در زندگي و روابط شخصيتان تغييرات جزيي به وجود آوريد به گرايشها و رفتارتان توجه كنيد، اما اگر دلتان ميخواهد قدمهاي كوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگيتان ايجاد كنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض كنيد.»
او حرفهايش را با يك مثال خوب و واقعي، ملموستر ميكند:
صبح يك روز تعطيل در نيويورك سوار اتوبوس شدم. تقريباً يك سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند و يا سرشان به چيزي گرم بود و درمجموع فضايي سرشار از آرامش و سكوتي دلپذير برقرار بود تا اينكه مرد ميانسالي با بچههايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير كرد. بچههايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب ميكردند. يكي از بچهها با صداي بلند گريه ميكرد و يكي ديگر روزنامه را از دست اين و آن ميكشيد و خلاصه اعصاب همهمان توي اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها كه دقيقاً در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلاً به روي خودش نميآورد و غرق در افكار خودش بود.
بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقاي محترم! بچههايتان واقعاً دارند همه را آزار ميدهند. شما نميخواهيد جلويشان را بگيريد؟»
مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد ميافتد، كمي خودش را روي صندلي جابجا كرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برميگرديم كه همسرم، مادر همين بچهها٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نميدانم بايد به اين بچهها چه بگويم. نميدانم كه خودم بايد چه كار كنم و ... و بغضش تركيد و اشكش سرازير شد.»
استفان كاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره ميپرسد: «صادقانه بگوييد آيا اكنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نميبينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟»
و خودش ادامه ميدهد كه: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم
واقعاً مرا ببخشيد. نميدانستم. آيا كمكي از دست من ساخته است؟ و...»
اگر چه تا همين چند لحظه پيش ناراحت بودم كه اين مرد چطور ميتواند تا اين اندازه بيملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلب ميخواستم كه هر كمكي از دستم ساخته است انجام بدهم.
حقيقت اين است كه به محض تغيير برداشت٬ همه چيز ناگهان عوض ميشود. كليد يا راه حل هر مسئلهاي اين است كه به شيشههاي عينكي كه به چشم داريم بنگريم. شايد هر از گاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنيم و در واقع برداشت يا نقش خودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازهاي ببينيم و تفسير كنيم. آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلكه تعبير و تفسير ما از آن است.
منبع : http://www.charismaco.com/html/index.php?name=PNphpBB2&file=viewtopic&t=467
شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و با اين «باور» كه استاد آنرا به عنوان تكليف منزل براي هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل كردن آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند. اما طي هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي از آنها را حل كرد و به كلاس آورد. استاد به كلي مبهوت شد زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسايل غير قابل حل رياضي داده بود.
*
*
*
*
در يك باشگاه بدنسازي پس از اضافه كردن 5 كيلوگرم به ركورد قبلي ورزشكاري از وي خواستند كه ركورد جديدي براي خود ثبت كند. اما او موفق به اين كار نشد. پس از او خواستند وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است را امتحان كند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند كرد. اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي برنيامده بود كه در واقع 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود و در حركت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود ركوردش به ميزان 5 كيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند كرده بود كه خود را قادر به انجام آن مي دانست.
خانمي يك طوطي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشي برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند.
صاحب مغازه گفت: «آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند. آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند.»
آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد.
صاحب مغازه پرسيد: «نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.»
آن خانم يك نردبان خريد و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.
صاحب مغازه گفت: «آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب، مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد.»
آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت. وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود.
او گفت: «طوطي مرد.»
صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟»
آن خانم پاسخ داد: « چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»
يك كارگر ژاپني در پاسخ "چه انگيزه اي باعث شده است كه وي سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فني به كارخانه بدهد؟" جواب داد: اين كار به من اين احساس را مي دهد كه شخص مفيدي هستم، نه موجودي كه جز انجام يك سلسله كارهاي عادي روزمره فايده ديگري ندارد.
منبع : http://karim1351.blogfa.com/87014.aspx
