تبليغاتX
فرامرزمیرشکار/مبارکه

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

  88/09/07       موضوع:داستانهای کوتاه

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»- اسب و سگم هم تشنه‌اند.نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.مسافر گفت: روز به خير...مرد با سرش جواب داد.- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است

  88/09/07       موضوع:داستانهای کوتاه

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مردصاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»

  88/09/07       موضوع:داستانهای کوتاه

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

  88/09/07       موضوع:داستانهای کوتاه
این زن جنایت می‌کند!!

داستان پلیسی خوان‌ها بشتابند؛ چاپ دوره کامل داستان‌های آگاتا کریستی شروع شد؛ نویسنده‌ای که پای کارآگاه پوآرو را به دنیای داستان باز کرد.

آگاتا کریستی یک ماجراجوی تمام عیار بود؛ کسی که بیشتر از همه داستان پلیسی نوشت؛ داستان‌هایی که بیشتر از همه کتاب‌ها خواننده و کشته مرده داشت. او برای لذت بردن، ماجرا خلق می‌کرد و حتی یک بار که داستان هم خسته‌اش کرده بود، خودش برای خودش یک ماجرای اسرارآمیز خلق کرد؛ چند روزی ناپدید شد و مردم را چند وقتی سر کار گذاشت و متهم شد که می‌خواسته کار تبلیغاتی کند. آگاتا کریستی استاد سر کار گذاشتن مردم است. سال‌ها از مرگ او گذشته اما مردم همچنان داستان‌های او را می‌خوانند و لذت می‌برند. در همین ایران خودمان هم همیشه طرفداران پر وپا قرصی داشته است؛ طرفدارانی که این روزها با چاپ دوره جدیدی از آثار او (توسط نشر هرمس) حسابی سر ذوق آمده اند.

آگاتا هیچ وقت یک زن عادی و سر به زیر نبود. برخلاف همه آدم‌ها که در دام ماجراها اسیر می‌شوند، زندگی او همیشه پر بود از حادثه‌ها و ماجراهایی که خودش آنها را آفریده بود و با کمال میل در آنها درگیر می‌شد. او عاشق داستان سرهم کردن بود و از این که می‌دید ملت میخ داستانش شده‌اند تا ته ماجرا را دربیاورند، کیف می‌کرد.

قصه‌های آگاتا

آگاتا که از بچگی داستان تعریف کردن را دوست داشت، با خانواده کوچکش در یک شهر تفریحی انگلستان زندگی می‌کرد. دختر کوچولوی با استعداد دوستانش را دور هم جمع می‌کرد و ساعت‌ها برایشان قصه‌های عجیب و غریب تعریف می‌کرد. همین ذوق و علاقه‌اش باعث شد مادر بافرهنگ و کمالاتش به توانایی دخترش توجه کند، او را به مدرسه نفرستد و خودش شخصا ً در خانه آموزشش بدهد. کدام بچه ای است که از مدرسه نرفتن بدش بیاید؟ خصوصا ً وقتی قرار است معلم، مادر مهربانش باشد. مادرش همیشه او را در راه داستان خواندن و  نوشتن راهنمایی و تشویق می‌کرد. حتی یک بار وقتی آگاتای کوچک آنفلوآنزای سختی گرفته و مجبور بود چند روز در رختخواب بماند، مادرش به اش گفت: «بهتر است داستان بنویسی و به هیچ وجه فکر نکنی که نمی‌توانی. من مطمئنم تو از عهده اش برمی‌آیی!» این همه اعتماد به نفس به علاوه استعداد ذاتی نوشتن، از او یک «ملکه جنایت» ساخت، لقبی که هموطنانش در انگلستان به او داده اند.

قتلی اتفاق می‌افتد

این زن جنایت می‌کند!!

اصلا آگاتا کریستی انگ انگلیسی‌ها بود. برای همین و با وجود پدر امریکایی‌اش هیچ وقت تابعیت امریکایی نگرفت. او یک انگلیسی تمام عیار بود و تا آخر عمرش برای انگلیسی‌ها داستان‌های پلیسی خواندنی نوشت. 66 داستان نام او را در رکوردهای گینس به عنوان پرفروش‌ترین نویسنده کتاب برای همیشه ثبت کرده است. او بعد از شکسپیر ، دومین نویسنده پرفروش در ژانرهای مختلف هم هست. نمایشنامه ای هم که نوشت – تله موش – رکورد بیشترین اجرا در کل نمایشنامه‌های دنیا را به دست آوردو  می‌گویند یک میلیارد از کتاب‌هایش به زبان انگلیسی و یک میلیارد به 103 زبان مختلف ترجمه و چاپ شده اند. همین فرانسوی‌های پرافاده که همیشه با انگلیسی‌ها کل کل «چه کسی با فرهنگ‌تر است؟» دارند، تا به حال 40 میلیون نسخه از کتاب‌های آگاتا کریستی را خریده اند. هر چند خیلی‌ها معتقدند او در بیشتر داستان‌هایش کار فوق‌العاده ای نکرده و همان شیوه نویسنده‌های قبلی داستان‌های پلیسی – معمایی را ادامه داده؛ داستان‌هایی که در عهد انگلیس ویکتوریایی می‌گذرند؛ با آن دیسیپلین طبقه مرفه و بورژورا!

الگوی داستان‌ها همان الگوی قدیمی ‌بود؛ قتلی اتفاق می‌افتد و انگار که در یک اتاق کاملا ً تاریک صورت گرفته باشد. قاتل دود شده و رفته هوا، کسی هم انگیزه‌های قتل خبر ندارد. آن وقت است که سر و کله یک کارآگاه باهوش و آب زیرکاه پیدا می‌شود که دانه به دانه سرنخ‌ها را کشف می‌کند و خواننده را دنبال خودش می‌کشاند. بعد از کلی کش و قوس و در پایان، کارآگاه باهوش ذاتی‌اش از راز قتل و قاتل پرده برداری می‌کند. خواننده هم که رو دست خورده، آه از نهادش بلند می‌شود و فکر می‌کند حدس زدن پایان ماجرا کار سختی هم نبود، اگر او هم حواسش را جمع می‌کرد و در طول داستان نخ‌ها را می‌گرفت!

الگوی داستان‌ها همان الگوی قدیمی ‌بود؛ قتلی اتفاق می‌افتد و انگار که در یک اتاق کاملا ً تاریک صورت گرفته باشد. قاتل دود شده و رفته هوا، کسی هم انگیزه‌های قتل خبر ندارد. آن وقت است که سر و کله یک کارآگاه باهوش و آب زیرکاه پیدا می‌شود که دانه به دانه سرنخ‌ها را کشف می‌کند و خواننده را دنبال خودش می‌کشاند.

سلول‌هایی به رنگ خاکستر

این زن جنایت می‌کند!!

اما این همه خواننده پرو پا قرص برای شنیدن داستان‌های تکراری دور و بر خانم کریستی جمع نشده بودند. او نکات ظریفی را چاشنی داستان‌هایش کرده بود. آگاتا داستان‌های قتل و جنایت را با هوش و ذکاوت سرشارش بین مردم عادی آورده بود. قتل ساده اتفاق می‌افتاد و در پایان ماجرا مردم احساس نمی‌کردند این ماجرا ممکن نیست برایشان اتفاق بیفتد. آگاتا کریستی تمام علت و معلول‌های داستان‌هایش را از زندگی عادی مردم زمان خودش می‌گرفت. برای انگیزه‌های قتل دلایلی می‌آورد که باورش برای مردم راحت بود و هر روز با آن سر و کار داشتند. کریستی در داستان‌هایش به مخاطب و کارآگاه به یک اندازه اطلاعات می‌داد و از گروه‌های تروریستی عجیب و غریب یا سم‌های مهلک استفاده نمی‌کرد. او خواننده را مجبور می‌کرد از یک جایی به بعد در داستان مدام حدس بزند و در حدس و گمان‌هایش غرق شود. داستان را تا جایی پیش می‌برد که دیگر خواننده از حل معماها ناامید می‌شد. آن وقت کارآگاه پوآرو با این سلول‌های خاکستری معروفش یا یکی دیگر از شخصیت‌های جذاب داستان‌هایش، آخر داستان را طوری تمام می‌کردند که انگار حل معماها فقط کار خودشان بوده و بس.

من فکر نمی‌کنم

آگاتا کریستی خواننده‌ها را با داستان‌های پر رمز و رازش آچمز می‌کرد. تخیل فوق‌العاده و ذهن منسجمش او را برای نوشتن داستان‌هایی با ساختارهای منظم و محکم توانا می‌کرد. وقتی هم که یک پلیسی‌نویس تمام عیار و معروف شد، دیگر هیچ نویسنده ای نبود که بتواند روی دست داستان‌هایش بلند شود. او اولین داستانش را وقتی با مادرش در قاهره بود نوشت؛ یک داستان پرشخصیت که بعد از مدتی بی‌خیالش شد و برای همیشه آن را در کشوی میزش گذاشت. جنگ جهانی داشت تمام می‌شد که با یکی از اعضای ارتش سلطنتی به اسم آرچپبالد کریستی ازدواج کرد؛ ازدواجی که به جز یک دختر برای آگاتا ثمره‌ای نداشت و منجر به طلاق شد. آگاتا نوشتن اولین رمان چاپ شده اش را وقتی شروع کرد که در بیمارستان‌های نظامی ‌صلیب سرخ پرستار زخمی‌های جنگ جهانی اول بود؛ وقتی خواهرش طبع ماجراجو و سرکش آگاتا را نادیده گرفت و به او گفت داستان پلیسی‌ای نیست که او بخواند و از همان اول نتواند پایانش را حدس بزند. سال 1921 که اولین رمانش با نام «رسوایی پر رمز و راز استایلز» چاپ شد، ناشران انگلیسی حسابی هیجان‌زده شدند و خانم نویسنده با یکی از بزرگ‌ترین ناشران انگلستان قرارداد بست. آگاتا کریستی در همان روزهای اول کارش بود که پدیده پوآرو را به خواننده‌هایش معرفی کرد و با محوریت شخصیت او حدود 50 داستان نوشت.

او بعد از طلاق با دخترش راهی سفرهای دور و درازی شد. در همان سفرها بود که با یک باستان‌شناس آشنا شد و با او ازدواج کرد. از آن به بعد آن باستان‌شناس هم سفر او در ماجراجویی‌های بی‌پایانش شد؛ ماجراهایی که او تا دم سکته مغزی و مرگش از آنها داستان ساخت. کریستی درباره پرکاری عجیبش که آدم را به شک می‌انداخت، می‌گفت: «یکی از مشکلات ما نویسنده‌ها این است که گاهی شوق و ذوق‌مان برای نوشتن کتابی فروکش می‌کند. در این جور مواقع آدم مجبور است کتاب را کنار بگذارد و به کاری دیگر مشغول شود ... و چون من خوشم نمی‌آمد بنشینم و توی فکر بروم، فکر کردم که اگر همزمان دو کتاب را در دست بگیرم و به تناوب از یکی به دیگری بپردازم، همیشه سرحال و مشغول به کار خواهم بود».

بانوی فضول

فضولی‌های خانم مارپل

این زن جنایت می‌کند!!

سر و کله خانم مارپل کنجکاو و دوست داشتنی سال 1926 در یک داستان کوتاه در مجله معروف The Sketch پیدا شد. بعد از آن بود که شخصیت محوری یک داستان بلند به اسم «جنایت در خانه کشیش» شد که سال 1930 به بازار آمد. دوشیزه مارپل 70 ساله در 12 رمان و 20 داستان کوتاه آگاتا کریستی حضور دارد. بعد از این که تلویزیون بی بی سی 12 فیلم تلویزیونی بر اساس داستان‌های خانم مارپل را نشان داد، خانم مارپل شد یک صفت؛ وقتی خانم می‌خواست سر از یک ماجرا دربیاورد به او می‌گفتند: «خانم مارپل بازی درنیاور!» کنجکاوی، بارزترین خصوصیت پیرزن روستایی داستان‌های کریستی بود. او پیرزنی سنتی، با دیسیپلین و شیک و پیک است. آگاتا کریستی خانم جوآن نیکسون (بازیگر نقش خانم مارپل در سریال) را در یک تئاتر دید، بعد از تئاتر به خانه رفت و برای جوآن نامه ای نوشت، او در نامه به جوآن نوشت که دوست دارد او نقش مارپل داستان‌هایش را بازی کند. آرزویی که تحقق پیدا کرد اما 8 سال بعد از مرگ خانوم نویسنده!

آگاتا کریستی شخصیت خانم مارپل را خیلی دوست داشت، طوری که می‌گویند محبوب‌ترین شخصیت داستانی برای او بوده. بانوی داستان‌های پلیسی – معمایی در زندگی نامه اش نوشته: «هیچ نوع نامهربانی در خانم مارپل نیست. او فقط نمی‌تواند به آدم‌ها اعتماد کند. هر چند انتظار بدترین چیزها را دارد اما بیشتر آدم‌ها را با وجود کارهایی که انجام داده‌اند، با مهربانی می‌پذیرد.» او پیرزن بی‌آزاری است که هم ساده هم زیرک. سر از پیچیده‌ترین ماجراهای پلیسی درمی‌آورد و آنها را به شکل مسالمت‌آمیز و زیرکانه حل و فصل می‌کند. به جز سریالی که تلویزیون ما نشان داده، از داستان‌های خانوم مارپل بارها و بارها اقتباس تلویزیونی و سینمایی و حتی انیمیشنی شده است.

کارآگاه تپل ومغضوب

سبیل‌های برگشته جناب پوآرو

 هرکول پوآرو را دیگر همه می‌شناسند. او یکی از مشهورترین شخصیت‌های تاریخ ادبیات است که در 30 داستان بلند و بیشتر از 50 داستان کوتاه نقش اصلی بوده. او یک بلژیکی‌الاصل است که قبلا ً در بلژیک پلیس بوده اما به دلایلی تغییر عقیده می‌دهد و کارآگاه خصوصی می‌شود. جنگ جهانی دوم که شروع می‌شود و بلژیک اشغال می‌شود، به انگستان می‌رود. در انگلستان هم حسابی اسم در می‌کند و معروف می‌شود، او اتفاقی یک دستیار خوب پیدا می‌کند به اسم هستینگز. پوآرو و هستینگز کلی معماهای پیچیده پلیسی را با هم حل می‌کنند. پوآروی مغرور و خوش تیپ از آن کارآگاه‌ها نبود که با ته مانده سیگار و پیدا کردن آلت قتل مجرم را پیدا کنند. او همه چیز را بررسی می‌کرد و بعد روی صندلی می‌نشست. آن وقت سلول‌های خاکستری‌اش را به کار می‌انداخت و صحنه جرم را برای خودش بازسازی می‌کرد. آگاتا کریستی خالق پوآرو می‌گوید: «خواسته کارآگاه‌اش حتما ً بلژیکی، تمیز و وسواسی باشد. هر چند بعدها زیرآب پوآرو را زد و گفت، درباره‌اش اشتباه می‌کرده. او گفت باید بعد از چند داستان این پیرمرد را بی‌خیال می‌شده و سراغ یک آدم جوان تر می‌رفته!» واقعیت این است که آگاتا کریستی از خواننده‌ها و علاقه‌مندان پوآرو ترسید و این کار را نکرد. اما بعد پوآروی بیچاره را کشت و خانم مارپل را آفرید تا این طوری دق دلش را خالی کند. هفته نامه همشهری جوان/ شماره231/ زهرا شکیب مهر

  88/09/07       موضوع:مقالات ادبی

حاج آقا کوچصفهانی که یکی از اعیان و ملاکین کوچصفهان بوده است نقل می کند:
« مدتها به بیماری قند شدیدی مبتلا بودم و گاهگاه ضعف بر من مستولی می شد. تا آنکه سفری به آستان امام هشتم علیه السلام کردم و در صحن مطهر به همان ضعف و رخوت شدید دچار شدم.
یکی از خدام آستانه، مرا به جناب شیخ هدایت کرد. چون خدمت آن بزرگمرد رسیدم و حال خود را شرح دادم، حبّه قندی مرحمت کردند و فرمودند:
« بخور، بسیاری از امراض است که با فراموشی از میان می رود. »

قند را خوردم. تا سه روز از خاطرم رفت که مبتلا به چنان کسالتی هستم و در آنروز متوجه شدم که دیگر اثری از آن بیماری در من نیست. بهبودی حال خود را به خدمت شیخ عرض کردم. فرمودند:
« از این واقعه با کسی سخن مگو. »
اما من پس از ده سال یکروز در محفلی، ماجرای بهبودی خود را در اثر نفس آن مرد بزرگ بازگو کردم و با کمال تأسف بیماریم عود کرد. »

  88/09/07       موضوع:داستانهای کوتاه
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد.
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی.
همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
  88/09/07       موضوع:داستانهای کوتاه
آورده اند كه نابینایی مادرزاد بود در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، نام وی عبدالله ام مكتوم . روزی به در خانه رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمد و آواز داد. رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت : در، آی . فاطمه علیها السلام برخاست و در خانه شد تا وی برون رفت . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر سبیل امتحان گفت : ای فاطمه ! وی ترا نمی دید. گفت : ای ! پدر بزرگوار! اگر وی مرا نمی دید، من وی را می دیدم . چنانكه حق تعالی مردان را نهی كرده است در نامحرم نگاه كردن و گفته است : قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم ؛زنان را نیز نهی كرده است و گفته كه : قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: حمد خدای را كه مردان و زنان ما را جمله عالم و دانا گردانیده است.
داستان عارفان/کاظم مقدم
  88/09/06       موضوع:داستانهای کوتاه

بررسی آنان و برابری با متون دینی
زن در میان ایرانیان همیشه از ارزش بالایی برخوردار بوده است به طـــوری که ارزش زن را در نوشته‏های پیشینیان، چه نوشته‏های باستانی و چه نوشته‏های بعد از اسلام، می‏توان دید.


تاریخ ایران نیز گواهی بر ارزش زن است. جوامع نخستین در ذهن خود دوران مادرشاهـــی را هنوز در یاد دارند ؛ که از فلات ایران آغاز شـــــد و بعد به اروپا به ویـــژه یونان رسید و دوران هلنسیم یونان و روم را رقـم زد. واژه‏ی مقـدس مادر از ریشه‏ی mâ از زبان متقـدم هنـد و اروپایی به معنای مـحافظت کـردن و...


"جهت مشاهده ی ادامه مطلب کلیک کنید"
  88/09/06       موضوع:مقالات ادبی
سپهری به مرز جدیدی از صمیمیت شاعرانه دست یافته است؛ صمیمیت پرتصویری که در آن– گرچه شکل ظاهری شعر چندان نیرویی ندارد– ولی نیم‌کره روشن و پاک و پراشراق شاعرانه به چشم می‌خورد؛ و گرچه ترکیب تصاویر، هرگز، فی‌المجموع، به صورت کمپوزیسیون بسیار فشرده‌ای درنمی‌آید و از پیچیدگی در هم فشرده‌ی تصاویر خبری نیست، ولی در فضای این روحانیت صمیمی، کتاب قطور نیم‌کره ظلمانی ما مردم، به دقت بسته شده، در گنجه‌ای رضا براهنی متروک گذاشته شده و در گنجه قفل گردیده است. کلید این گنجه‌ی ظلمت را سپهری دور سر خود چرخانده است و تا آنجا که نیرویش به او اجازه می‌داد، آن را به دوردست‌ترین نقطه این خاک پرتاب کرده است. سپهری به این نیم‌کره ظلمانی، به آن کلید، به آن کتاب قطور ظلم و ظلمت پشت کرده، آن‌چنان صمیمانه به دربرگرفتن روشنایی عارفانه و عاطفی فردی همت گماشته است که گاهی صمیمیت تبدیل به نوعی ساده‌لوحی شاعرانه می‌شود؛ ساده‌لوحی‌ای که شاعر تعمداً به پذیرفتن آن گردن نهاده است و قطعه «نشانی» شاهکار آن صمیمیت است که در میان هاله‌ای از ساده‌لوحی به عمد پذیرفته شده، نشسته است.

"جهت مشاهده ی ادامه مطلب کلیک کنید"
  88/09/06       موضوع:مقالات ادبی
مرنج ومرنجان
آخرین مطالب
پيوندها
پيوندهاي روزانه